رمان غروب عشق(جلد دوم) از فرانک زنگنه

رمان غروب عشق2 از فرانک زنگنه - قسمت چهاردهم

رمان غروب عشق۲ از فرانک زنگنه – قسمت چهاردهم

نام رمان : رمان غروب عشق

به قلم : فرانک زنگنه

خلاصه ی از داستان رمان:
طعم تلخ جدایے طعم تلخ نبودن طعم تلخ نداشتن حاصل همه اش من شدم دخترےپرعقده دخترے پرکینه……سرگذشتے تلخ که ویرانگرهستیم شد حس تنفرے که از کودکی باوجودم سرشتہ شد………….ومن حالا براین باورم که هیچ چیزے بنام عشق درجهان وجود ندارد……..


قسمت های قبلی

ادامه ی ماجرا:

قسمت چهاردهم

نفیسه درزمان کم لباس پوشید وبعد شنیدن توصیه های من مبنی ب اینکه زود برگرده ازخونه بیرون زد رو مبل تو سالن تو تاریکی نشسته بودم سرم عجیب درد میکرد…. صدای زنگ در سکوتم رو بهم ریخت
ازجام برخاستم وبدون جواب دادن درو باز کردم ودرسالنو باز گذاشتم چقدر هوا سرد شده بود تقه ای به درسالن خورد وصدای مهیاراومد که تعارف میکرد به اون مرد بیاد داخل به سمتشون برگشتم مهیارچراغو روشن کرد
+سلام چرا تو تاریکی نشستی عمو
حرف مهیارو بی پاسخ گذاشتم وخیره شدم به مرد مقابلم مردی که چهره آرامی داشت شاید همسن وسال خودم بود اونم نگاهشو بمن دوخته بود من صورتمو اخم پوشنده بود امااون آروم بود به سمتم اومد ودستشو به سمتم دراز کرد
+سلام
باتردید باهاش دست دادم
-خوش اومدید بفرمایید بشینید
روی مبلای گچشه سالن نشستیم سکوت برجمع حکم فرما بود…حرفی که میخواستم بزنم وتوذهنم هزار بارچرخید امابالاخره به زبون آوردم
+بابت زحمت همه سالتون واسه نفس متشکرم
-وظیفم بوده نمیخوایین بگین نفس بیاد
مهیار به زبون اومد
+نفس اینجا نیست اونو دزدیدن
غرید
-چی دزدیدن یعنی چه
+یه مشکل قدیمی تو زندگی عمو سینا یه دشمن داشتن که فکر کرده بادزدیدن نفس میتونه انتقام بگیره…
-یعنی چی دخترم کجاست
سرمو میون دستام گرفتم ووچیزی نگفتم مغزم داشت هنگ میکرد…..
+شکایت کردین؟؟؟
مهیار پاسخ داد
-آره
+واای یعنی الان کجاست این بچه مریضه میترسه
وحشت زده ازجام پاشد
-چی گفتی مریض
+از بعد مرگ عسل خانوم دچار شوک شد شبا مدام ازخواب میپره وازهرچیزی میترسه
باکف دستم چندین بار تو پیشونیم زدم
+واااای واااای خاک تو سرمن خاک تو سرم وااای
روزانوهامو نشستم مهیارسعی داشت آرومم کنه امیدم قیافش آشوب وپرنگرانی بود اونشب شب سختی بود تاصبح امید ازبدبختیای نفس وبی قراریاش بعد مرگ عسل گفت….
یه هفته بود از عسل بی خبربودیم نه آدرسی هیچ فقط یه شماره ازپرنیان ک خاموش بود همموناز صبح تاشب دنبالش بودیم امابی فایده بود درد قلبم طاقت فرسا بود اما درد نبود نفس بیشتربود کنار باغچه ی رزها نشسته بودم وداشتم باعسل درد ودل میکردم صدای امیدو شنیدم
-چه جای قشنگی
چیزی نگفتم
+باید باهات صحبت کنم سینا
از جام بلندشدم نگاش کردم
-درچه مورد
+هواسرده بریم داخل
-باشه
کنارهم راه افتادیم
+میگم سینا این رزهات تو پاییز چه سرزندن
-از جونم مایه میذارم برای مراقبتشون
رفتیم داخل ورومیزناهار خوری تو آشپزخونه نشستیم
-میشنوم
+نمیدونم باید بگم یانه اما حقیقتی ک سالهاست پنهونه روباید بدونی منو ببخشی

رمان غروب عشق۲ از فرانک زنگنه