رمان غروب عشق(جلد دوم) از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق2 از فرانک زنگنه - قسمت شانزدهم

رمان غروب عشق۲ از فرانک زنگنه – قسمت شانزدهم

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
طعم تلخ جدایے طعم تلخ نبودن طعم تلخ نداشتن حاصل همه اش من شدم دخترےپرعقده دخترے پرکینه……سرگذشتے تلخ که ویرانگرهستیم شد حس تنفرے که از کودکی باوجودم سرشتہ شد………….ومن حالا براین باورم که هیچ چیزے بنام عشق درجهان وجود ندارد……..


قسمت های قبلی

ادامه ی ماجرا:

قسمت شانزدهم

*دانای کل*
مهیار وسینا طبق معمول در خانه ی سینا دنبال راهی برای پیدا کردن نفس بودند
مهیار-عمو دارم دیوونه میشم تهرانو زیرورو کردم نیست ک نیست
+من داغون ترم ازتو جیگرم داره آتیش میگیره
مهیار کلافه راه میرفت
-عمو من برم باز یه سر به کلانتریا بزنم
+بذار منم بیام
-نه تنها میرم خبری شد خبرت میکنم
+بی خبرم مذاری مهیار
-چشم خداحافظ
مهیار غمزده از ساختمان خارج شد پالتویش رابه تن کرد نگاهی ب آسمان کرد وزمزمه کرد
-خدایا این چ دردبود چرااین دختررو نرسیده همه کسم کردی اما یدفعه گرفتیش
آه پرسوزی کشید وراه افتاد در را باز کرد وازخانه خارج شد داشت ب سمت ماشینش میرفت ک متوجه جسمی ک روی زمین شد باتردید به سمتش رفت کنارش روی زانو نشیت صورتش باکلاه پوشیده بود مهیار روی صورتشو کنار زد اما بادیدن صورت کبود وپرزخم نفس آه از نهادش برخاست وچشمهایش رابست ودادزد چشمان نفسش بسته بود
+نههههههه خدااااااااا نفس نفس
توصورت نفس زد
+چشماتو بازکن نفس
غرور مردانه ایی که داشت هیچوقت تو سخت ترین مشکلاتش اجازه نداده بود که اشک بریزد امابادیدن نفس آسمان سرش ریخت
اشک میرخت ونفس را صدا میزد
+چشماتو باز کن عزیزم چیکارت کردند این آشغالا…..
سینا از ساختمان بیرون آند وبه سمت باغچه رزها رفت چقدر دلش هوایشان را کرده بود اما باصدای دادی که ازبیرون شنید ازحرکت ایستاد
+نفسسسسسس
باشنیدن اسمش از دهان مهیار قلبش تیر کشید
اما پاهایش جان گرفت ودوید به سمت در حیاط ودررا باز کرد با دیدن جسم بی جان نفس درآغو ش مهیار ک او را سمت ماشینش میبرد قلبش از حرکت ایستاد دستش را بلند کرد ک مهیار را صدا بزند اما قلبش اجازه نداد وروی زمین افتاد قطره ای اشک از چشمان منتظرش ریخت وبسته شدند…
همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی
همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی
دروغه

چجوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا می مونم
بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خب عیبی نداره دل من خیلی صبوره
صبوره

همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی
همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی
دروغه

چجوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا می مونم
بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خب عیبی نداره دل من خیلی صبوره
صبوره

همه می گن که تو نیستی همه می گن که تو مردی
همه می گن که تنت رو به فرشته ها سپردی
دروغه
«آهنگ دروغه مازیار فلاحی»

…..
هردو را آمبولانس به بیمارستان رساند پدر ودختر را آههه ک چه زندگی غریبی داشتند سینایی که قلبش به قلب عسل ونفسش بسته بود…
حالا ک نفسش رابااین حال وروز دید دیگر مرگ چاره کار بود برایش……
چه لحظه ی تلخی بود زمانی ک نفس به آی سی یومنتقل شد وسینا نرسیده به بیمارستان تمام کرد……
اماحالا سپهر بود که بیمارستان راروی سرش گذاشته بود داد میزد همچون دیوانه ها مرد۴۹ساله ایی ک آخرین کس زندگیش را از دست داده بود هوار میکشید و خودش رابه در ودیوار میکبوید نفیسه دختری ک سالها جای نفس رابرای سینا پر کرده بود حالا تمام زندگیش رایکباره از دست داده بود پدرش راهمه ی کسش را….سالن بیمارستان راروی سرشان گذاشته بودند….سپهر بالگد به صندلی ها زد داد میکشید
+نهههه داداشم نمیذارم بری من کسیو دیگ ندارم
نفیسه ایی که مهیار باصورت اشکبار مهارش نمیتوانست بکند هردو دستش را گرفته بود اما ناله ومویه ی نفیسه دل زمین وآسمان راآب میکرد
-ولم کن مهیار آییییی خدا بابام رفت دیگه کیو دارم من دیگه ….کی سرپرستم باشه
دستاشو از دست مهیار بیرون کشید مهیارکلافه شده بود وحریفش نمیشد آخرسر رهایش کرد ویک گوشه نشست وهق هقی مردانه سر داد نفیسه تو صوردتش میکبوید
+بابایی توروخدا نرو بابایی من بچه پرورشگاهی کسیو جز تو ندارم قربونت برم بابایی بخاطرمن برگرد
نگهبانان وحراست بیمارستان بازور آنان را به بیرون فرستادند نفیسه وسط باغچه ی بیمارستان نشسته بود باران شدیدی گرفته بود نفیسه دستش را گل آلود میکرد وبه سر وصورتش گل میریخت جیغ میکشید مژگان باگریه به سمتش رفت ودستش را گرفت
+نکن قربونت برم
-ولم کن زن عمو بابا رفتم باید گل عالمو ب سرم بگیرم
جیغ کشید ومشت دیگری گل به سرش کوبید
-گل کمه سنگ عالم ب سرمن زن عمو بابام بی خداحافظی رفت زن عمو بابام تنهام گذاشت
مژگان درآغو شش گرفت وپابه پای نفیسه اشک ریخت
+آروم باش دخترم
اما نفیسه دراین پاییز تلخ همچون ابر بهار گریه میکرد….
سپهر همچون دیوانه ها فریاد میکشید اما چه فایده سینا برگشتنی نبود…….مهیار بیشتر ازهمه میسوخت ک لحظات آخر کنارسینا بود آرزو میکرد کاش لال میشد وصدایش ب گوش سینا نمیرسید…..
………
روز خاکسپاری فرارسید وحالا قبرستانی ک گوشش کرمیشد از فریاد های سپهر ونفیسه …نفیسه سرتاپایش راگل گرفته بود سپهرهم همینطور مهیار چهار زانو روی خاک نشسته بود وداد میزد وگریه میکرد…نماز میت خوانده شد تابوت را بلند کردند وبه سمت قبری آوردند ک قراربود آشیانه ی همیشگی سینا باشد سپهر ومهیار زیر تابوت راگرفته بودندتابوت را به سمت قبر آوردند نفیسه دیوانه وار ب سروصورتش میکوبید انگار میخواستند قلبش رااز سینه بیرون بکشندبوت زمین گذاشته شد درش را باز کردند سپهر ومهیار که خون گریه میکردند دوطرف سینای پیچیده ب کفن را گرفتن وبه داخل قبر بردند تمام دوست وفامیل وآشنا اشک میریختند حال نفیسه راک میدیدند خنجر ب قلبشان کشیده میشد سینا که درقبر گذاشته شد نفیسه همچون بیماری ک بجنون میافتد رو زانوهایش کوبید وفریاد زد
+بابا …بابااااااا نه نمیذارم بری
جیغ کشید خود رادرون قبر انداخت وسینا درکفن را درآغو ش گرفت
+بابا نامردی نکن تو نباید بری تو میری پیش عشقت من بی کس وکار میشم بابایی من بی تو میمیرم دیگه کسیو ندارم پاشو باباجون
مهیار نفیسه را ازجایش بلند کرد واز قبر بیرون آورد….
خاکسپاری تمام شد مراسم هفتم تمام شد چهلم سیناهم گذشت اما داغ دل سپهر ونفیسه تازه بود داغ سینا کمر سپهر را خم کرده بود اما تنها یادگار برادرش درکماهم پیرترش کرد نفسی که ۴۵روز بود دراغمابود دکتر گفته بود ک بخاطر مصرف یه مواد ناشناخته دچار شوک شده ویک وضیعتی مایل ب مرگ مغزی تاکید کرده بود اگرتا دوهفته دیگر بهوش نیاید دستگاه هارا جدا میکنند …
واین وسط بی تابی مهیار بیشتر ازهمه بود هرروزش راپشت در آی سی یو سپری میکرد باقیافه ای ژولیده وبهم ریخته موهایی ک بلند شده بود ریشهایی ک درعزای چهل روزه ی عمویش دست ب آنها نزده بود و صورتش راپوشانده بودند لباس سیاهی ک هنوز برتن داشت اما همه ی اینها ب کنار حال وروز آشفته اش ب کنار روح آشفته اش به کنار روی صندلی نشسته بود وسرش راتکیه داده به پشتی صندلی دکتر از آی سیو بیرون آمد برای چک کردن وضع نفس رفته بود دل مهیار بی قرار بود ازجایش برخاست به سمت دکتر رفت ترس وجودش را گرفته بود دوروز ب پایان دوهفته زمان دکتر مانده بودودکتر امروز جواب قطعی را میداد….
دکتر نگاهی ب قیافه پریشان مهیار انداخت..
-چیشد دکتر
+ببین جوون خدا هرچی که بخواد همون میشه مابنده ایمو وسیله ما تموم تلاشمونو کردیم اما بدن بیمار به درمان پاسخ نداده..
صدای بوق پایانی درمغز خسته مهیار پیچید انگار تمام دنیا سرش آوار شد صدای دکتر برایش گنگ بود هیچ نمیشنید اما دکتر به حرفهایش ادامه داد که انگار نمکی شد برروی زخم عمیق قلب مهیار…
-واینکه ما امروز دستگاه هارو جدا میکنیم
مهیار فریاد کشید طوری ک بیمارستان ک سهل است حتی دکترهم ازصدایش لرزید
+نهعهههههههه نمیذارم میبرمش ازایران شما دکتر نیستین
-آروم باش پسرم بیمار فقط چند درصد امید ب زنده بودنش بود ک امروز اونم ازدست داد الان فقط ۱۰درصد احتمال زنده بودنشو دربرابر ۹۰درصد ۱۰درصد چیزی نیست تو فقط داری عشقتو عذاب میدادی این دستگاه ها باید زودتر جدابشن
مهیار مغرور اشکهایش سرازیر شده بود آنهارا باپشت دست پس زد نهه من رضایت نمیدم بابامم رضایت نمیده مگه ۲روز ازدوهفتتون نمونده لعنتیالااقل اون دوروزه فرصت بدین
قدمهایش رابه عقب کشید وعقب عقب رفت بابغض گفت
+نمیذارمم
راه افتاد سمت خروجی بیمارستان ساعت حدود۹سب بود ودی ماه سرد سال باران میبارید همچون شب مرگ سینا باخروج مهیار چشمش ب امید افتاد که به سمت بیمارستان میامد امیدی ک کم از سپهر ومهیار دردمند نبود نفس سالها دخترش بود بادیدن مهیار به سمتش آمد مهیارایستاد
+سلام
-سلام پسرم نفس؟؟؟
مهیار دستش را ازشدت عصبانیت مشت کرد
+نامردا میخوان دستگاه هارو قطع کنن
قیافه ی امید بهم ریخت وجودم ب درد کشیده شد ….
بدون پاسخ به مهیار ب داخل بیمارستان رفت نمیدانست جواب ژولیایی که هرروز بهانه نفس رامیگرفت چه بدهد ژولیا قصد داشت ب ایران بیاید اما امید مخالفت کرده بود ومعتقد بود نفس حالش خوب میشه وباهم برمیگردند…..
مهیار سرگردان سوار ماشینش شد وبه مقصد نامعلومش راه افتاد چقدر خیابانها شلوغ بود…مگر چه خبر بود مهیار که درترافیک مانده بود چشمش رابه خیابان کناری انداخت دسته های زنجیر زنی خیابان راپوشانده بودند مهیار آهی کشید
-آههههه پس من چرانفهمیدم محرم آمده
ترافیک باز شد به حرکت افتاد خودش هم نمیدانست مقصدش کجاست اما بعداز مدتی مقابل تکیه ایی که سالهای بچگیش راهرروز آنجا میگذراند ایستاد ازماشین پیاده شد وباپاهای سست به سمت تکیه رفت آخرین باری ک اینجا آمده بود ۱۰سالش بود بعدازازدواج مادرش باسپهر ورفتنشان ازاین محل دیگر اینجا نیامده بود داخل رفت تمام درودیوارها سیاه پوش بودند داخل تکیه رفت چراغها خاموش بود گوشه ایب را پیدا کرد ونشست ازمداح شنید که شب تاسوعاست باشنیدن نام حضرت ابوالفضل«ع» وجودش لرزید …چقدر ارادت داشت بنام ابوالفضل«ع»…
روضه شروع شد صدای هق هق های مهیار میان هق هق وگریه ی مردان دیگر آنجا گم شده بود مگر میشد کسی نام ابوالفضل«ع» را بشنود واشک نریزد مگرچشمی ک کافرباشد درعزای ابوالفضل«ع» اشک نریزد مهیار سرش را روی زانوهایش گذاشته بود اشک میریخت ازته دلش شروع به دردودل با حضرت ابوالفضل«ع» کرد
+یاابوالفضل«ع» من بچه ک بودم زیاد به این تکیه میومدم اما اون موقع دعا وآرزویی نداشتم اما الان دارم یاابوالفضل«ع» من روز مرگ بابام اصلا برام مهم نبود چون علاقه ایی بهش نداشتم زمان مرگ عمو سینا داغون شدم اما حالا اصلا تحمل داغو نفسو ندارم
هق هق کرد.
+میگن باید دستگاه هاروجدا کنن میگن ۱۰درصد امید زنده بودنشه ازت التماس میکنم ازم نگیرش…
آن سوی شهر سپهر بعداز سالها پای نماز نشسته بود واشک میریخت ودست به دامان خداشده بود
به راستی که ما چه آدم هایی هستیم ک فقط وقت نیاز دست ب دامن خدا وائمه میشویم…
امیدی ک سالها درغرب زندگی کرده بود ودعا وراز ونیاز را فراموش کرده بود حالا پشت درآی سیو زارمیزد ودعا میکرد نفیسه درآن باران وسوز شب وتاریکی شب کنار مزار سینا که قبر کنار عسل ک ازقبل پیش خرید کرده بود ب خاک سپرده شده بود نشسته بود مابین قبر هردو وپدرونادر نفس راقسم نیداد ک ازخدا بخواهند نفس رابه آنها برگرداند…
نگار ولعیا و مژگان همه وهمه اشک میریختند ودعا میکردند
…..
مهیار به ساعت موبایلش نگاه کرد۲شب بود اواخر روضه بود چشمهایش از گریه بلند نمیشد ازجایش برخواست
+یا ابوالفضل«ع» به امام حسین«ع» قسم حال نفسم ک خوب شه هرسال از اول محرم مث بچگیام نوکریتو میکنم فقط نفسو بهم برگردون …
از حسینه بیرون آمد سوار ماشینش شد وبه سمت بیمارستان راه افتاد روزها بود فقط مسیرش بیمارستان بود وراه خانه راگم کرده بود
ودوست نداشت تابهبودی نفس جایی جز بیمارستان برود داخل بیمارستان رفت همه جا غرق درسکوت بود …..به سمت آی سیو رفت متوجه ی امید شد که با چشمانی اشکین روی صندلی خوابش برده بود کنارش نشست وآرام تکانش داد
+عموامید
امید تکانی خورد وپلکهایش رابلند کرد
-چیشده
+هیچی نگران نباشین خوابتون برده بود گفتم بیدارتون کنم برید من اینجام
امید اول مقاومت کرد اما بعد راضی شد واز بیمارستان رفت هیچکس جز سینا نمیدانست ک دلیل دوری سالیان نفس امید بوده….مهیار سرش را میان دودستش گرفته بود ک متوجه فریاد پرستاری که از آی سیو بیرون میامد شد
-دکترررررر خانوم نعیمی بیمار تخت۱۲۴
چند پرستار و دکتر به سمت آی سیو دویدند مهیار خشکش زده بود مریض آن تخت نفس بود به سمت شیشه دوید وازپشت آن قاب کوچک شیشه به نفس زل زد دکتر وپرستارانی که هول زده به او شک وارد میکردند مهیار اشک میریخت والتماس میکرد
+نهه نفس توروخدانرو
کسی متوجه مهیار نبود نگاه مهیار روی مانیتوری ک ضربان قلب نفس رانشان نیداد خشک ماند ضربان از حرکت ایستاد و تبدیل به خط های افقی شد مهیار فریاد کشید
+نههههههه

رمان غروب عشق۲ از فرانک زنگنه