رمان عشق آرام از مبینا روشن

رمان عشق آرام از مبینا روشن

رمان عشق آرام از مبینا روشن

نام رمان :رمان عشق آرام

به قلم : مبینا روشن

امتیاز : ۱ از ۵

تعداد صفحات :۶۹

حجم رمان : ۱.۷۲ مگابایت پی دی اف , ۰.۷۸ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱۰۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:
دختری از جنس سختى و در پى پیدا کردن راه خوشبختى، در این جستجو وارد جادهاى تاریک و پر از پیچ و خم میشود که انتهاى این جاده شاید به روشنایی ختم شود…


فرمت رمان:pdf,apk,epub

دانلود رمان عشق آرام از مبینا روشن با فرمت pdf
دانلود رمان عشق آرام از مبینا روشن با فرمت apk
دانلود رمان عشق آرام از مبینا روشن با فرمت epub
دانلود رمان عشق آرام از مبینا روشن با فرمت java

صفحه ی اول رمان:

با صداى زنگ از خواب بیدار شدم، ساعت ٩ بود. از جام بلند شدم و صورتمو شستم و یه تیکه نون خوردم و لباسامو پوشیدمو از اتاق اومدم بیرون؛ به سمت اتاق رها حرکت کردم… در اتاقو آروم باز کردم و رفتم تو. از حالت خوابیدنش خندهم گرفت، دهنش دو متر باز بود و بالشت رو گرفته بود بغلش؛ آروم رفتم جلو، بلند داد زدم:
– رها! بلند شو احمد سیبیلو اومد

دو متر از جاش پرید، رفت سمت لباساش و شلوارشو بر عکس پوشید تا خواست مانتوشو تنش کنه، دیگه نتونستم جلوى خودمو بگیرم و بلند زدم زیر خنده؛ اولش گنگ نگاهم کرد و بعد به خودش اومد و گفت:
– آرام مگه دستم بهت نرسه میکشمت!

توصیه میشه :  رمان غروب عشق2 از فرانک زنگنه - قسمت پنجم

و افتاد دنبالم، یا اباالفضل! مثلِ این خروساى لارى شده بود. یه جیغ بلند کشیدم و فرار کردم، پریدم تو حیاط، پابرهنه تو حیاط میدویدم… داشتم پشت سرم رو نگاه میکردم که خوردم به یه چیز سفت؛ برگشتم و روبروم رو نگاه کردم یا اکثر امامزادهها، این که احمد سیبیلوئه (احمد سیبیلو صاحب کاره ماست) با اون دستاى کثیفش یه دست به سیبیلاش که خیلى چندش بود زد و گفت:
– معلومه چه غلطى مىکنید؟ مگه الان نباید سر کارتون باشید!

یه دادى کشید که اون دندوناى زردش معلوم شد و بوى دهانش تو صورتم خورد؛ حالم داشت به هم میخورد سرمو انداختم پایین و گفتم:
– ببخشید الان میریم
با دو خودمو ازش دور کردم.

رها هم پشت سرم اومد… رفتیم سمت اتاقى که گلها رو بهمون میدادن، گلها رو گرفتم و به سمت چهارراه حرکت کردم. چراغ قرمز شد و به سمت ماشینها رفتم تا بعد از ظهر گلها تموم شد و به سمت دفتر احمد سیبیلو حرکت کردم پولها رو گذاشتم جلوش که گفت: خوبه
و یه مقدار از پول رو بهم داد و گفت: – اینم مزد امروزت
رمان عشق آرام از مبینا روشن

رمان های یک ستاره ای