رمان پرستوها در طلوع خورشید کوچ می کنند از مهد خوشبختی

رمان پرستوها در طلوع خورشید کوچ می کنند از مهد خوشبختی

رمان پرستوها در طلوع خورشید کوچ می کنند از مهد خوشبختی

نام رمان : رمان پرستوها در طلوع خورشید کوچ می کنند

به قلم : مهد خوشبختی(ام دات کا اچ)

حجم رمان : ۲.۷۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۴ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۸ مگابایت نسخه ی جاوا , ۱۷۴ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:
داستان چهار تا آدم….
یکی مغرور از دماغ فیل افتاده
یکی عقده ای و بدشانس
یکی خشک و منظم
یکی پرانرژی و ریسک پذیر
این چهار تا داستانشون چیه؟
چطور میشه که سر راه همدیگه قرار می گیرن؟
راز هر کدوم چیه؟
مثل بقیه رمانها دو به دو بهم نمیرسن!.نه اونی که تو فکر میکنی درست نیست!!!
این رمان متفاوته و شخصیت هاش یه جورایی برای اولین بار توصیف میشن!…
به درخواست نویسنده حذف گردید

صفحه ی اول رمان:

کارت شناسایی؛کارت دانشجویی؛دسته کلید؛کیف پول؛کارت تلفن؛بطری آب معدنی؛دو تا شکلات؛یک بسته دستمال کاغذی؛یک خودکار آبی رنگ بیک؛یک تقویم که بیشتر شبیه یک دفترچه بود؛قرص سردرد و ژلفون؛یک بسته زاپاس لووتروکسین؛ عطر کوچیک جیبی؛بیست تومن پنهان شده توی جیب مخفی کیف؛آدامس اُکالیپتوس؛پد بهداشتی پیچیده شده با کاغذ کادو؛هندزفری؛ام پی تری پلیر؛رژ لب؛پلاستیک فریزر تا شده؛چوب تاک کوچیکی که حکم چشم زخم را اجرا می کرد..
-شک نکن که کسی به کیفت دستبُرد نزده.همه چیز سرجاشه!
خورشید از توی آینه ی رو میزی نگاهش کرد.شُل و ول به چارچوب در تکیه داده بود.کاری که اساسا درخور شان یک خانم متشخص نبود.موهایش هم بی نظم توی صورتش پخش شده بود.تابی به چتری های روی پیشانیش داد و آدامسش را ترکاند.خورشید اخم کرد که خندید.ابروهاش را با ریتم خاصی بالا پائین کرد و باز هم مشغول جویدنِ روی اعصابش شد.خورشید زیپ کیفِ چرمش را بست و پرستو کیف لی اش را روی شانه اش جا به جا کرد.پرستو تکیه اش را از در جدا کرد و بیرون رفت.خورشید مانتوی اتوشده اش را پوشید و مقنعه اش را مرتب کرد.پرستو دکمه های مانتوی نیمه چروکش را بست.مقنعه گشادی که تا زیر سینه اش می رسید را سرش کرد و در همان حال گفت:مــــــــانی!
صدایش به گوش خورشید رسید.خورشید عقش گرفت؛به روشی که پرستو مادر را صدا می زد عقش گرفت.جلوی آینه به خودش اخم کرد تا ادای حال به هم زنِ پرستو را در نیاورد.ادکلن محبوبش را استفاده کرد و نگاه آخر را به خودش در آینه انداخت.
مادر در جواب پرستو گفت:پری من دیرم شده باید برم.میز رو چیدم صبحونه ات رو کامل بخوری ها.
پرستو با نوک انگشتش آدامسی را که تا سی سانتی متر جلوی صورتش کش داده بود را،دوباره به داخل دهانش فرستاد که صدای اعتراض آمیز مادر بلند شد:اَه!حالمو بهم زدی دختر!
پرستو لبخند گشادی زد و در جواب مادر حساسش گفت:اینجوری مزه اش بر می گرده.
مادر سری به نشانه ی تاسف تکان داد.دستی به پیشانی اش کشید و باز تکرار کرد:دیرم شد.صبحانه ات رو بخوری پرستو.
پرستو به سمت آشپزخانه رفت و در جواب مادرش گفت:مراسم جوک گفتنهای زری خانم که دیر شدن نداره.
مادر لبش را گزید و زیپ بوتش را بست.جوابی به پرستو نداد.می دانست اگر بخواهد بحث کند باید تا نصفه شب بنشیند و جواب پس دهد؛آخر هم خودش خسته می شد و به قولی کم می آورد!با خداحافظی از خانه بیرون رفت.خورشید از اتاق خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت.پرستو بیسکویت را در دهانش گذاشت و چای را همان طور داغ داغ سر کشید.هل و سریع یک لقمه پنیر هم گرفت و درحالیکه آن را با دندان های نیشش سفت گرفته بود از آشپزخانه خارج شد.لقمه را قورت نداده،با دهان پر گفت: خوری من رفتم.خداحافظ!
خورشید صورتش را از انزجار جمع کرد و با صدایی بالارفته گفت:اَه!دهنت رو ببند!
رمان پرستوها در طلوع خورشید کوچ می کنند از مهد خوشبختی