رمان ترانه ی هستی من از یاسی

رمان ترانه ی هستی من از یاسی

رمان ترانه ی هستی من از یاسی

نام رمان : رمان ترانه ی هستی من

به قلم : یاسی

حجم رمان : ۱.۸۳ مگابایت پی دی اف , ۰.۸۹ مگابایت نسخه ی اندروید , ۹۱ کیلو بایت نسخه ی epub

تعداد صفحات : ۱۰۵

خلاصه ای از داستان رمان:

رمان درباره ی دختری به نام ترانه هست که پدرو مادرش رو تو یک سانحه از دست میده

اما تغییری تو زندگیش به وجود نمیاد دختر قصه ی ما خیییلی مغروره و قول داده بعد از فوت پدرومادرش به کسی وابسته نشه اما …..


فرمت رمان:pdf,apk,epub

دانلود رمان رمان ترانه ی هستی من از یاسی با فرمت pdf
دانلود رمان رمان ترانه ی هستی من از یاسی با فرمت apk
دانلود رمان رمان ترانه ی هستی من از یاسی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم نشستم رو تخت و به ساعت نگاه کردم ساعت ۸ بود
باید میرفتم دانشگاه من رشته ی ریاضی می خونم و الان۲۱ سالمه پدرو مادرم توی یه اتفاق فوت کردن البته
تغییری تو زندگی من به وجود نیومد چون اونا وقتی که زنده هم بودن اصلا به من توجه نمیکردن و
تو زندگی مادی شون غوطه ور بودن آخه ما وضع مالی خیلی توپی داشتیم که الان هم تغییری توش نکرده
وقتی پدرو مادرم فوت کردن ۴۰ روز عزادار بودم یکم اشک هم ریختم ولی الان دلم براشون تنگ نشده
چون وقتی هم بودن مامانم که یکسره خونه ی دوست وآشنا بود بابام هم پی رفیق بازی و این حرفا
بلند شدم و رفتم جلو آینه دختر قد بلندیم با موهای بلوند که تا کمرمه اما رنگ نکردم مادرزادی اینجوری بودم
چشمای آبی_ خاکستری دارم با مژه های فر و بلند لب صورتی و قلوه ای با یه دماغ خوشگل که عملش کردم ابروهام هم کشیدست
البته یکم مرتبشون کردم در کل چهره ی اروپایی دارم اونم بخاطر اینه که مادرم یه زن اروپایی بوده
ومن شباهت زیادی با اون دارم ، رفتم سرکمدم یک مانتوی خردلی پوشیدم با شلوا ر مشکی یه مقنعه ی مشکی هم سرم کردم
قسمتی از موهام رو هم بیرون گذاشتم عینک وسوییچ ماشینم رو برداشتم و رفتم پایین داخل ماشین نشستم و درو با ریموت باز کردم
و با سرعت خیلی زیاد به سمت دانشگاه حرکت کردم من تو پارکینگ ۲ تا ماشین دارم
برای دانشگاه مزدا ۳ رو میبرم ولی برای مهمونی ها و اینا پورشه رو برمی دارم من عاشق مزدا۳ مخصوصا این که مشکیه.
رسیدم دانشگاه پیاده شدم و در هارو قفل کردم رفتم طبقه ی بالا وارد کلاس که شدم یکی داد زد اوه اوه کوه غرور رسید.
کل بچه ها بهم میگفتن کوه غرور آخه خیلی مغرورم خیلی
واسه همینم اعتراض نمیکنم بهم میگن کوه غرور،باچشم دنبال سحرو عسل گشتم
دیدم ته کلاس نشسته،تو این کلاس پر جمعیت فقط با ۴ نفر دوستم که اکیپمون رو ساخته
منو سحرو امیروعسل و و آرمین من با سحر از همه صمیمی ترم وفقط در مقابل اون کوتاه میام اگر نه بقیه میدونن اگه عصبی بشم هیچی جلو دارم نیس.
کنار سحر نشستم و یه سلام خشک و خالی بهش کردم دیگه همه به سردی من

رمان ترانه ی هستی من از یاسی