رمان دست هایم حافظه دارند از رهایش

رمان دست هایم حافظه دارند از رهایش برای دانلود با فرمت pdf,apk,epub

رمان دست هایم حافظه دارند از رهایش

رمان دست هایم حافظه دارند از رهایش
رمان دست هایم حافظه دارند از رهایش

نام رمان : رمان دست هایم حافظه دارند

به قلم : رهایش(محرابه سادات قدیری)

حجم رمان : ۱۵.۷ مگابایت پی دی اف , ۱.۳۸ مگابایت نسخه ی اندروید , ۷۶۲ کیلو بایت نسخه ی epub

تعداد صفحات :۱۳۶۹

خلاصه ای از داستان رمان:
داستان درباره مردی به اسم کنعان هستش , درگیر در مشکلات خانوادگی و مالی،

اسیر گذشته و خاطره ی زخمی که به روحش آسیب رسونده،

در اوج مشکلات هجوم آورده به زندگی حالش، فرصتی برای گریز از

موقعیت خسته کننده ی زندگیش پیدا می کنه اما هر فرصتی فرصت مناسب نیست

و هر راه گریزی، راه گریز یا شاید هم….
داستان داستان زندگی سه پسره،

سه برادر که زندگیشون به وجود هم گره خورده و

البته شخص آشنای غریبی که منبع اصلی مشکلات این سه برادره…

  • لینک های دانلود به درخواست نویسنده برداشته شدند.قراره این رمان چاپ بشه لطفا درخواست لینک دانلود نفرمایید


فرمت رمان:pdf,apk,epub

صفحه ی اول رمان:

-مگه نگفتم بمون تا من بیام؟

سرمو بلند کردم و خیره شدم به قیافه ی طلبکارش!

سری به دو طرف تکون داد و گفت:
_هان؟! چیه؟! حرفهای منو نمی فهمی؟ نمی شنوی؟

دوست داری بشنوی و نمی شنوی؟

دوست داری بفهمی و نمی فهمی؟

گفتم من خودمو تا ظهر می رسونم!

حیف که ساعتی نبود که بخوام با نگاه کردن بهش متوجه اش کنم

که الآن دو ساعتی از ظهر گذشته.

بی حرف سرمو انداختم پایین و مشغول کارم شدم.

یه خرده تو سکوت نگاهم کرد،

بعد پرسید: کسرا نیومده؟

دلخور بودم و وقت دلخوری حوصله ی جواب دادن،

حرف زدن و حتی حرف شنیدن نداشتم.

با سر جواب منفی دادم و دست بی حس بابا رو آوردم

بالا و شروع کردم به لیف مالی کردن.

اومد جلو، دست گذاشت رو شونه ام و

گفت: بیا برو بیرون باقیشو من انجام می دم.

خسته بودم. تازه از شیفت برگشته بودم!

از ساعت ۱۰ شب قبل که رفته بودم کارخونه تا دم ظهر که برسم یه کله ایستاده بودم

و نیومدن کبریا، عمل نکردن به قولش و پشت گوش انداختنش کلافه ترم کرده بود.

بی توجه به حضورش وسط اون حموم گرم که شر شر عرق رو

همراه با قطره های آب از سر و صورتم سر می داد مشغول شستن بابا شدم.

دستم رو گرفت، لیف رو از دستم کشید و با لحن محکمی گفت: بیا برو بیرون بچه! اه!

خودم حوصله ندارم، اخم و تخم اینم باید تحمل کنم! برو بگیر یه خرده بخواب

از این گنددماغی در بیای بعد بهت می گم کجا بودم که دیر اومدم!

هه! حوصله ی پوزخند زدن هم نداشتم! کجا بود؟! چه اهمیتی داشت؟!

مهم این بود که قول داده بود صبح زود بابا رو حموم کنه

و باز طبق معمول زیر قولش زده بود.

باقی کارو سپردم بهش، پا گذاشتم تو رخت کن حموم خونه ی قدیمیمون،

با حوله سر و صورت و پاهامو خشک کردم و شلوارکمو پوشیدم.

برگشتم سمتش

رمان دست هایم حافظه دارند از رهایش