رمان واحد روبرویی از شیوا بادی

رمان واحد روبرویی از شیوا بادی

رمان واحد روبرویی از شیوا بادی

نام رمان : رمان واحد روبرویی

به قلم : رمان واحد روبرویی

امتیاز : ۳ از ۵

تعداد صفحات :۵۰۱

حجم رمان : ۶.۸ مگابایت پی دی اف , ۰.۹۳ مگابایت نسخه ی اندروید , ۴۳۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:
داستان درباره ى زندگی یه دخترو پسره..
دو نفر آدم عادى که زندگى اونهارو سر راه هم قرار میده..
دو نفر از دو دنیاى مختلف..
از دو شهر مختلف و با عقاید مختلف.. دونفر که تقدیر اونها با هم بودنه..
داستان از زبان هر دو نفر هست.. هم دختر و هم پسر..
دختر تنهاست و فقط خدا رو داره و پسر به ظاهر تنها نیست اما در باطن از همه تنها تره!
ببینیم تقدیر چطورى این دو نفرو سر راه هم قرار میده و چى میشه!


فرمت رمان:pdf,apk,epub

دانلود رمان واحد روبرویی از شیوا بادی با فرمت pdf
دانلود رمان واحد روبرویی از شیوا بادی با فرمت apk
دانلود رمان واحد روبرویی از شیوا بادی با فرمت epub
دانلود رمان واحد روبرویی از شیوا بادی با فرمت java

صفحه ی اول رمان:

امروزم مثل هر روز باز کلاسم تموم شدو باید برگردم خونه.
خونه ای که هیچ کس توش منتظرم نیست.
فقط منم و تنهایی. سال هاست تنها شدم.
همون موقع که اون فاجعه رخ داد…
همون سحری که منم مثل خیلی از بچه های شهرمون، بی سرپرست شدم.
تازه موقعیت من بهتر بود.
از آب و گل در اومده بودم، دانشجو بودم اونم دانشگاه دولتی تهران!
شایدم از بد شانسیم بود که مثل زهرای عزیزم، تو شهر خودمون قبول نشدم تا
منم مثل اونو خواهرو برادرمو بقیه ی هم کلاسی هام بمیرم…
شاید بخت با من یار نبود که همراه پدرو مادرم نرفتم…
موندمو تبعید دنیا شدم. تبعید این دنیای مزخرف…
بدون هیچ کس… حتی یک فامیل… فقط منم و خدای من!
خدای مهربونم که مصلحت دید من بمونمو زندگی کنم…
شاید تنهایی قسمتم بوده و از ازل تو برنامه ی زندگیم بوده…
وارد آپارتمان یا بهتر بگم، برج ده طبقه ی اجاره ایم میشم…
از در لابی وارد میشمو به مش سلیمون سلام می کنم…
با خوش رویی جوابمو میده… جلوی آسانسور می ایستم…
باز تو طبقه ی هفتم مونده! با نوک کفشم، به زمین ضربه میزنم…
صدای ملودی آسانسور شنیده میشه… سرمو بلند می کنم…
همزمان، آسانسورتوقف میکنه و درش باز میشه…
دختر خوش پوش و زیبایی از درش بیرون میاد…
اونقدر زیبا هست که محو زیباییش بشمو یادم بره باید وارد آسانسور بشم…
چشم های سبزشو به صورتم میدوزه و با لبخند پر عشوه ای نگاه ازم میگیره…
رمان واحد روبرویی از شیوا بادی