رمان حس چوبی از فاتینا روحی

رمان حس چوبی از فاتینا روحی

رمان حس چوبی از فاتینا روحی

نام رمان : رمان حس چوبی

به قلم : فاتینا روحی

حجم رمان : ۲.۶۵ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۲ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۸ مگابایت نسخه ی جاوا , ۱۴۲ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:

من آرامم،یه دختر نوزده ساله یکی عین خودت عین بقیه.
شرو شیطون و یه روزیم عاشق،کناره یه دوست صمیمی به اسم ستی،میخوام براتون ازپاتوقم بگم ازگارسونو رییسش،ازداداشم آراد که بهترین داداش دنیاست، ازماجرای عاشق شدنم از یه حس چوبی وبگم که من هنوز زندم….


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان حس چوبی از فاتینا روحی با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان حس چوبی از فاتینا روحی با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان حس چوبی از فاتینا روحی با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان حس چوبی از فاتینا روحی با فرمت jad

دانلود رمان حس چوبی از فاتینا روحی با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان حس چوبی از فاتینا روحی با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

زدپس کلم:مگه باتو نیستم میگم نترکون اون آدامس بی صاحابو.
-آآآخ چته؟اصلا آدامس خودمه دوس دارم بترکونم.
لبامو جمع کردم کلمو برگردونم سمت میز خانومی که داشت به سوابق تحصیلیو نمره هام با تعجب فراوون نگاه میکرد،خب طبیعیه این نگاهش، نشده کسی به نمره هام نگاه کنه و چشماش گرد نشه.
آراد زیر لب غر زد:نگاه توروخدا آبرو برامون نزاشته فسقل بچه بااین نمره های افتضاحش، بعد بااخم بهم گفت:تو سره امتحانات دقیقا چه غلطی میکردی؟حداقل یه آفتابه با خودت میبردی.
-نه اون موقع با دسمال حل میشد واسه کنکور آماده کردم آفتابمو.
باحرص گفت:فقط بخاطر دیته که تاحالا نکشتمت.
-دم این قوه ی قضاییه ایران گرم که حداقل تواین یه مورد جونمو بهش مدیونم.
یدفعه خانومه گفت:خانومه افخمی.
سریع برگشتم سمتش مقنعمو صاف کرددم سعی کردم با مظلوم ترین نگاهم دلشو بدست بیارم که بااخم گفت:ببخشید راستش نمره هاتون واقعا در سطحی نیستن که ما بخواییم کمکتون کنیم تو این آموزشگاه شما از پایه ضعیفید احتمالا.
داداشم بپرید وسط حرفش:خانوم یعنی هیچ راهی نداره ؟آرام کلاس تست نره که عمرن نمیتونه دانشگاه قبول شه.
-خب چه اصراری به کنکوره برو دانشگاه آزاد.
یهو گفتم:نهههه من عمرن آزاد برم هستی بااون مغز پوکش زارت تهران قبول شد تا سه ماه پز میداد بم میخوام روشو کم کنم.
زنه این بار چشماش داشت پاره میشد از بس گشاد کرده بود که منو واضح نگاه کنه.
داداشم یه لبخند کوچولو زد میدونست این حرف زدن من درست نمیشه.
دستمو گرفت و بلندم کرد :باشه خانوم درهرصورت ممنون از کمکتون بااجازه .
پرونده و نمره هامو از رومیزش برداشت و اومدیم بیرون که جو گرفتش:
-آرام تو آدم نمیشی این چه طرز حرف زدن بود حداقل جلو غریبه ها رعایت کن.
بلند خندیدم:ناموسا نمیشه عادت کردم.
رمان حس چوبی از فاتینا روحی