رمان شوکا عروس جنگل از مهدیه MHK

رمان شوکا عروس جنگل از مهدیه MHK

رمان شوکا عروس جنگل از مهدیه MHK

نام رمان : رمان شوکا عروس جنگل

به قلم : مهدیه MHK

حجم رمان : ۲.۲ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۸ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱۲۸ کیلو بایت نسخه ی epub

تعداد صفحات : ۱۵۰

امتیاز : ۴ از ۵

خلاصه ای از داستان رمان:
یه دختر به نام شوکا
شوکا تو روستا زندگی میکنه
روستای قصه ما ارباب جوانی داره که زن داره اونم نه یکی بلکه دو تا
اما به خاطر یه اتفاق زندگی شوکا با این ارباب گره میخوره …..


فرمت رمان:pdf,apk,epub

دانلود رمان شوکا عروس جنگل از مهدیه MHK با فرمت pdf
دانلود رمان شوکا عروس جنگل از مهدیه MHK با فرمت apk
دانلود رمان شوکا عروس جنگل از مهدیه MHK با فرمت epub
دانلود رمان شوکا عروس جنگل از مهدیه MHK با فرمت java

صفحه ی اول رمان:

-نه من نمی خواهم… دوستش ندارم… تو رو خدا بابا.
بابا با قیافه برزخی اش کنارم ایستاده بود.
با شنیدن التماس هایم بدون توجه به چشمهای اشکی ام غرید:
-دختر نفهم چرا داری با سرنوشت خودت و ما بازی می کنی؟
واقعاً احمقی، نمی دونی اگه باهاش ازدواج کنی و براش یک وارث بیاری،
سوگلی ارباب و مادر ارباب آینده می شوی. آخه من به تو چی بگم.
روی زانوانم افتاده بودم و خون گریه می کردم.
نگاهم به چشمهای اشکی مامان افتاد.
تمام التماس هایم را توی چشمانم ریختم و بهش زل زدم،
اما مامان مثل همیشه که نمی توانست مقابل بابا بایستد،
سرش را پایین انداخت.
چقدر من بدبخت بودم. کاش زانیار اینجا بود.
اگه بود کسی نمی توانست به من زور بگوید و من را به کاری وادار کند.
آخ زانیار کجایی؟
با صدای بابا بهش خیره شدم. با تمام سنگ دلی اش گفت:
-فردا می روم و اسمت را به باجی می دهم.
البته دعا کن شانس بیاری و انتخاب بشوی.
در دلم گفتم، الهی شانس نیاورم.
بابا بعد از تمام شدن حرف هایش از خانه بیرون رفت.
دلم باز گریه می خواست. هنوز صورتم از سیلی بابا سرخ بود و درد می کرد.
مامان وقتی از رفتن بابا مطمئن شد، به طرفم آمد و من را به آغوشش کشید.
هر دو در بغل هم زار زدیم.
همین طور که در آغوش گرم و امن مامان بودم، شروع به شکایت کردم.
-مامان من نمی خواهم من نمی توانم زن ارباب بشوم.
تو رو خدا بابا را منصرف کن. مامان من دوست ندارم زن سوم ارباب بشوم.
مامان موهای بلندم را نوازش کرد و گفت:
-دخترم، شوکای من کاری از دست من بر نمی آید.
خودت که دیشب شاهد بودی، چقدر با بابات حرف زدم، اما قبول نکرد.
می گوید این بهترین کار است.
دختر گلم دلم برایت میسوزد، مادر تو هم مثل من سیاه بخت هستی.

*******
آره مامان راست می گوید، او را هم به زور به عقد بابا درآوردن.
آن هم تنها وقتی ۱۱ ساله بوده است.
بیچاره مامان از زندگی اش خیر ندید، فقط کتک خورد و تحقیر شد.

همه اش سرکوفت شنید که دیگه بعد از من بچه اش نمی شود.
آهی کشیدم. چقدر روزگار با آدم سر ناسازگاری دارد.

رمان شوکا عروس جنگل از مهدیه MHK