رمان غروب عشق(جلد دوم) از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق2 از فرانک زنگنه - قسمت هیجدهم

رمان غروب عشق۲ از فرانک زنگنه – قسمت هیجدهم

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
طعم تلخ جدایے طعم تلخ نبودن طعم تلخ نداشتن حاصل همه اش من شدم دخترےپرعقده دخترے پرکینه……سرگذشتے تلخ که ویرانگرهستیم شد حس تنفرے که از کودکی باوجودم سرشتہ شد………….ومن حالا براین باورم که هیچ چیزے بنام عشق درجهان وجود ندارد……..


قسمت های قبلی

ادامه ی ماجرا:

قسمت هیجدهم

عسلی ک مقابل همه خانوادش ایستاد برای اثبات بی گناهیش وازایران رفت بعدشم عموجان دکتر تاکید کرده ک خیلی زود میتونی راه بری نفس تو هیچ امیدی به زنده موندنت نبود معجزه بود که حالت خوب شد توام مثل همه ی ما خداروشکر کن از عمر دوبارت
نفس بابغض گفت
+چرابابام نمیاد ب دیدنم اینقدر بی معرفت شده وسنگدل ک نمیخواد بیاد ی
ب دیدنم
سپهر بالحنی پرازغم گفت
-مامیریم دیدنش من میبرمت پیشش
بالاخره هرجورکه شد نفس را راضی ب روی ویلچر نشستن کردند وحالا درماشین مهیار نشسته بودند ومهیار به سوی بهشت زهرا میرفت روز عاشورا بود وخیابونا غوغا ترافیک سنگینی بود راه بسته شده بود
+عمو چرااینقدر شلوغه خیابونا
-عاشوراست امروز قربونت برم
+عاشورا؟؟؟
-آره دخترم
+یادمه مامانم برام ازاین روز میگفت روزی ک امام حسین کشته میشن
-آره عزیزم
سپهر بیشتر ازهرچیز آشفته این بود ک چطور خبرمرگ سینارابه نفس بدهد به بهشت زهرا رسیدند بالاخره…
نفس باتعجب گفت
+چرااومدی اینجا مهیار ؟
مهیار چیزی نگفت مهیار وسپهر پیاده شدند
به نفس کمک کردند روی ویلچرش بنشیند
سپهر ویلچر راحرکت داد تا به قبر عسل وسینا رسید نمیدانست کارش درست است یانه هرچه این چند روز فکر کرده بود راهی برای گفتن به نفس نیافته بود واین تنها راه بود
نفس باشوک به اسم روی قبری ک کنار مادرش بود نگاه میکرد فقط این جمله ی سپهر را شنید
+همون شب ک تورو انداختند جلو خونش حالش بد شد…
دنیا دور سرش ب دوران درآمد نه میتوانست جیغ بزند نه فریاد بکشد صدایش بالا نمیامد فقط اشک ازچشمانش همچون سیل روان بود…..

«۳ماه بعد»
*نفس*
امشب قراربود برای سال تحویل همه خونه ی ما باشند درسته بابا نبود اماجاش سبز بود وااای امان ازروزی ک فهمیدم بابا رفته وتا یک ماه نتونستم حرف بزنم کلی دکتر ودوا درمان تاحالم خوب شد هنوزم اون خاطره تلخو فراموش نمیکنم اندازه ی از دست دادن مامان اون روز سوختم برای باباچ فایده ک دیگ پیشم نبود..ً..خداروشکر بعد ازجلسه فیزیوتراپی ک به اصرار عمو سپهر رفتم الان ده روزیه میتونم راه برم اما ی خورده میلنگم نفیسه عین پروانه دورم میچرخه وخیلی بهم محبت داره بابا امیدم بعداز وضعیت من بعد مرگ بابا تازمانی ک تونستم حرف بزنم پیشم موند بعدش ازم خواست برگردم ک من گفتم توخاک مادریم میمونم ونرفتم هرچند هنوزم هرروز باهاشون درارتباطم
شنیدن خبر مرگ پایی هم قبل ازباباواقعا دامن زد اون موقع ب حال خرابم بااینکه در حق مادرم بد کرده بودومهیار…مهیاری ک روزهاست ک به این نتیجه رسیدم ک عاشقشم واونم متقابلا عاضقمه اما من هنوز خودمو پیشش لو ندادم ونمیدونه دوستش دارم….شب فرارسید مهمونا اومدن زن دایی نگار ولعیا…عمو سپهر ومهیار وزن عمو مژگان…
همه دور سفره هفت سین نشسته بودیم بعد مرگ مامان اولین بار بود ک کنار هفت سین نشسته بودم بابا امید بخاطر ژولیا سالها بود ک رسوم نژادی خودشو فراموش کرده بود وفقط کریسمسو جشن میگرفت …همه ساکت بودند منتظر سال تحویل ….چقدر جای بابا مامانم خالی بود صدای ترکیده شدن بمب ازتلویزیون بلندشد ومجری برنامه سال جدیدو تبریک گفت همه به شور وشعف افتادند هممون همدیگرو بو سیدیم عموسپهر طبق رسوم به همه عیدی داد…چه قدر سخت وتلخ بوداما حالاک از خونواده ی پدری ومادریم فقط عمو سپهر مونده بود…..خانما رفتن به آشپزخونه فقط من موندم وعمو ومهیار
عمو-دخترم ی خبر خوش پرنیان دستگیر شده وحکم سنگسار بهش دادن
نپرسیدم چراوچطوری فقط ازته قلبم گفتم
+خداروسکر
مهیار به عموسپهر نگاه کرد وخندید عموسپهر هم چشمک زد بهشون اینا چشون بودمشکوک بودند
مهیار-نفس جاپ میشه صحبت کنیم باهم
به عمو نگاه کردم خندید وسرشو تکون داد
+چراکه نه
ازجاش پاشدومنم بلند شدم وبه سمت حیاط رفتیم کنارباغچه رزها نشستیم….
+نفس میدونم نیاز ب قصه بافی نیست میدونی که عاشقتم ودوست دارم میخواستم اگ اجازه بدی زودتر مراسمو رسمی کنیم ببخش بی مقدمه صحبت کردم
تو دلم خندیدم امااخم کردم بهش پشت کردم
+نه آقا مهیار من قصدازدواج ندارم
پشتمو بهش کردم اومدجلوم ایستاد صورتش قرمز بود
-نفسسس
+گفتم نه
صورتش پرازغم شد
-باشه
خندیدم انگار از خنده من همچی فهمید زمزمه کرد
+عاشقتم زندگیم……
**************

زندگی مث یه رودخونه میمونه ک همیشه درجریانه چه ماباشیم چه نباشیم اما کاش قدر همو همیشه بدونیم… قدر زندگیو وبیشتر وبیشترقدراونایی رو بدونیم که دوستمون دارن نه اونایی دوسشون داریم چون کسی ک آدمو دوست داشته باشه ازجون مایه میذاره براش
*پایان*

رمان غروب عشق۲ از فرانک زنگنه