رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی

رمان رازی که جگر می سوزاند

رمان رازی که جگر می سوزاند

نام رمان : رمان رازی که جگر می سوزاند

به قلم : سحر شعبانی

حجم رمان : ۶.۳۶ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۴۵۳ کیلو بایت نسخه ی epub

تعداد صفحات : ۵۴۵

امتیاز : ۵ از ۵

خلاصه ای از داستان رمان:
گاهی قسم می خوری به خاطر مردمت از جون مایه بزاری و گاهی توسط همین مردم قضاوت می شی ،
قضاوتی که درد داره و کمر خم می کنه از مردانی که داغ های زیادی تو سینه دارن به خاطر همین قسم ،
قسمی که زندگی رو زیر و رو خواهد کردوبی رحمانه به اخرین داشته هات چنگ خواهد زد
این قصه، قصه دو مرده که زندگیشون گره خورده به گروهی که
خلاف هاشون رگ غیرت مردان شهر و شادابی جوونه های سرزمین رو هدف گرفته …..
دومرد با دودیدگاه متفاوت که گاهی مجبورن برای
حفظ قسمشون از اخرین روزنه های امید دیگری بگذرن وپا رو تنها داشته هاشون بزارن
…. مردانی که گاهی در خلوت ….می شکنن ….. مردانگی رو ….
قسم هاشون وحرمت هایی که روزی براشون مانند اسم مادر مقدس بوده و
کی می دونه سرنوشت براشون چی رقم زده و در جدال بین مردونگی ووفای به عهد کدوم سربلند بیرون میاد …


فرمت رمان:pdf,apk,epub

دانلود رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی با فرمت pdf
دانلود رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی با فرمت apk
دانلود رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی با فرمت epub
دانلود رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی با فرمت java

صفحه ی اول رمان:

نگاهمو به بیرون دوختم و با تمام توان سعی کردم نگاه سرکشمو به ممنوعه ها ندوزم.
تا نبینم دلیل دردی که، قلبم رو به زانو درآورده بود .
نبینم و هیزمی تازه، به آتشی که هست و نیستم رو خاکستر کرده بود؛ نریزم.
نبینم؛ وباور نکنم، رسم زمانه رو . زمانه ای که، هرچقدر در برابرش بایستی و گردنکشی کنی؛
به همون اندازه، جلوت قد علم می کنه و رنگ سیاه به سپیدی زندگیت می پاشه!
نفس حبس شده ام رو رها کردم . نفسی که جون می داد به قلب ناصورم تا بمونه؛
و بر خلاف میلم، ببینه و باور کنه. باور کنه، که اینجا، آخر دنیاست.
آخر همه ی آرزوها. آخر همه ی خاطرات خوش گذشته. این جا؛ آخر ماجراست.
– وقتشه !
به سمتش برگشتم و نگاهم ، توی، یه جفت چشم سرد و بی روح قفل شد.
یه چهره یخی با چشمهایی بی روح. بدون برق زندگی.
بدون آتش کینه یا حتی ذره ای محبت .،
ای کاش می تونستم مثل اون باشم ،همین قدر خونسرد و یخ زده ،
بدون این درد تو سینه، بدون این آتش حسرت ،بدون تمام خاطراتی که حالا زنده تر از قبل به نظر می رسه.
دستش، به سمتم دراز شد و ته دلم؛ از خنکای چیزی که تو مشتم گذاشت لرزید.
دلم لرزید و اون مصمم تر از قبل بهم چشم دوخت.
فهمیده بود که، دیگه جونی تو پام نیست؟
فهمیده که، یه تردید لعنتی! وسط تموم حس های بدم، سر در آورده بود ؟
فهمیده که ، این جوری – با نگاه توبیخگرش – بهم زل زده بود ؛
تا شاید دلم محکم بشه و یه نقطه بزارم ته این قصه. و بعد …
-پشیمونی؟
رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی