رمان غروب عشق(جلد دوم) از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق2 از فرانک زنگنه - قسمت پانزدهم

رمان غروب عشق۲ از فرانک زنگنه – قسمت پانزدهم

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
طعم تلخ جدایے طعم تلخ نبودن طعم تلخ نداشتن حاصل همه اش من شدم دخترےپرعقده دخترے پرکینه……سرگذشتے تلخ که ویرانگرهستیم شد حس تنفرے که از کودکی باوجودم سرشتہ شد………….ومن حالا براین باورم که هیچ چیزے بنام عشق درجهان وجود ندارد……..


قسمت های قبلی

ادامه ی ماجرا:

قسمت پانزدهم

-درمورد چی حرف میزنی
+سینا بقران من فقط بخاطر دلایل وشرایط بدی که داشتم اون زمان این کارو کردم وگرنه
-حرفتو بزن لطفا
+۱۷سال پیش زمانی که اون اتفاق واسه عسل خانوم افتاد وقتی بردیمش بیمارستان لحظه آخرمنوخواست که ببینه اون بمن گفت بمن گفت…
تمام بدنم داغ شد وبه رعشه افتاد
-چی گفت بهت
+گفت که نفسو برگردونم ایران پیش تو ازتو گفت که پدر بچشی امامن
تمام بدنم یخ زد یک دفعه بامشت روی میز زدم
+تو..تولعنتی دختر منو۱۷سال ازم گرفتی
ازجام برخاستم عصبی شروع به راه رفتن کردم یکدفعه بسمتش هجوم بردم ویقشو گرفتم .
-تو میدونی باگرفتن نفس چی بسر زندگی من آوردی
غریدم
-میدونی؟؟؟؟؟؟
+باور کن مجبوربودم منو ژولیا بچه دارنمیشدیم ژولیا افسردگی گرفته بود ک بااومدن عسل خانوم ونفس ب اون برج واقعا حالش خوب شد مجبوربودم باورکن
-توی ءشغال این همه سال میدونستی که دختر من پدر داره خانواده داره اما ب روش نیاوردی ب روش نیاوردی ک مادرش خواسته ک برگرده پیش من
دادزدم
-پیش پدررررررررررش
سالها نفس بادفترخاطره ی عسل هرروز بیشترازدیروز از من متنفرشده اونقدر که برای کشتن من ب ایران اومده بود میفهمیییی نههه من هیچوقت نمیبخشمت ۱۶سال بیچارگیمو نمیبخشم تو اون موقع ک داشتی با دختر من خوش میگذروندی من تو آسایشگاه روانی ی بیمار روانی بودم
یقشو رها کردم
-حالام گفتن حرفت اهمیتی نداره من فقط ی هدف دارم اونم پیدا کردن نفسه توام ازخونم برو دیدنت حالموبد میکنه…..
بی حرف دیگه ایی راه افتادم به سمت طبقه بالا وبه اتاقم رفتم هیچ جوره نمیتونستم این ماجرارو حذف کنم واز امید بگذرم گوشیم روپاتختی داشت زنگ میخورد
برش داشتم به صفحش نگاه کردم لعیا بود دختر آرین
-بله
+عمو توروخدا بیا بابام
-باباچی
+حالش خوب نیست عمو بابام داره میمیره بیا بیمارستان…….
با جیغ گریه حرف میزد.
-باشه عزیزم آروم باش اومدم
گوشیو قطع کرد
آرینو ب اندازه سپهر دوست داشتم شایدم بیشتراون توهمه سالهای زندگیم برام بهترین دوست وبرادرم بود از دست دادنش کمرمو میشکست
پالتمو ازروچوب رختی برداشتم واز خونه بیرون زدم سوار ماشین شدم وباسرعت به سمت بیمارستان روندم رسیدم بیمارستان ازماشین پیاده شدم وبه سمت داخل رفتم ازپرستار پرسیدم گفتن توآی سیوهستش به سمت آی سیو رفتم..اما باصحنه هایی روبروشدم که دنیارو سرم خراب شد داغون شدم زانوهام شل شد وهمونجا زمین خوردم آههه آرین عزیزم آرین رویه تخت آروم خوابیده بود لعیا تو صورت خودش میزد وجیغ میکشید نگار روصندلی ازحال رفته بود لعیا چادرش روزمین افتاده بود ومحکم جنازه ی پدرشو چسبیده بودونمیذاشت ببرنش باسستی ازجام بلندشدم وبه طرفش رفتم دستشو گرفتم که از روی جسد آرین عزیزم بلندش کنم
تاچشمش بمن افتاد بی قراریشبیشتر شد توبقلم گرفتمش جیغ میکشید وعین بچه ها پاشوزمین میکبویدمقصرهم نبود بچه بود ۱۸/۱۹سالش بیشتر نبود
+عمووو بابام رفت تنهامون گذاشت من بابامو میخوام عمو بابامو میخوام
تخت آرینو ازجلومون رد کردند لعیارو به زور کنترل کردم ک دنبالش نره خودمم پاب پاش اشک میرختم آرین واسم قدهمه دنیا عزیز بود
«آهنگ داداشی از مجید خراطا»
ای خدا فکر نمیکردم
که یک روز ازم جدا شه
باورش سخته که دیگه
سایه اش رو سرم نباشه

گرچه سرده دست گرمت
اما واسه من همونی
با تمام خاطراتت
توی ذهن من میمونی

داداشی چشماتو وا کن

داداشی چشماتو وا کن
بذار دستاتو بگیرم
دوباره بیا به خوابم
دارم از دوریت میمیرم

ای خدا من اونو میخوام
اما تو ازم گرفتی
دستشو گذاشت تو قلبم
خاطراتش مثل آتیش

باورم نمیشه رفته
گرچه اون برنمیگرده
داداشی غمهای دنیا
ببین با دلم چه کرده

داداشی چشماتو بستی
نمیگیری تو سراغم
دیگه تنها دلخوشیمه
عکس تو تووی اتاقم

داداشی چشماتو وا کن
بذار دستاتو بگیرم
دوباره بیا به خوابم
دارم از دوریت میمیرم

ای خدا من اونو میخوام
اما تو ازم گرفتی
دستشو گذاشت تو قلبم
خاطراتش مثل آتیش

ای خدا فکر نمیکردم
که یک روز ازم جدا شه
باورش سخته که دیگه
سایه اش رو سرم نباشه

گرچه سرده دست گرمت
اما واسه من همونی
با تمام خاطراتت
توی ذهن من میمونی

داداشی چشماتو وا کن
…..
مراسم خاکسپاری آرین تموم شد هممون داغداروجود عزیزشیم اماکاری ازدستکسی برنمیاد نگار بیچاره فقط ی گوشه میشینه وزل میزنه ب عکس آرین درکش میکنم خوب حالشو درک میکنم مث حال من تودوران مرگ عسل لعیاهم ک کارش فقط اشک وآهه چقدر بد ونامردانه طومار زندگی عمو علی وبچه هاش وبابام وبچه هاش بهن پیچید هممون خیر ندیدیم…..داغ آرین یک طرف نبود نفس یک طرف کل شهررو زیرورو کردیم نیست ک نیست باراننده آژانس هتل رفتیم به اونجایی ک گفت نفسو برده اما هیچ خبری وردب از پرنیان کثیف نبود….۱۴روزه که بی خبریم ازش من ک دیگ دارم دیوونه میشم مهیار..آه مهیاری که داغون شده ازگم شدن نفس پسری ک ب تازگی متوجه شدم دیوونه وارعاشق دخترمه………روزهای بدی ک بسختی میگذشت…
*نفس*
فک کنم نزدیک ۲هفته بود ک توی این دخمه زندونی بودم خبری از پدرم نبود چراپیدام نمیکرد ومنو ازاینجا نمیبرد جدیدا فهمیدم که چه بلایی به سرم اومده وهمین باعث میشد که هرروز آرزوی مرگ بکنم این عوضیا من معتاد کرده بودند اعتیاد به ماده ایی که هرروز بهم تزریق میکردند زمانی فهمیدم که۲روز بهم تزریق نکردند وکلی جیغ وداد کردم که مجدد بهم تزریق کنند بدجور تنم درد میکرد وکلافه بودم حالافقط آرزوم مرگ بود دوست داشتم برم پیش مامانم حالم ازاین دنیا بهم میخورد خیلی اززمان تزریق آمپول امروزم گذشته بود اما نیومدن بهم بزنن صداشو زدم وجیغ کشیدم ک بیان مدتی گذشت ک دوتا غول تشنی ک هرروز بهم آمپول تزریق میکردن اومدند تو دستامو ازتخت بازکردن ومنو کشوندند به سمت در پرنیان بااون قیافه ی کریهش اومد جلو ایستاد
تو صورتش تف انداختم سیلی تو صورتم زد آهه مامان کجایی ک ببینی دخترت چقدر کتک خورد از دست اینا
-گستاخی گستاخ تر از مامانت اما خب خوشحالم که توام ب زودی ب عاقبت مادرت دچار میشی ومیری پیشش اووووه چقدرقیافه سینا اون موقغ دیدنیه موش آزمایشگاهی کوچولو ما یه مواد جدیدمونو رو بدن تو امتحان کردیم ب زودی این مواد اثرمیکنه تو از پیشش باباجونت میری پیش مامانت…
هه نمیدونست بااین وضعی ک من دارم مرگ بزرگترین آرزومه
+خفه شو عوضی بابام بالاخره بیچارت میکنه
خندید بلند وزشت
-ببرینش
دستامو ازپشت بستند ویه کلاه مشکی روصورتم کشیدند وکشوندنم دنبال خودشون متوجه شدم ک سوارماشینم کردند بعد از یک مسافت طولانی ماشین ایستاد منو همونجوری بیرون انداختند وماشین باسرعت دور بود روصورتم پوشیده بود ونمیدیدم اطرافو دستمم باز بشو نبود..

رمان غروب عشق۲ از فرانک زنگنه