رمان تمنای وصال از الناز محمدی

رمان تمنای وصال از الناز محمدی

رمان تمنای وصال از الناز محمدی

نام رمان : رمان تمنای وصال

به قلم : الناز محمدی

حجم رمان : ۱۴.۲ مگابایت پی دی اف , ۱.۱۶ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۳۷ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۷۶ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:

تمنا …

دختری باروحی به لطافت باران ، الهه ای بی تمثال در قلمرو عشق …

آمد تا مؤمن به عشقش کند، عشقی حقیقی ورای آدمیان حریص …

آمد تا طعم تلخ و گس مانند زهر تکرارها را از کامش بزداید …

آمد تا زمزمه روز و شبش شبیه لالایی دلنوازی بر لبهایش و کنار گوش او دوست داشتنی ترین تکرارش شود …

“تو فقط عشقی زمینی بودی یا معجزه ای حقیقی تمنای دلم…”


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان تمنای وصال از الناز محمدی با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان تمنای وصال از الناز محمدی با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان تمنای وصال از الناز محمدی با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان تمنای وصال از الناز محمدی با فرمت jad

دانلود رمان تمنای وصال از الناز محمدی با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان تمنای وصال از الناز محمدی با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

صدای سرخوش شادش مانند موجی ازانرژی درفضای خانه طنین انداخت.

– سلام! من اومدم.

مادر باشنیدن صدای او لبخند به آورد .ازبالای کانترسر کشید وپاسخش راداد .همزمان صدای تارا هم بلند شد:

– به به سلام عرض شد آتیش پاره ی پرسروصدا! احوال شما ؟

تمنا که درحال دراوردن مقنعه ازسرش بود با شعف به خواهرش نگاه کرد
ولحظه ای بعد با خوشحالی وسایلش را همان جا کناردر رها کرد وبه سمت آغوش باز خواهرش تقریبا هجوم برد.

– چه عجب ازفامیلای شوهرت دل کندی ؟ سوگل کو ؟
نکنه واسه خودشیرینی دادی دست خواهر شوهرت تا با هم برن و دور ایران و بگردن ؟
نمیدونستم یه عروسی تو شمال میتونه اینقدر جذاب باشه وکلهم خانواده از یادت بره چه برسه دلتنگشون بشی!

تارا با چشم هایی درشت شده وپرخنده گفت:

– اظهار دلتنگی به سبک روزه یا واقعا اوضاعمون قمردرعقربه ؟

– حیف که ازم بزرگتری والا اظهار دلتنگی ای برات میکردم که دیگه اسم خانواده سامان بیاد کهیر بزنی!
آخه تو نمیدونی من دو روز سوگلو نبینم دیوونه میشم. و دوهفته است رفتید ؟

مادربا سینی شربت از آشپزخانه بیرون آمد ودرهمان حال گفت:

– مگه بنده خداها دعوتت نکردن ؟ خودت نرفتی!

– ازاون حرفا بود مامان ؟ مگه امتحان نداشتم ؟

– پس دیگه دست ازخط ونشون کشیدن بردار!

– آخه تامن حال این خانم وآقا رو جانیارم آروم نمیشم! حالا سوگلم کو ؟

تارا با حفظ لبخندش و درحال نوشیدن شربت گفت:
رمان تمنای وصال از الناز محمدی