رمان شلیک کشنده از گیلدا

رمان شلیک کشنده از گیلدا

رمان شلیک کشنده از گیلا

نام رمان : رمان شلیک کشنده

به قلم : گیلا
حجم رمان : ۴.۷۱ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۲ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۷ مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۹۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

میتوان ساده بود … اما چرخش روزگار جوری است که از تو یک کشنده
میسازد … کشتاری دو طرفه … آدم هایی که به اسم قانون میکشن و کشته میشوند…
و در آن طرفه مرز عده ای هستند که فقط می کشند…
آخرین مهره از این بازی پایان دهنده است … حتی قدرت عشق هم نمیتواند او را از هدفش دور
کند … و شاید تمام کنده باشد … با شلیکی رو به خاموشی…


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان شلیک کشنده از گیلا با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان شلیک کشنده از گیلا با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان شلیک کشنده از گیلا با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان شلیک کشنده از گیلا با فرمت jad

دانلود رمان شلیک کشنده از گیلا با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان شلیک کشنده از گیلا با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

-آرشا کمکم کن…آرشاااا…
سرش بر اثر ضربه با زمین سخت به خون ریزی افتاده بود و توان بلند شدن
رو نداشت . صدای ضعیفی که در خواست کمک میکرد هوشیارش کرد.
چشماشو آروم باز کرد. صدارو واضح تر میشنید.
-آرشا کجایی…آرشا کمکم کن…
شادیش داشت گریه میکرد و درخواست کمک داشت .
کمی گیج بود اما برای لحظه
ای همه چیز به یادش اومد .
نیروی از دست رفته شو بدست آورد و به سختی خودشو بلند کرد.
یه دستشو روی زمین
و دست دیگه شو روی زانوش گذاشت تا بلند شه . سرشو بلند کرد ، ماشین
چپ شده ضعف حالشو بیشتر میکرد.
فقط چن ثانیه فرصت داشت ، برای نجات شادی .
اما تن و بدن زخمی و کوفته ش سرعتش رو کند کرده بود.
در مقابل درخواست کمک های شادی باصدایی که خودش فکر میکرد خیلی بلنده گفت:
گریه نکن عزیزم…دارم میام…
صدای انفجار مهیب و بعدم آتیش گرفتن ماشین ادامه دادن صحبت رو براش غیر ممکن کرد .
از جاش بلند شد با قدمای سست رفت به طرف لاشه ی آتش گرفته ،
انفجار دوم باعث شد پرت شه عقب .
به سختی روی زمین سرد و خاکی نشست ، با دهن باز و چشمایی که از فرط تعجب
گرد شده بودن روبه روش رو نگاه میکرد.
حرکاتش دست خودش نبود سرشو تند تند به چپ و راست تکون میداد و میگفت :نه…نه…نه..
و بلندتر فریاد زد : نـــــــــــــــــــــــــه…
به هق هق افتاده بود: خدایااااااا…چرا من؟!!!! چرا شادی من؟؟؟ خدااااا …
مشت های محکمش رو به زمین میکوبید جوری که خون از دست های مشت شدش می چکید ،
نعره کشید : همش به خاطره
من بود…همش تقصیره منه لعنتی بود…
و سوزش گلوش بود که باعث خاموشی نعره هاش شد.
احساس میکرد کمرش شکسته ، فریاد های بلندی که می کشید انعکاسش میپیجید توی دره ،
و دل شب رو به لرزه در میاورد.
مردی که عاشق بود ، و تازه زندگی براش رنگ خوشبختی پیدا کرده بود ،
کشیده شد به عمق سیاهی.
اما این پایان زندگی اون نبود بلکه آغازه نبردی تن به تن بود…
رمان شلیک کشنده از گیلدا