رمان لجبازی آقا بزرگ از راز.س(شاهتوت)

رمان لجبازی آقا بزرگ از راز.س(شاهتوت) با فرمت pdf,java,epub,apk

رمان لجبازی آقا بزرگ از راز.س(شاهتوت)

رمان لجبازی آقا بزرگ از راز.س(شاهتوت)
رمان لجبازی آقا بزرگ از راز.س(شاهتوت)

نام رمان : رمان لجبازی آقا بزرگ

به قلم : راز.س(شاهتوت)

حجم رمان : ۵.۳۶ مگابایت پی دی اف , ۰.۹۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۸ مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۴۱ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:

تصمیم بزرگ آقا بزرگ همه را در بهت عظیمی فرو می برد. تلاش ها برای تغییر این تصمیم بی نتیجه می ماند

و زندگی مریم و رضا در مسیر جدیدی قدم می گذارد


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان لجبازی آقا بزرگ از راز.س(شاهتوت) با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان لجبازی آقا بزرگ از راز.س(شاهتوت) با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان لجبازی آقا بزرگ از راز.س(شاهتوت) با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان لجبازی آقا بزرگ از راز.س(شاهتوت) با فرمت jad

دانلود رمان لجبازی آقا بزرگ از راز.س(شاهتوت) با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان لجبازی آقا بزرگ از راز.س(شاهتوت) با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

صدای زنگ در که بلند شد لبخند شیرینی بر لب مریم نشست و به آرامی زمزمه کرد:

– اومدن.

صدای عمو حسن در حیاط پیچید که می گفت:

– یکی اون در رو باز کنه.

به سرعت از لب حوض که در وسط حیاط بهاری قرار داشت و توسط چندین اتاق بزرگ و قدیمی محاصره شده بود بلند شدم و با گفتن: «چشم عمو جان» به طرف در به راه افتادم. از دالان تاریک و بلندی گذشتم و به در ورودی رسیدم. در را گشودم، صورت های خندان عمو محسن و زن عمو فاطمه به همراه رضا در آستانه در پدیدار گشت. سلام کردم و زن عمو را در آغوش کشیدم عمو هم دستی بر سرم کشید و در حالی که به طرف حیاط می رفت پرسید:

– همه اومدن؟

و به طرفم برگشت. سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گفتم:

– بله عمو.

زن عمو از کنارم گذشت و به سرعت خود را به عمو رساند. هر دو وارد حیاط شدند.

رضا در را بست و گفت:

– چه خبر؟

با شیطنت به طرفش چرخیدم و گفتم:

– وقتی میگی چه خبر یعنی مریم اومده؟

لبخند شیرینی زد و گفت:

– اگه تو رو نداشتم چی کار می کردم آبجی خانم؟

– یه آبجی دیگه پیدا می کردی، شما پسرا که وفا ندارین.

– اما رضا فرق می کنه.

هر دو به طرف مریم برگشتیم رضا با خوشحالی سلام کرد و سپس ابروهایش را بالا کشید و گفت:

– دیدی من فرق می کنم پریسا خانم.

با ناراحتی گفتم:

– مریم خانم نداشتیما تو، منو به این فروختی؟

مریم خندید. نگاهم به طرف رضا کشیده شد به مریم خیره شده بود. با خنده گفتم:

– نیشت رو ببند. وگرنه این الان اینجا پس می افته.

و رو به رضا ادامه دادم:

– تو هم خودت رو جمع و جور کن آبروی هرچی پسره بردی.

هر دو با صدای بلند خندیدند. سر و صدای سمانه و سپیده از حیاط می آمد که به ما نزدیک می شدند. قیافه ی جدی به خودم گرفتم و گفتم:

– ساکت وروجکا دارن میان.
رمان لجبازی آقا بزرگ از راز.س(شاهتوت)