رمان محله ی ممنوعه از سحر نورباقری

رمان محله ی ممنوعه از سحر نورباقری

رمان محله ی ممنوعه از سحر نورباقری

نام رمان : رمان محله ی ممنوعه

به قلم : سحر نورباقری

حجم رمان : ۵.۸۶ مگابایت پی دی اف , ۱.۲ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۱۸ مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۳۱ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:
داستان درباره پسری به اسم حسام هستش.که یک روز در مهمونی با دختری روبه رو میشه و ناخواسته دل میبنده.
بدون این که بدونه اون دختر چیه و کیه. بعد از اون مهمونی اتفاق هایی برای حسام میوفته که خیلی هم خوشایند نیستن و حسام بارها و بارها راهی بیمارستان میشه.
با حقیقت هایی رو به رو میشه که براش غیر قابل باورن اما راحت اونا رو میپذیره.
حقیقت هایی که باعث میشه حسام بفهمه نصف بیشتر وجودش انسان نیست. با کمک دوستاش

فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان محله ی ممنوعه از سحر نورباقری با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان محله ی ممنوعه از سحر نورباقری با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان محله ی ممنوعه از سحر نورباقری با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان محله ی ممنوعه از سحر نورباقری با فرمت jad

دانلود رمان محله ی ممنوعه از سحر نورباقری با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان محله ی ممنوعه از سحر نورباقری با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

-حسام بیدار شو. صبح شده.

بازم شروع شد. خوبیش اینه که نیومد تو اتاق جیغ بزنه. بی حوصله از اتاق خارج شدم.تو پله ها سام وسیما رو دیدم که دارن با هم بحث میکنن. اصلا حال و حوصله رو به رو شدن باهاشون رو نداشتم. مخصوصا سیما رو. بازم سام قابل تحمل تره. رفتم تو اشپزخونه. مامان سفره رو چیده بود.

-سلام.

-سلام. چه عجب بیدار شدی. میذاشتی واسه ناهار میومدی.

ترجیح دادم چیزی نگم و خودمو با لیوان نسکافه ی توی دستم مشغول کردم. سیما وارد اشپزخونه شد و با صدای فوق العاده لوسش گفت:

-سلام مامان گلم. صبح بخیر.

انگار نه انگار که حسامی هم اونجاست.به درک. بهتر. بابا رو ندیدم برا همین از مامان پرسیدم:

-بابا کو؟

-رفته دنبال کاراش. امشب میره ماموریت.

با شنیدن این خبر نیشم باز شد و گفتم:- کی برمی گرده؟

-یه هفته دیگه.

خیلی خوشحال شدم. بابا مهندس معماره و هر چند وقت یه بار از طرف شرکتشون میره ماموریت.
اون روزایی که نیست بهترین روزای عمر منه. چون نیست که هی رو اعصابم رژه بره.
سیما پوزخندی زد ومشغول خوردن شد. می خواستم بزنم تو دهنش دختره ی پررو.
سام هم وارد اشپزخونه شد و برای خالی نبودن عریضه یه سلامی هم به من داد.
نسکافم که تموم شد خواستم از اشپزخونه خارج بشم که با صدای مامان برگشتم سمتش.

-ظهر قرار داری؟

-چطور؟

-خونه عموت دعوتیم.

-خب به من چه؟
رمان محله ی ممنوعه از سحر نورباقری