رمان غزلواره های دلم از Moon Shine & Parmisa65

رمان غزلواره های دلم از Moon Shine & Parmisa65

رمان غزلواره های دلم از Moon Shine & Parmisa65

 

نام رمان : رمان غزلواره های دلم

به قلم : Moon Shine & Parmisa65

حجم رمان : ۷.۷ مگابایت پی دی اف , ۱.۵۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۵۴۸ کیلو بایت نسخه ی epub

تعداد صفحات : ۶۹۹

امتیاز : ۴ از ۵

خلاصه ای از داستان رمان:
بهار یه زمانی گل سر سبد دانشکده اشون بوده کسی که
کلی هواخواه داشته اما میون این همه هواخواه چشم بهار به دنبال گل پسر دانشکده اشونِ
عرفان مستوفی رادمرد چشم و چراغ دانشکده ست…
بهار و عرفان تو یه روز خیلی قشنگ با هم ازدواج می کنند اما
بهار تازه اونجاست که می فهمه زندگی به قشنگی داستان شاه پریون نیست ، سختی داره و محنت…
دقیقا تو همین روزهاست که بهار جا میزنه وعرفان می مونه و زخم هایی که از بهار و نااهلیش خورده..
حالا سالها از اون روزهای رنگین و در عین حال پر درد گذشته؛
بهار بدجوری پشیمونه و دلش میخواد که دوباره با عرفان باشه
و ازش طلب حلالیت کنه اما عرفان دیگه عرفان سابق نیست عرفان این روزها پر عقده و کینه است

  • به درخواست نویسنده لینک های دانلود حذف شد

صفحه ی اول رمان:

در ورودی ساختمون رو باز کردم و از همونجا نگاهی به صورت زرد و نزارش انداختم.
باز هم یه گوشه نشسته بود و به بچه هایی که با شادی تو حیاط مهد بازی می کردن دیده دوخته بود.
صبا به تازگی به مهد ما اومده بود.
شاید دو هفته هم از اومدنش نمی گذشت،
اما به قدرى وضع و حالش رقت انگیز بود که از همون لحظه ی اول با دیدنش قلبم فشرده شد از بس که این بچه کم توان ولاجون بود.
درعین حال، ساکت ومنزوی. آه خسته ای کشیدم و باز هم یاد طفلک خودم افتادم.
نمی دونم چه سری تو وجود صبا بود که هر بار با دیدنش قلبم مچاله میشد و جگرم خون.
نگاه ترسیده اش رو به دور و اطراف چرخوند و عروسک کوچیکش رو به خودش فشرد و باز هم نگاهش رو به بچه ها دوخت.
نفسی گرفتم و سعی کردم یاد بچه ی از دست رفته ام رو عقب بزنم.
که الان و تو این ساعت ها حق فکر کردن بهش رو نداشتم.
سکوت وتنهایی خونه ام همیشه با آ*غ*و*ش باز پذیرای دردهای یه مادرِ تنها بودن.
یه لبخند مهربون رو لبم نشوندم و جلوی پاهای کوچیکش زانو زدم:
-حالت خوبه صبا جان؟
خودش رو گوشه ی نیمکت مچاله کرد که لبخندم رو بازتر کردم.
از میون تمام بچه های اینجا، این بچه و وجودش جور دیگه ای برام ارزش پیدا کرده بود.
دلم می خواست کمکش کنم و هر جوری که میتونم از این انزوا درش بیارم:
-نمیخوای با بچه ها بازی کنی؟
عروسک باربی رو تو بغلش فشرد و سری به چپ وراست تکون داد.
چرا تا این حد مظلوم بود که آدم با دیدنش دلش ریش بشه و قلبش مشت؟!
اونقدر این بچه بی پناه و رقت انگیز به چشم میومد که
اگه یاد بچه ی از دست رفته ام رو هم برام زنده نمی کرد، باز هم دلم به حالش میسوخت.
رو زانو جلوتر رفتم و موهای پیشونیش رو کنار زدم:
-صبا خانمی؟ اسم عروسکت چیه؟
لبهاشو غنچه کرد و سرش رو پشت سر عروسک قایم:
-اسم نداره؟
سرش به چپ وراست رفت؛ یعنی که نه. نگاهم رو صورتش چرخید و چرخید.
اشکهام دوباره راه افتاده بود. دلم بی جهت ناله میزد.
تو یه تصمیم، بی فکر کنارش روی نیمکت نشستم و بغلش کردم.
بچه اونقدر لاغر و ضعیف بود که با بغل کردنش آه از نهادم بلند شد.
مگه به این بچه غذا نمی دادن که تا این حد لاغر بود؟ زیرلب پچ پچ کردم:
-تو چرا اینقدر لاغری؟
رمان غزلواره های دلم از Moon Shine & Parmisa65