رمان جان شیعه اهل سنت از فاطمه ولی نژاد با فرمت pdf,java,epub,apk

رمان جان شیعه اهل سنت از فاطمه ولی نژاد

رمان جان شیعه اهل سنت از فاطمه ولی نژاد
رمان جان شیعه اهل سنت از فاطمه ولی نژاد

نام رمان : رمان جان شیعه اهل سنت

به قلم : فاطمه ولی نژاد

حجم رمان : ۷.۵۷ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۴۵ مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۲۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:

داستان از زبان دختری اهل سنت و از پای نخل ها و ساحل بندرعباس حکایت می شود؛ الهه که با ورود جوانی شیعه به زندگی اش، طعم تازه ای از عشق و عقیده را می چشد و در کشاکش پاک ترین لحظات عاشقانه و ناب ترین دقایق عارفانه، به تبلور باور تازه ای می رسد …


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان جان شیعه اهل سنت از فاطمه ولی نژاد با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان جان شیعه اهل سنت از فاطمه ولی نژاد با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان جان شیعه اهل سنت از فاطمه ولی نژاد با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان جان شیعه اهل سنت از فاطمه ولی نژاد با فرمت jad

دانلود رمان جان شیعه اهل سنت از فاطمه ولی نژاد با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان جان شیعه اهل سنت از فاطمه ولی نژاد با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

صدای قرائت آیت الکرسی مادر، بوی اسفند، اسباب پیچیده در بار کامیون و اتاقی که خالی بودنش از پنجرههای بیپردهاش پیدا بود، همه حکایت از تغییر دیگری در خانواده ما میکرد. روزهای آخر شهریور ماه سال ۹۱ با سبک شدن آفتاب بندر عباس، سپری میشد و محمد و همسرش عطیه، پس از یکسال از شروع زندگی مشترکشان، آپارتمانی نوساز خریده و میخواستند طبقه بالای خانه پدری را ترک کنند، همچنانکه ابراهیم و لعیا چند سال پیش چنین کردند. شاید به زودی نوبت برادر کوچکترم عبدالله هم میرسید تا مثل دو پسر بزرگتر به بهانه کمک خرج شروع زندگی هم که شده، زندگیاش را در این خانه قدیمی و زیبا شروع کرده تا پس از مدتی بتواند زندگی مستقل را در جایی دیگر تجربه کند.

از حیاط با صفای خانه که با نخلهای بلندی حاشیه بندی شده بود، گذر کرده و وارد کوچه شدم. مادر ظرفی از شیرینی لذیذی که برای بدرقه محمد پخته بود، برای راننده کامیون بُرد و در پاسخ تشکر او، سفارش کرد : «حاجی! اثاث نوعروسه. کلی سرویس چینی و کریستال و… » که راننده با خوشرویی به میان حرفش آمد و با گفتن «خیالت تخت مادر! » درِ بار را بست.

مادر صورت محمد را بوسید و عطیه را گرم در آغوش گرفت که پدر با دلخوری جلو آمد و زیر گوش محمد غرّی زد که نفهمیدم. شاید ردّ خرابی روی دیوار اتاق دیده بود که مادر با خنده جواب داد: «فدای سرشون! یه رنگ میزنیم عین روز اولش میشه! » محمد با صورتی در هم کشیده از حرف پدر، سوار شد و اتومبیلش را روشن کرد که عبدالله صدا بلند کرد:

«آیت الکرسی یادتون نره! » و ماشین به راه افتاد. ابراهیم سوئیچ را از جیبش در آورد و همچنان که به سمت ماشینش میرفت، رو به من و لعیا زیر لب زمزمه کرد: «ما که خرج نقاشی مون هم خودمون دادیم … » لعیا دستپاچه به میان حرفش دوید: «ابراهیم! زشته! میشنون! » اما ابراهیم دست بردار نبود و ادامه داد: «دروغ که نمیگم، خُب محمد هم پول نقاشی رو خودش بده! » همیشه پول پرستی ابراهیم و خساست آمیخته به اخلاق تند پدر، دستمایه اوقات تلخی میشد که یا باید با میانجیگری مادر حل میشد یا چاره گریهای من و عبدالله.

این بار هم من دست به کار شدم و ناامید از کوتاه آمدن ابراهیم، ساجده سه ساله را بهانه کردم: «ساجده جون! داری میری با عمه الهه خداحافظی نمیکنی؟ عمه رو بوس نمیکنی؟ » و با گفتن این جملات، او را در آغوش کشیده و به سمت مادر و پدر رفتم: «با بابابزرگ خداحافظی کن! مامان بزرگ رو بوس کن! » ولی پدر که انگار غُر زدنهای ابراهیم را شنیده بود، اخم کرد و بدون خداحافظی به داخل حیاط بازگشت.

ابراهیم هم وارث همین تلخیهای پدر بود که بیتوجه به دلخوری پدر، سوار ماشین شد. لعیا هم فهمیده بود اوضاع به هم ریخته که ساجده را از من گرفت و خداحافظی کرد و حرکت کردند. عبدالله خاکی که از جابجایی کارتونها روی لباسش نشسته بود، با هر دو دستش تکاند و گفت : «مامان من برم مدرسه. ساعت ده با مدیر جلسه دارم. باید برنامه کلاسها رو برای اول مهر مرتب کنیم. » که مادر هم به نشانه تأیید سری تکان داد و با گفتن «برو مادر، خیر پیش! » داخل حیاط شد.

رمان جان شیعه اهل سنت از فاطمه ولی نژاد

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

امتیاز شما به مطلب

دوست داشتم: 0
دوست نداشتم: 0
میانگین امتیازات: 0

6 دیدگاه در “رمان جان شیعه اهل سنت از فاطمه ولی نژاد با فرمت pdf,java,epub,apk

سلام، رمان بسیار زیبا، آموزنده و تاثیرگذاری بود.
من خیلی چیزها یاد گرفتم، گریه دار بود.
من هم این رمان رو تبلیغ کردم.

با سلام وخداقوت
خیلی رمان زیبا و مفیدی بود.
از نویسنده این عاشقانه زیبا خیلی تشکر میکنم و همچنین از شما و همه دست اندرکارانی که این رمان پرمحتوا و تاثیرگذار را دراختیار ما گذاشتید بسیار سپاس گزارم.
اجرتون با اباعبدالله الحسین (علیه السلام)
خدا خیرتون بده
وموفق باشید

سلام خدمت نویسنده عزیز ،رمان شما بهترین رمانی بود که خوندم کلی مطالب مفید یاد گرفتم و البته باهاش گریه کردم و تا جایی که میتونستم این رمان را تبلیغ کردم و هنوز هم دارم تبلیغ میکنم تا شاید زندگی بقیه هم تغییری هرچند کوچک کند دوستان این کتاب را از دست ندهید خواهش میکنم

سلام لطفا رمان ناتمام من از الهام تیموری را هم در اینجا قرار دهید ممنون

فقط میتونم بگم عالی بود نمیتونم بگم شبیه زندگی پدر و مادرم اما ازدواج دو نفر با دو مذهب متفاوت پدر با وجود اینکه اهل تسنن هیچ مانعی برای شیعه شدن ۶ تا فرزندش نداشتن همیشه تو عزاداریا امام حسین تو نذریا شرکت میکنه تا حالا هیچوقت نگفته مذهبتونو عوض کنین همیشه میگه من فقط اتحاد و پاکیتونو میخوام به بارها جلوش نماز خوندیم یا شبهای قدر مسجد رفتیم هیچوقت اعتراضی نکرده ای کاش این اتحاد بین همه ی مسلمونا بود و درک میکردیم که اهل تسنن از وهابیت جدان که الان آواره ی کشورای کفار نمیشدیم که آیندگانمون حتی از شنیدن صدای اذان محروم بشن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *