رمان دوئل حقیقت از tromprat

رمان دوئل حقیقت از tromprat

رمان دوئل حقیقت از tromprat

نام رمان : رمان دوئل حقیقت(جلد دوم رمان لرد سوداگران )

به قلم : tromprat

امتیاز : ۴ از ۵

تعداد صفحات : ۲۷۶

حجم رمان : ۳.۸۵ مگابایت پی دی اف , ۱.۱۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۲۵۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:
داستان روایت گر زندگی دو پسر جوان شخصیت اول جلد لرد سوداگران(مرداس) است که به دنبال یافتن حقیقت زندگیشون هستن.
زندگی ای که بخاطر غفلت مرداس، به دو جبهه ی مخالف تبدیل شده و این دو برادر برای دونستن حقیقت و رازهای پنهانی شون باید رو در رو ی زندگی هم قرار بگیرن، جدالی سخت برای سرفراز بیرون اومدن از این دوئل پیش رو دارن.
و موانعی رو که دشمنان و دوستان بر سر راهشون قرار میدن، قراره پشت سر بذارن.
حال باید دید بین جدال حقیقت و درو غ کدوم برنده نهایی هست؟

فرمت رمان:pdf,apk,epub

دانلود رمان دوئل حقیقت از tromprat با فرمت pdf
دانلود رمان دوئل حقیقت از tromprat با فرمت apk
دانلود رمان دوئل حقیقت از tromprat با فرمت epub
دانلود رمان دوئل حقیقت از tromprat با فرمت java

صفحه ی اول رمان:

جلوی آینه قدی ایستادم و دوباره لباسم رو مرتب کردم، دلم نمی خواست جلوی استاد بی نظم به نظر برسم. لباس سفید رو باز کردم و دور کمری شلوارم لوله کردم، آستیناش رو بهم گره زدم. شمشیر اهدایی استاد رو برداشتم،حکاکی رو ی غلاف سفیدش رو خیلی دوست داشتم خود استاد برام انجام داده بود، تیغه رو که از غلاف بیرون کشیدم. صدای استاد سرخ تو سالن پیچید، برگشتم سمتشون
_بهت گفته بودم هنوز آمادگی نداری
_ولی؛
_ساکت باش داتیس
شمشیر رو سرجاش گذاشتم و دو زانو جلوی استاد نشستم، درست می گفتن من حق استفاده از وسیله ای رو نداشتم که هنوز بهش مسلط نیستم.
_این طوری بهتر شد، پسر حرف گوش کن من.
_ممنون استاد.
سرم رو کمی بالا اوردم استاد جلوی آینه ایستاده بود و تو فکر فرو رفته بود، اینو می تونستم از پریدن پلکش بفهمم، تینا می گفت بالای صد سالشونه ولی؛ نمی تونستم باور کنم این قدر عمر کرده باشن. و با این اقتدار بایستن.
_داتیس؟
دوباره سرم رو پایین انداختم و دستام رو مشت کردم تا به خودم مسلط باشم، نمی خواستم این بار توی تمرین شکست بخورم .
_بله استاد؟
_امروز میتونی بری مادرت رو ببینی.
_ممنونم ازتون استاد.
سرش رو تکون داد، با اشاره دستش بهم فهموند میتونم همین الان برم. به دو از سالن خارج شدم یه هفته ای می شد که مادرم رو ندیده بودم، دلم پر میزد که برم پیشش، از ته دلم خوشحال بودم که می خواستم سریعتر ببینمش.
سریع دوش گرفتم، به کمدم نگاهی انداختم ولی؛ درست نمی دونستم چی بپوشم که به نظر مادرم خوب بیاد ولی؛ نمی خواستم لباسی باشه که خالکوبی جدید رو ببینه، استاد گفته بود کسی نباید این اژدهای سفید رو ببینه وگرنه جونمون به خطر میوفته. با شنیدن صدای در برگشتم عقب. تینا به آرومی به سمتم اومد.
_سلام داتیس خوبی؟
_تینا الان کار دارم میخوام برم پیش مادرم.
رمان دوئل حقیقت از tromprat