رمان غروب عشق(جلد دوم) از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق2 از فرانک زنگنه - قسمت هفدهم

رمان غروب عشق۲ از فرانک زنگنه – قسمت هفدهم

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
طعم تلخ جدایے طعم تلخ نبودن طعم تلخ نداشتن حاصل همه اش من شدم دخترےپرعقده دخترے پرکینه……سرگذشتے تلخ که ویرانگرهستیم شد حس تنفرے که از کودکی باوجودم سرشتہ شد………….ومن حالا براین باورم که هیچ چیزے بنام عشق درجهان وجود ندارد……..


قسمت های قبلی

ادامه ی ماجرا:

قسمت هفدهم

پاهایش توان از دست داد وروی زمین افتاد…

هرجور می تونی بمون من باتو سازش میکنم
هربار میگفتم نرو
این بار خواهش میکنم
با زخم ِ تنهاتر شدن محتاج ِ تسکینم نکن
تنهاتر از من نیستی
تنهاتر از اینم نکن
با گریه های ِ هر شبم دنبال ِ مرهم نیستم
اینبار بشکن بغضم و
فکر ِ غرورم نیستم
کی گفته این خواهش منو تو چشم ِ تو کم میکنه
این التماس ِ آخرم
خیلی بزرگم میکنه
باور نکن راضی بشم چون دوستت دارم بری
انقدر درارو وانکن
من که نمیزارم بری
یک عمر من پرپر زدم چون درد ِ دوری کم نبود
.اینا که میگم یک شب از
چیزی که حس کردم نبود
با گریه های ِ هر شبم دنبال ِ مرهم نیستم
اینبار بشکن بغضم و
فکر ِ غرورم نیستم
کی گفته این خواهش منو تو چشم ِ تو کم میکنه
این التماس ِ آخرم
خیلی بزرگم میکنه
«آهنگ سازش ازمهدی یراحی»
صدای فریاد وهق هقش درهم پیچید انگار دنیا سرش خراب شده بود دکتر که خوشحال بود با شنیدن صدای مهیار ازآی سیو بیرون آمد به سمت مهیارآمدک حنون وار اشک میریخت بالبخند کنار مهیار نشست ودستهای مهیارو گرفت
+آروم جوون دیوونه لااقل تا آخر میدی بعد خودکشی میکردی
-نفسم رفت
+نخیرم اتفاقا نفست برگشت
-چیییییی
+همون ک گفتم ضربان قلبش برگشت
مهیار شکه شده بود میان گریه قهقه زد
-توروخدا راست میگین دکتر
+دروغم چیه باشه خودتو جمع کن مردواینقدر بچه سریع گریه زاری راه انداختی
مهیاراز خوشحالی اشکهایش میریخت
-باورم نمیشه
+مام به هیچ عنوان باورمون نمیشه اما به این مدل نایاب ونادر میگن معجزه فقط معجزه…
مهیار خندید خوشحال بود
با کمک دکتر ازجایش برخاست…
-دکتر آخه چطور شد
+ضربان قلب یه لحظه قطغ شد اما باز برگشت وپلک بیمارتکون خورد بیمارازاغما هم خارج شده شاید تاچند ساعت دیگه به هوش بیاد پسر من سالهاست ک تخصصم این کارا بیمارهایی ک۳۰درصد امید زنده بودنش بوده برنگشتن اما این دختر با ۱۰درصد این یکی از بزرگترین اتفاقات شغلی منه ومن فقط بهش میگم معجزه چون چیزی خارج از معجزه نمیتونه باسه بهوش اومدن ی بیمار قطع امید…
مهیار بار ها زمزمه کرد
+خداروشکر خداروشکر یاابوالفضل«ع» نوکرتم فدات بشم که ناامیدم نکردی
دکتر لبخند زد
-ابوالفضل«ع» هیچکسو ناامید نمیکنه چون خوش ناامید کربلا بوده
از دکتر تشکر کرد امااو گفت باید یک سریع آزمایش ازنفس گرفته شه طبق آزمایشات قبلی اون مواد روی نخاع هم تاثیر گذارن ونگرانی دکتر از تاثیر مجدد مواد وآسیب به نخاع بیماربود….
مهیار ازخوشحالی درپوست خود نمیگنجید به همه زنگ زدن باخوشحالی خبر داد
مدتی نگذشت ک همه به بیمارستان آمدند وسپهر مهیار رابقل کرد وباخنده اشک ریخت همه خوشحال بودند ومیخندید امید اشک شوق میریخت انگار نه انگار۵صبح بود هیچکس زمان را به خاطر نداشت لعیا که داغدار پدرش وسینا بود هنوز چندبسته شیرینی گرفته بود وبه همه تعارف میکرد انگار بهار تازه ایی درزندگی همه شکل گرفته بود بهاری دراوج زمستان نفس ساعت۸صبح بهوش آمد وبه بخش منتقلش کردند واین شادی همه رادوچندان میکرد همه دراتاق منتظر اجازه دکتر برای ورود بودند پرستار بیرون آمد وبه آنها نگاه کرد
+پدربیمار کیه
همه نگاهشان رابه اودوختند همه میدانستند منظور نفس امید نبوده اما باز سپهر ب امید اشاره کرد ک داخل برود امید باتردید داخل رفت همه بغضشان گرفته بود از نبود سینا…..
*نفس*
در اتاق باز شد الان فقط ب بابام نیاز داشتم باباسینای بی معرفتم فقط یادمه اونشب ازماشین پرتم کردند بیرون سرم شدید درد میکرد…
اما اینکه بابا امید بود بغضم گرفت…
بابای نامردم حتی حاضرنبود بیاد ببینتم
صدام خیلی گرفته بود بغض بدتر گلومو بسته بود
زمزمه کردم
+بابا کو
چشمای باباامید پرازافسوس شد
به سمتم اومد پیشونیمو بو سید
-قربونت برم خوشحالم ک بهوش اومدی
اشک صورتمو پوشوند
+بابام نیومده بیمارستان نه؟؟
-مگه من بابات نیستم همه کسم
نالیدم
+نهههه
وقتی بهم گفت همه کسم یاد بابای نامروتم افتادم اون همیشه بهم همه کسم میگفت
+من باباسینای بی معرفتمو میخوام نمیخوام هیچکیو ببینم
پتورو روی صورتم کشیدم وهق هق کردم
+هیچکیو جزبابام نمیخوام
پتو از روی صورتم کنار خورد یکی دستمو از روی صورتم برداشت ازپشت پرده ی اشک نگاهش کردم عمو سپهر بود چرا سیاه تنش بود چراریش داشت کنارشو نگاه کردم همه بودن مهیاری ک حس عجیبی بهش داشتم باسروضع داغون ولباس سیاه مژگان لعیا نگار نفیسه همه سیاه پوشیده بودند نفیسه اشک میریخت
عموسپهر چندین بار بو سیدم
صداش بغض داشت
+عمو بابام کو چرانیومد دیدنم یعنی اینقدر ناراحتش کردم اما من فقط دلم اونو میخواد عمو بهش زنگ بزن بگو بیاد فقط یه لحظه ببینمش
عموسپهر سرشو روشونم گذاشت وشونه هاش لرزید
+عمو چراگریه میکنی من حالم خوبه
-خداروشکر عموجون
سرشو بلند کرد چشماش خیس بود
+عمو میگی بابام بیاد
عمو سرشو تکون داد
-میگم قربونت برم
وبعد بی هیچ حرفی بیرون رفت همه سکوت کرده بودند
مهیاراومد وروصندلی کنارم نشست نگام کرد وخندید
+خداروشکر
-مگه من چم شده بود مهیار
+دوماه تو کما بودی بخاطر موادی ک بهت تزریق کرده بودند دکتراقطع امید کردند اما دیشب معجزه شد وبهوش اومدی…
دومااااه چقدر زیاد اما من هیچی ازاین دوماه خاطرم نبود پرستاری داخل اومد
-همراه بیمار بیاد دکتر کارش داره درضمن این همه جمعیت اینجا چیکار میکنید دوربیمارو خلوت کنید فقط یه نفربمونه
مهیار برخاست
+برم ببینم چی میگه دکتر…
*دانای کل*
مهیار ازاتاق خارج شد وبه سمت اتاق دکتر راه افتاد پشت درایستاد ودر زد صدای بفرمایید دکتررا شنید وداخل شد
+سلام دکتر
-سلام جوون بشین
مهیارروی صندلی کنار میز دکتر نشست …
+خب پسرم خوشحالم که بالاخره وجودت آرامش گرفت…
-ممنونم گفتن ک کارم دارین
+ماآزمایشارو انجام دادیم
-خب ؟
+ببین جواب آزمایش…
-بگین دکتر
+متاسفانه مواد روی نخاع بیمار اثر گذاشته..
-وااای
+اما خوشبختانه این اثردارو موقته وازبین میره ولی خب بیمار تا یک مدت نمیتونه پاهاشو حرکت بده
مهیار چشماشو بست
-یعنی فلج…
+فقط برای یه مدت کوتاه خیلی زود مانخاع هایی ک ازکار افتادن روتقویت میکنیم وبادارو موادو کامل ازبدنش بیرون میکنیم
مهیار لحظه ای اندیشید اما زنده ماندن نفس بیشتراز این برایش اهمیت داشت
ازجایش برخاست
-کی مرخص میشه دکتر
+دوروز دیگه که وضعیتش کامل چک شه
-ممنون
وبی هیچ حرفی از اتاق دکتر رفت سخت بود برایش روی ویلچر دیدن نفس اما ب زنده بودنش می ارزید فقط نمیدانست چطور این خبر رابه نفس وبقیه بدهد
به سمت اتاق نفس رفت سپهر پشت در بود
+چیشد مهیار
-دکتر میگه به نخاعش اون مواد آسیب زده و برای یه مدت نمیتونه راه بره
سپهر دستش رامقابل دهانش گرفت
+‌وااای خدا
-خوب میشه بابا دکتر قول داد
مهیار بعد ازآرام کردن سپهر داخل رفت جز امید کسی داخل اتاق نبود نفس هنوزم اشک میریخت…
مهیار اخم کرد
+چرااینقدراشک میریزی برات خوب نیست
نفس چیزی نگفت
چندثانیه بعد باتعجب به سمت امید برگشت
+باباکی اومدی ایران
-عزیزدلم چند روز بعد گم شدنت
+مهیار دکتر نگفت کی مرخص میشم میخوام برم پیش بابام
-دوروز دیگه عزیزم
نفس احساس کرد پاهایش حس ندارد خواست انگشتش راتکان دهد اما هیچی حس نکرد…باز تکرار کرد چندین بار امانشد حرصش گرفته بود
+مهیار بابا پام….
امید-پات چی دخترم
مهیار ساکت بود
نفس ک باز چندین بار خواست پایش راتکان بدهد ونتوانست جیغ کشید
+پام پام تکون نمیخوره
مهیار اشک درچشمانش حلقه زد وقتی جیغ وخق هق نفس رادید به سمتش رفت
-هیچی نیست قربونت برم بقران دکتر گفت خوب میشی
سپهر داخل شد
نفس جیغ میکشید
-عمو سپهر پام تکون نمیخوره
سپهرکنارش رفت بقلش کرد
+هیچی نیست دردت بجونم خوب میشی عزیزم
امید بهت زده اشک میریخت….
دوروز گذشت روز ترخیص نفس بود دراین دوروز اجازه نداده بود کسی به اتاقش برود صبح زود مهیار وسپعر برای ترخیصش به بیمارستان آمدند امید مشغول انجام کارهای نفس بود قصد داشت بعدازترخیصش از ایران برود یابانفس یااگر خودش خواست بی نفس…
مهیار وسپهر دراتاقش ایستاده بودند برگه ترخیصش را گرفته بودنددراتاق راباز کردند ورفتند داخل نفس جیغ زد
+نمیخوام کسیو ببینم
سپهر قصد داشت
خبرمرگ سینارابه اوبدهد….
هردو به سمت نفس رفتند سپهر کنار تخت نفس نشست
+عموجون توکه نباید اینقدر ضعیف باشی تو دختر عسلی

رمان غروب عشق۲ از فرانک زنگنه