رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند از مهد خوشبختی

رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند از مهد خوشبختی

رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند از مهد خوشبختی

نام رمان : رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند

به قلم : مهد خوشبختی

حجم رمان : ۷.۳۱ مگابایت پی دی اف , ۱.۳۶ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۲۲ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۵۲ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:

یه رمان متفاوت در مورد یه دسته انسان متفاوت
رمان شخصیت اصلی نداره.شخصیتهای اصلی داره ولی شخصیتی که همه رو به هم مرتبط میکنه و نقطه ی مرکزی دسته است رویاست.رویا دختری شاید متفاوت!
اینجا تفاوت و حقیقت موج میزند!
یه رمان کاملا متفاوت
با یه انتقام شروع و با یه انتقام تموم میشه ولی این بین اتفاقاتی میوفته که میشه بال و پر داستان….


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند از مهد خوشبختی با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند از مهد خوشبختی با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند از مهد خوشبختی با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند از مهد خوشبختی با فرمت jad

دانلود رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند از مهد خوشبختی با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند از مهد خوشبختی با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

-تقدیم به همه ی آدم هایی که با یه تصمیم بچگانه آینده رو تخریب نمی کنند-
کلید رو چرخوندم و در رو باز کردم.خسته و بی رمق رفتم توی اتاقم.لباسم رو عوض کردم.روی تخت ولو شدم.چشمام رو بستم و سعی کردم رو مبحث امروز فکر کنم.یهو در باز شد و چهار تا خرس پریدن داخل. آناهیتا پرید روی شکمم..پگاه شروع کرد به قلقلک دادن.. چشمام رو باز کردم.اخم کردم و گفتم:کسی به شما یاد نداده در بزنین؟
پگاه زد توی پام و گفت:تف تو گورت که قلقلکی هم نیستی…سگ تو روح شده!
من:صد بار نگفتم این جمله رو تکرار نکن؟!
سیما کنار من دراز کشید و سرش رو روی سینه ام گذاشت و گفت:آه..عشقم!.صدای تپش قلبت بهترین ژلفونی است که تا کنون دیده ام..مرا آرام می کند..این ندای آرامش را از من نگیر.
سرش رو هل دادم و گفتم:باز چی زدی؟
خندید و لپم رو کشید:بالاخره بلند شدی!..ایول!ایول!
ترانه گفت: رویا حواست باشه ها..توی این دوروزمونه دخترا هم…
سیما محکم بالش رو توی سرش کبوند و گفت:خفه بیشعور.
پگاه با همون لحن خاص و لاتش گفت:سگ تو روح شده!
من:باز شروع کرد…
گلاره اومد تو اتاق و اشکش رو پاک کرد و گفت:رفت…رفت..امیررایا..
همه امون ساکت شدیم و لبخند روی لبمون ماسید.گلاره سینه اش رو فشرد و گفت:امیررایا..رفت..ع.عشقم. همه ی زند.زندگیم!. رفت. صدای سیما سکوت رو شکوند:نه..دروغ میگی…نـــــــه!
گلاره سرش رو به چپ و راست تکون داد.اومد و خودش رو توی آغوشم انداخت و گفت:رویا…بدبخت شدم!!
همه ی بدنش خیس آب بود.هنوز باور نکرده بودم ..رفتن امیررایا مساوی بود با نابودی گلاره..می دونستم..از همون اول هم می دونستم که امیررایا ..
گلاره جیغ کشید:رفت..چطور تونست؟ها؟؟؟اون…
آناهیتا داد زد:رسیدی؟به حرفم رسیدی گلاره؟همون موقع نگفتم که به اون آشغال اعتماد نکن!.نگفتم؟.عاقبت ترانه رو ندیدی؟ نگفتم امیررایا هیچ کس رو جز خودش دوست نداره..نگفتم ؟؟..گفتم اون هیچ حسی به تو نداره ولی گفتی عاشقشم و اونم به من نظر داره..امیررایا همینه…همه عاشقش می شن..چون مهره مار داره اما امیررایا متعلق به هیچ کس نیست!.همه با اون هستن ولی اون با هیچ کس نیست!.همه یه حسی بهش پیدا میکنن ولی سروته احساسشون بدبختیه،شکستگیه،نابودیه!…
ترانه سرش پایین بود.آروم اشکش رو پاک می کرد.هر وقت بحث امیررایا پیش می اومد ترانه ساکت می شد و بی صدا گریه می کرد..دیگه نمی تونست تا چند ساعتی حرف بزنه…حالا هم که گلاره..! ولی عشق ترانه به امیررایا هوس نبود،یه عشق صاف و ساده بود.گلاره هم به عاقبت ترانه دچار شد.ترانه بهش گوشزد کرده بود ولی گلاره گفت که حس امیررایا به اون فرق داره…گلاره بهترین دوستم بود.خواهرم…
***
همه دور هم نشسته بودیم.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:من می خوام انتقام ترانه و گلاره رو از امیررایا بگیرم.می خوام بشکونمش.. نابودش کنم..
اول همه سیما بلند شد و گفت:حالت خوبه؟هنوز یه روز هم از حرفهای آناهیتا نگذشته…ندیدی؟حتما تو هم باید شکست عشقی بخوری تا آدم شی؟بیخیال شو..
-من می خوام انتقام بگیرم..که نمی خوام باهاش دوست شم!.
آناهیتا عصبی گفت:دِ روانی…مثل اینکه حرف حالیت نیست ها…تا حالا یه درصد احتمال دادی که خودت عاشقش شی؟ها؟ فکر کردی امیررایا مونده تو بیای عاشقش شی و بعد تو هم ولش کنی؟اون بین این همه
دختر ترگل ورگل عاشق یکیشون هم نشده!!
-من به خودم ایمان دارم.
ترانه که مثل همیشه و گلاره هم داشت اشکش رو پاک می کرد.
پگاه:آخه سگ تو روح شده مرض داری؟
-خفه..
پگاه:بچه ها ولش کنین..سگ تو روح شده مرض داره!!..آدم مرضدار هم نفهمه!

رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند از مهد خوشبختی