دانلود رمان طواف و عشق از امیدوار با فرمت pdf,java,apk,epub

رمان طواف و عشق از امیدوار

 

نام رمان :رمان طواف و عشق

به قلم :امیدوار

حجم رمان : ۴.۲۳  مگابایت پی دی اف , ۱.۴  مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۲۵ مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۵۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره مردیه که به سبب حادثه ای عشقی که در ۲۵ سالگی براش رخ داده، تصمیم گرفته هرگز ازدواج نکنه… ولی بعد از ده سال که می خواد مشرف به حج عمره بشه مجبور میشه علی رغم میلش زنی رو…

به درخواست نویسنده / ناشر حذف شد

صفحه ی اول رمان:

پنجره ماشین را پایین داد و هوای بهاری را به کام کشید، مطبوع و لذت بخش بود… به محض رسیدن به چهارراه چراغ قرمز شد. اجبار به ایستادن بود ناچار ترمز کرد … هنوز درست متوقف نشده بود که صدای بچگانه پسری از پنجره او را مخاطب قرار داد:

– اقا گل …گل می خرید؟

 

به سرتاپای او نگاهی کرد هنوز سنی نداشت حدود نه ساله به نظر می رسید، وقت بازی کردنش بود … اما گل می خواست چه کار؟… خم شد و به محتویات داشبورد نظری انداخت…همه شکلات تلخ… از مزه انها خوشش می امد… لعنتی یک شکلات بچگانه هم انجا پیدا نمی شد… اگر هدیه انجا بود کلی سرش غر می زد که ” اخه شکلات هم تلخ می شه…مزه شکلات به شیرینیشه… از دست تو که هیچ کارت به ادمیزاد نرفته” لبخندی زد… اهان حالا یادش افتاد… سریع از کیفش یک بسته نسبتا بزرگ دراژه بیرون کشید و به طرف بچه گرفت… هرچند ان را برای آیسل گرفته بود ولی او از این چیزها زیاد داشت…

– بیا اقا پسر …

 

وهمراه ان یک اسکناس هم بدستش داد… پسر به زور می خواست چند شاخه گل به او بدهد اما قبول نکرد… نگاهش به سمت تایم چراغ قرمز کشیده شد… کلاج ، دنده، اماده حرکت… وگاز … اولین ماشینی بود که حرکت کرد اینقدر بدش می امد از راننده هایی که پشت چراغ می خوابند.

 

وارد حیاط شد… اولین چیزی که توجهش را جلب کرد ۲۰۶ البالویی هدیه بود… لبخندی زد و به سمت خانه رفت هنوز در را باز نکرده بود که آیسل با سروصدا وارد حیاط شد و به اغوشش پرید…

– دایی دایی … کمک کمک

 

وسرش را محکم میان سینه اش پنهان کرد … هرچه سعی نمود تا اورا از خود جدا کند نتوانست … درحالی که موهایش را می ب**و*سید داخل رفت…

 

هدیه جلو امد وبا حرص سعی کرد تا آیسل را از اغوشش بگیرد:

– هومن بدش به من…

 

هومن بچه را محکم تر گرفت و پرسید :

– چی شده؟

– هیچی مامان تو حمومه می خوام آیسل رو هم بدم حمومش کنه

 

هومن لبخندی زد و گفت:

– سلام

 

هدیه هم خندید و گفت :

– سلام… خسته نباشی… حالا بده آیسل رو

 

آیسل با لجاجت گفت :

– من حموم نممممی لم…

 

هدیه با عصبانیت بچه را از اغوش هومن بیرون کشید و به طرف حمام برد… هومن از همانجا بلند گفت:

– آیسل اگه بچه خوبی باشی می دم تو لبتابم نقاشی بکشی…

 

آیسل فرصت طلبانه گفت:

– می دی گوسیت لو هم بازی کنم؟!

 

هومن سری تکان داد و باخنده گفت:

– اره میدم … ای شیطون…

 

و به اتاقش رفت…

تازه لباس عوض کرده بود که هدیه با تقه کوچکی که به در زد وارد اتاقش شد…

– از احوالات داداش ما چه خبر؟

– ممنون خوبم

 

هدیه کمی منتظر شد و سپس بی تعارف روی تخت نشست:

– ا… تو نمی خوای چیزی بگی؟

– چی مثلا؟

– احوالپرسی… دلم برات تنگ شده ای… چیزی تو این مایه ها دیگه

 

هومن با خنده گفت:

– اصلا مگه تو اجازه می دی دل ادم برات تنگ بشه … هر روز هر روز اینجایی… نمی دونم این رضای بیچاره برا چی زن گرفته… مردا همه یه بار روز عروسی زنشون رو از خ و نه پدر زن می برن خ و نه خودشون اما این طفلک هر شب عروسش رو می بره خ و نش… صبح که می شه دوباره اینجایی خودمونیم ها عین کش می مونی تا ولت می کنن بر می گردی سر جای اول…

رمان طواف و عشق
منبع:www.forum.98ia.com