رمان شروع از پایان از شهریور

رمان شروع از پایان از شهریور

رمان شروع از پایان از شهریور

نام رمان : رمان شروع از پایان

به قلم : شهریور

حجم رمان : ۲.۲۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱۴۵ کیلو بایت نسخه ی epub

تعداد صفحات : ۱۴۹

امتیاز : ۳ از ۵

خلاصه ای از داستان رمان:
داستان درباره دختری به اسم کیاناس که به دنبال یه مشاجره با مادرش , به زیر زمین خونه شون پناه میبره
و همونجا هم خوابش میبره وقتی از خواب بلند میشه
میبینه که تمام آدم های اطرافش مردن و اون تنها ادم زنده ی شهرشه و …..


فرمت رمان:pdf,apk,epub

دانلود رمان شروع از پایان از شهریور با فرمت pdf
دانلود رمان شروع از پایان از شهریور با فرمت apk
دانلود رمان شروع از پایان از شهریور با فرمت epub
دانلود رمان شروع از پایان از شهریور با فرمت java

صفحه ی اول رمان:

طبق معمول هر روز لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون تا کار هر روزم که ول چرخیدن تو خیابونا بود و انجام بدم،
مدرسه ام تموم شده بود و دیگه بیکار بودم به کنکور فکر هم نمی کردم چون حالم از هر چی ریاضی بود به هم می خورد،
رشته ی مورد علاقه ی خودم نبود، خودم هنر دوست داشتم، ولی اصرار مادرم بود که
ریاضی بخونم تا کلاسم از بقیه ی دخترای فامیل که طبق یه مرض مسری همشون مهندس بودن کمتر نباشه،
اما دیگه بیشتر از این نمی خواستم به خاطر علاقه ی مادرم بهش ادامه بدم، دیگه به هنر هم فکر نمی کردم،
به هیچی فکر نمی کردم، اصلا برای چی به وجود اومده بودم، من که کاری نداشتم که انجام بدم …
ولش کن، بهتره برگردم خونه دیگه از تو خیابونا گشتن هم خسته شدم.
کلید وانداختم تو قفل و رفتم توخونه باید حالا حالا ها راه می رفتم تا به ساختمون اصلی برسم،
ساختمون چیه خراب شده ی اصلی، همین روزاست که این خونه ی اجدادی کلنگی رو سرمون خراب بشه کاشکی زودتر بشه ..
. خواستم در ساختمونو باز کنم برم تو که صدای حرف زدن شنیدم، کنجکاو شدم چون صدای یه مرد بود…
و صدای مادرم، اون این موقع روز تو خونه چیکار میکرد الان باید سر ساختمون باشه،
یواش رفتم پشت پنجره ی قدی تا ببینم کی تو خونه است، خدای من چی میدیدم؟
مادرم با دوست صمیمی بابام روی مبل نشستن و دارن خیلی صمیمی باهم میگن و می خندن،
اون عوضی بهترین دوست بابام بود، وقتی بابام مرد اون خیلی بهمون کمک می کرد،
من بهش اعتماد داشتم، حتی دوستش داشتم، چطور میتونه؟ مامانم چطور میتونه؟
اون که بابا رو خیلی دوست داشت، حالا معنی حرفایی که این اواخر میزدو می فهمم
همش از این که یکی از دوستاش میخواد دوباره ازدواج کنه می گفت و این که کار درستو میکنه و…
پس دوستی در کار نبود، خدایا چطور میتونن اینکارو بکنن، اشکام بی اراده جاری بود،
دیگه واقعا امیدی به ادامه ی این زندگی نداشتم، خسته و کوفته به سمت در خروجی قدم برداشتم اما نه…
دیگه نای بیرون رفتن هم نداشتم، راه زیر زمینو در پیش گرفتم، زیر زمینی که هر وقت قهر می کردم می رفتم اونجا،
ولی حتی پله ها هم دیگه تمومی نداشتن، زیر زمین از این عمیق تر فکر نکنم کس دیگه ای ساخته باشه…
بالاخره رسیدم، خودمو انداختم روی زمین، دیگه اشکام هم نمیومد، دیگه نمی خواستم ادامه بدم،
رمان شروع از پایان از شهریور