رمان فرشته کوچولو از فاطمه عسگری

رمان فرشته کوچولو از فاطمه عسگری

رمان فرشته کوچولو از فاطمه عسگری

نام رمان :رمان فرشته کوچولو

به قلم :فاطمه عسگری

حجم رمان : ۲.۲۶ مگابایت پی دی اف , ۱.۷۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۸ مگابایت نسخه ی جاوا , ۱۴۸ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

گاهی صبر در برابر ملالت ها
اوج احترام به حکمت خداست
و
گاهی سکوت برابر نگاهش
نهایت ادب عاشقی است
و چنان باش که اسکارِ بهترین
بازیگر خدا را تو بگیری
صبور باش
از کجا معلوم که زندگی
یک فیلم سینمایی نباشد؟!
بازیگر خوبی باش
صبور
مقاوم
و
عاشق


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان فرشته کوچولو از فاطمه عسگری با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان فرشته کوچولو از فاطمه عسگری با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان فرشته کوچولو از فاطمه عسگری با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان فرشته کوچولو از فاطمه عسگری با فرمت jad

دانلود رمان فرشته کوچولو از فاطمه عسگری با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان فرشته کوچولو از فاطمه عسگری با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

صدای بلند سوگل کل اتاق خوابگاه رو گرفت…
سوگل:ترانه انگار قصدخوابیدن نداری نه!!!بابافرداکلاس داریما.بگیربخواب ساعت ۳شبه…کتاباهم ازدست خسته شدن ازبس ورقشون زدی و خوندی….
تبسم که چشماش نیمه بازبودبه زوربازکردوگفت:سوگل راست میگه دیگه…چرا کپه مرگتو نمیزاری!
-باشه بابا الان میخوابم
صبرکن به موقع تلافی می کنم حال دوتاییتون میگیرم…ولی بنده خداها حق داشتن باید به موقع بخوابن تا صبح سرکلاس باشن….
ازپشت میزبلندشدم تالامپ روخاموش کنم..تواین فکربودم که فردابرم چراغ مطالعه رو درست کنم تا ازفرداشب بچه ها سختشون نشه…کلیدوزدم وخاموش کردم همه جا تاریک شده بود…واخدایا چه جوری برم تو رختخوابم ….چندثانیه صبرکردم تانورماه ازپنجره اتاق یه کم اتاقو روشن کنه تابتونم برم سمت تخت..آخ یکی نیست بگه دختر چرامثل بچه ادم به موقع نمیخوابی که الان مثل نابیناها رفتار کنی…فاصله بین پریز برق تاتخت زیادنبود ولی بازم تو تاریکی سختم بود..قدم به قدم جلورفتم درست مثل نابیناها شده بودم که میخوان ازخیابون رد بشن…داشتم میرفتم به یه جسم خوردم لمس که کردم دیدم نردبونه تخته نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد…سوگل پایین تخت میخوابید و من طبقه بالا…تبسم وشیرین هم اون یکی تخت اون سمت اتاق بودن…داشتم میرفتم بالا که هوس شیطونی زد به سرم….با پای راستم به نردبون تخت زدم ….آخ تخت آهنی بود ضربه که میزدی صداپخش می شد….وقتی زدم یه ثانیه نشدیه صدا اومد
سوگل:بمیری ترانه…بمیری
بادستم جلو دهنمو گرفتم تا متوجه خندم نشه….ولی آخش دلم خنک شد….کلا عنصر سربه سر گذاشتنم …چیکارکنم منم و این چندتا خل وچل که روزامو باهاشون می گذرونم…بازم خداروشکرتو این شهرغریب باهام هستن و کم تر احساس تنهایی می کنم..پریدم روتخت و یه بوس برای خدا فرستادم
-خداجونم ممنونم که امروزم خوب گذشت…
چشمام سنگین شد وخوابم برد….
تبسم:ترانه…ترانه…بلندشو مگه کلاس نداری؟ماداریم میریمااا…بلندشو حاضرشو…
باصدای خوابالو گفتم
-شمابرید من خودم میام
تبسم:دیونه مجبوری تا نیمه وقت رمان بخونی که الان خوابت بیاد…خواب نمونیا ما رفتیم…
باصدای درب اتاق بسته شد خیالم راحت شد باخودم گفتم یه چرت کوچولو میزنم وبلندمیشم …صدای زنگ گوشیم پیچید توگوشم….
-ای بابا اگه گذاشتین بخوابیم…
گوشیم کنارم بود برداشتم و باچشمای نیمه باز دیدم پریساست ….جواب دادم
-بعععععله؟؟؟
باصدای تو گلویی و یواش گفت:دیونه چرانمیای!کلاس شروع شده ها
یه دفع ازجام پریدم فهمیدم جریان از چه قراره …نگاه به ساعت روی دیوار انداختم …ساعت ازهشت هم گذشته …زدم توسرم
-وای بدبخت شدم
ازتخت پریدم پایین…سریع صورتمو شستم وشروع کردم به آماده شدن…توعمرم انقدر زود آماده نشده بودم…کفشامو که تو جا کفشی بود برداشتم و پام کردم…پله های خوابگاه رو دوتا یکی میکردم …..جلو نگهبانی عمو علی نشسته بود(نگهبان خوابگاه ما دخترا).قدمامو سریع برمیداشتم و تندتند راه میرفتم..نگاهش که بهم انداخت فکرکنم فهمیده بود خواب موندم…ازقیافش معلوم بود میخوادبخنده….نزدیکش که شدم میخواستم سلام بگم و ردبشم چون اصلا وقت نداشتم….
-سلام عموعلی صبحتون بخیر
ردشدم
عموعلی:سلام دخترم خواب موندی؟
درحالی که میرفتم
-بله عموعلی با اجازه
خندید
عموعلی:برو دخترم
رمان فرشته کوچولو از فاطمه عسگری