رمان زخم پاییز از معصومه آبی

رمان زخم پاییز از معصومه آبی

رمان زخم پاییز از معصومه آبی

نام رمان : رمان زخم پاییز

به قلم : معصومه آبی

حجم رمان : ۱۰.۵ مگابایت پی دی اف , ۱.۵۸ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۳۸ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۴۵ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:

داستان درباره پسری به اسم راهی هستش پسر جوونی که زندگیِ عجیب و شاید آرومی داره .اما راهی رو باید شناخت . .
راهی با همه ی چیزهایی که داره ، خیلی چیزها نداره !راهی از خیلی چیزها خسته اس . . و کاری کرده که اگر بفهمن اطرافیانش ، احتمالا باهاش خیلی خوب برخورد نمیکنن!
راهی رو میخوایم همراهی کنیم تو زندگی اش . با فرازها ، فرودها ، تنهایی ها ، تبعیض ها ، مشکلات ، عشق ، خنده و زندگی . . . و ناباوری !


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان زخم پاییز از معصومه آبی با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان زخم پاییز از معصومه آبی با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان زخم پاییز از معصومه آبی با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان زخم پاییز از معصومه آبی با فرمت jad

دانلود رمان زخم پاییز از معصومه آبی با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان زخم پاییز از معصومه آبی با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

در خانه را پشتِ سرم بسته ، کفش هایم را درآورده و عینک را بر چشمم گذاردم . .

صدایِ خنده هایشان حتی در حیاط هم قابل سمع بود !

هنوز قدمم بر زمینِ راهرویِ ورودی ننشسته بود که مادر سراسیمه برابرم ظاهر شد و با نگرانی لب گشود :

– کجا بودی ؟ انقدر زنگ زدم گوشی سوخت !

گوشه ی لبم را زیرِ دندان کشیدم ، سر به زیر انداختم ، رهام بود که از پشتِ سرم ظاهر شد :

– من که بهت گفتم مامان ، که رفته خونه ی کاوه .

جنباندنِ سرم به معنای تاییدِ حرف برادرم بود .

اخمِ صورتِ مادر چون شمشیرِ تیزی ، وجدانم را معذب می نمود .

دستِ رهام ، شانه ام را لمس کرد و خندان رو به او گفت :

– اینجوری نگاهش نکن مامان ، زهره اش ترکید !

چشم غره ای نثارمان کرد و پشتش را نشانمان داد !

نیشخندِ رویِ لبِ رهام ، به نشانه ی چراغِ سفیدی بود .

نیازی به دیدن نبود تا بدانم چه کسانی درونِ سالن مجمع تشکیل داده اند ،

پس راه پله هایِ باریک را پیش گرفتم برایِ بالا رفتن .

صدای جیغ جیغ هایِ سونا کاملا واضح شنیده می شد ،

انگار دمِ گوشم نشسته و تمامِ قدرتِ حنجره اش را به کار گرفته بود !

واحدِ کوچکِ چهل و هشت متری ، گذرِ روزهایِ زندگی ام را از نزدیک لمس می کرد .

البته مادر تنها اجازه ی بودنِ یک کتری برقی را صادر نموده بود ، آن هم برایِ گاهی که نیازِ مبرم به چای در خود می دیدم !

تلویزیونِ کوچکِ چهارده اینچ از شبِ گذشته یکسره اظهار وجود می کرد با انواع و اقسامِ برنامه ها که فراموشم شده بود قبلِ رفتن ، دکمه ی خاموشش را بفشارم !

پیراهن از تن بیرون کشیدم که تقه ای بر در نشست ، عینک را از چشم برداشتم ، صدایِ ریما بود :

– برات لباس تمیزات رو آوردم . مامان گفت بیارم .

لبخندی نثارش نمودم . .
رمان زخم پاییز از معصومه آبی