رمان پنجمین نفر از hediyew

رمان پنجمین نفر از hediyew

رمان پنجمین نفر از hediyew

نام رمان : رمان پنجمین نفر

به قلم : hediyew

حجم رمان : ۹.۴۸ مگابایت پی دی اف , ۱.۷۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۶۱ مگابایت نسخه ی جاوا , ۶۹۱ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:

داستان درباره ی دختری به اسم نیکاس که یه شب که همراه جوونای خانواده تو یه ویلا تو شمال بودن , اتفاقات ترسناکی براشون می افته و اون تو اینه چیزی می بینه که هیچ وقت نمی تونه ازش جدا بشه و در همین اثنا توی دانشگاه با یه پسری آشنا می شه که حرکات مرموز و مشکوکی داره …


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان پنجمین نفر از hediyew با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان پنجمین نفر از hediyew با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان پنجمین نفر از hediyew با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان پنجمین نفر از hediyew با فرمت jad

دانلود رمان پنجمین نفر از hediyew با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان پنجمین نفر از hediyew با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

با خواب آلودگی و چشم های بسته دستم رو طبق عادت همیشه ناخودآگاه روی دکمه ی قرمز گوشیم فشار دادم و صدا قطع شد . هنوز خیلی نگذشته بود که دوباره همون صدای آزاردهنده ی همیشه توی گوشم پیچید این بار بعد از فشار دادن اون دکمه صدای مامان به گوشم رسید: نیکا پاشو دیگه .. مثه اینکه اولین روزه ها!

و من همونطور خوابالو زمزمه کردم : اولین روز هم حتما باید ۸ صبح باشه دیگه!

مامان با خنده گفت:پاشو خوابالو به فکر اون پریسای بدبخت باش که همیشه باید منتظر تو بمونه.

با بی حوصلگی بلند شدم و سرجام نشستم همون طور که چشمم رو می مالوندم نگاهم به ساعت دیواری افتاد ومثه برق از جا پریدم و گفتم: مامان به پریسا زنگ بزن بگو ده دقیقه دیرتر می رسم.

مامان در حالیکه می خندید گفت: مثه همیشه!

بعد از اینکه حاضر شدم با عجله به سمت ماشینم که مثل همیشه تو کوچه و زیر پنجره ی اتاقم پارک شده بود رفتم . ماشینم یه پی کی سفید صفر بود که هنوز هیچ گونه خط و خشی روش نبود البته این بعد از اون ماشینی بود که بعد از دو سال جنازه شو به بابا تحویل داده بودم . نگاه عمیقی به ماشینم کردم و سوار شدم و با حرص زمزمه کردم : حالتو میگیرم بابک حالا من با این ماشین برم مخ هیچ پسری رو نمی تونم بزنم . برگردم خونه دوباره اتاقتو به هم میریزم . قول میدی ماشینم رو بشوری در اذای تمیز کردن اون آشغالدونی اما زیرش میزنی .. حالا ببین…

همین جور که با خودم درگیر بودم رسیدم سر کوچه ی پریسا که دیدم داره از ته کوچه میاد وقتی سوار شد با انرژی سلام کرد و بعد با خنده ی بامزه ای گفت:چقدر گنجشک های کوچه تون حالشون بده . حداقل رو ماشینت دستشویی می کنن چرا تمیزشون نمیکنن ؟؟

از خنده َش خنده م گرفت . خیلی نگذشت تا به دانشگاه رسیدیم رفتیم تو پارکینگ دانشگاه و دنبال یه جای خالی واسه پارک کردن می گشتیم . پریسا با استرس و نگرانی ساختگی به شوخی می گفت : اوه .. اوه نیکا همه چه زود اومدن الان مخ همه پسرای خوب رو میزنن هیشکی واسه ما نمی مونه ها …

– حالا فعلا دنبال یه جای پارک مناسب با ویژگی های پارک کردن مخصوص من باش که تا فصله ی چند متری ش ماشین نباشه که من بتونم راحت پارک کنم آبرومون نره ..

هر دو خندیدیم و من یه جای پارک مناسب پیدا کردم تقریبا با فاصله ی زیادی از ماشین جلویی پارک کردم تا موقع در اومدن راحت باشم همین که می خواستیم پیاده بشیم یه ماشین اومد و توی همون فاصله پارک کرد با عصبانیت بهش نگاه کردم که دو پسر جوون رو دیدم که با خنده و شوخی از اون ماشین شاسی بلند سورمه ای پیاده شدن پریسا درحالیکه می خندید سوتی زد و گفت : اگه بتونیم همین جا مخ اینا رو بزنیم دیگه لازم نیست حتی بقیه رو ببینیم ..

– پس بریم یه خودی نشون بدیم . انگار خیلی هم بد نشد ..

رمان پنجمین نفر از hediyew