رمان جایی نرو از معصومه آبی

رمان جایی نرو از معصومه آبی

رمان جایی نرو از معصومه آبی

نام رمان : رمان جایی نرو

به قلم : معصومه آبی

حجم رمان : ۲۶.۵ مگابایت پی دی اف , ۱.۸۹ مگابایت نسخه ی اندروید , ۸۷۷ کیلو بایت نسخه ی epub

تعداد صفحات : ۲۱۲۹

خلاصه ای از داستان رمان:

یک زن، یک مرد، دو شخصیت متضاد ، دو زندگی متضاد…
وقتی کنار هم قرار بگیرن، چی پیش میاد؟!گاهی زندگی بازی هایی با آدم میکنه که غیرقابلِ پیش بینیِه
کیانمهر و ترانه ، برنده ی این بازی میشن یا بازنده؟!میتونن جای نداشتنهای هم رو پر کنن؟!

  • به درخواست نویسنده لینک های دانلود برداشته شد.
  • صفحه ی اول رمان:

    گاهی وقتها دادن جوابِ یک سوال،یک درخواست، که باعث آسایش عزیزترین آدمای زندگیت میشه، برای تو سخت ترازهرچیزیِ …. سخت تراز جون دادن، سخت تراز مردن تو دریا …

    دستهام میلرزید، میدونستم وقتی بهش جواب بدم … دیگه زندگی ام دست خودم نیست …

    ولی باید، بایدِ باید تن میدادم به این نبردِ سخت با زندگی …

    زندگیِ منم، باید اینطور می شد …

    تلخ نگاه کردم به سامیار که از درد پاش می نالید،
    به کامیار که بغض کرده بود با دیدن برادرش … به ترمه که از ندیدن بابا، مدام گریه می کرد و
    به مادر که درمونده به خونواده ی درهم شکسته اش نگاه میکرد …
    بلند شدم، پالتوم رو به تن کردم، شالم رو محکم دورِ گردنم پیچیدم، آهسته به مامان گفتم:

    – میرم بیرون … یه هوایی بخورم … نون هم میگیرم …

    مادرِ همیشه دل نگرانِ من، تندی گفت:

    – مراقب خودت باشیا … آستینت رو بالا نزنی یه وقت!
    مراقب باش توجای خلوت نری، مادر اگه غریبه دیدی بزن تو شلوغی … یا دربست بگیر …
    اصن زنگ بزن کامی رو بفرستم دنبالت …

    باغصه لبخند زدم به دلنگرانی های همیشگی اش … هر روز، هر وقت،
    هر زمان که میخواستم پام رو ازدرگاه مامن همیشگی ام، خونه یِ کوچیکمون بذارم بیرون،
    مدام یادآوری میکرد مراقب باشم …
    و چه ساده بود مادرم که نمیدونست، من خودم،
    با پای خودم، دارم میرم تودلِ گرگِ گوسفند نما!
    هوای سردِ اواخر پاییز که تو صورتم خورد، باعث شد بتونم یک نفس راحت بکشم!
    رمان جایی نرو از معصومه آبی