رمان در انتهاترین نقطه شب از الناز دادخواه

رمان در انتهاترین نقطه شب از الناز دادخواه

رمان در انتهاترین نقطه شب از الناز دادخواه

نام رمان : رمان در انتهاترین نقطه شب (جلد سوم رمان درنده تاریک شب)

به قلم : الناز دادخواه

حجم رمان : ۹.۷۱ مگابایت پی دی اف , ۱.۱۹ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۲۷ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۴۱ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:
چه رازی در این شب نهفته است که تمام راه ها و امید ها به تاریکی این شب ختم می شود و چیست راز و رمز ها و قول و قرار های تاریکی که در پس سیاهی شب سر به مهر مانده اند!… و چه حسی دارد این تاریکی مطلق! تاریکی که می رود تا با ولع تمام روشنایی وجودت را ببلعد و زمانی به خود آیی که چیزی جز قلبی به تاریکی شب باقی نخواهد ماند… و

به درخواست نویسنده و جهت چاپ لینک های دانلود برداشته شد.


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

صفحه ی اول رمان:

خیره بودم به سیاهی شب، شبی بدون ماه ابری و تیره و حتی بدون کورسوی نور ستاره! چیزی درونم موج میزد که هم نیمی از وجودم از داشتنش غرق لذت بود و نیمه دیگرم بیزار. سکوت همه جارو فرا گرفته بود، سروصداها خوابیده بود انگار موج نیروی منفجر شده چند ساعت پیش همه رو به سکوت وادار کرده بود.

روحم قوی تر شده بود و جسمم ضعیف تر، بدن لاغرم بعد این همه تحمل درد و سختی توان تحمل یکجای چنین موج و فشاری رو نداشت. سعی کردم به درد سرم و گز گز دستم که به خاطر شکستن شیشه خونریزی داشت بی تفاوت باشم. به عقب برگشتم چشمم روی کالبد بی جان و یخ زده مردی که بیش از اندازه دوستش داشتم خیره موند. با ضعف عقب رفتم و گوشه ای از کلبه نشستم سرمو روی دست هام قرار دادم و چشم هامو بستم دلم نمیخواست تصاویر رو به روم رو ببینم و اتفاقات دوباره در ذهنم تکرار بشه. سکوت و بی حسی کودک در بطنم هم برام ازار دهنده بود نمیتونستم هیچ حس و واکنشی رو ازش احساس کنم و کم کم داشتم دچار وحشت از این می شدم که نکنه این فشار ها همه و همه اثر بدی روش گذاشته باشه.

ساعت ها گذشت و من غرق بودم، غرق امروز خودم، غرق شوک های پی در پی که هر کدوم زخمی به روح خسته ام بود و هنوز هم درجه حماقتم رو باور نکرده بودم که چه ساده فریبم دادند و بازیچه ام کردند.

نمیدونم چند ساعت گذشت زیر دلم دچار دردی موضعی شده بود و حس میکردم بدنم داره خون از دست میده، ولی وقتی هوا رو به سپیدی رفت صدای گام هایی شتابزده از بیرون به گوشم رسید ولی حتی نای سر بلند کردن هم نداشتم نهایت نیرو و توانم رو برای از بین بردن اون پست فطرت استفاده کرده بودم و الان فقط دلم میخواست چند لحظه دنیا برام بی حرکت شه و مجالی برای درک دانسته هام بدست بیارم. صدای ئحشت زده و آشنایی توی کلبه پیچید و کسی که مدام اسممو صدا میزد ولی چشم هام برای باز شدن یاریم نمی کردند، حلقه شدن دست هایی بزرگ، قوی، مردانه و بیش از حد گرمی رو دورم حس کردم و قبل اینکه غرق دنیایی از بی خبری ها بشم حس کردم روی دست های نیرومندی شناور شدم و فقط صدای ملایم اما خشنی در گوشم گفت:

– طاقت بیار کت. میبریمت یه جای امن.

جز تاریکی و سکوتی که همه جارو فرا میگرفت چیز دیگه ای حس نکردم.​

ساعات زیادی رو در تاریکی بیهوشی به سر بردم با دردی که مدام تو سر و تنم میپیچید و قطع می شد گاهی صدای قدم هایی که اتاق رو طی میکرد و گاهی صداهای پراکنده و هیاهو و گاهی هم سوزشی توی دستم که نشون از مسکن هایی میداد که مدام بهم تزریق می شد.

پلک هام مثل یه وزنه ۱۰ کیلویی سنگینی می کردند و نمیتونستم بازشون کنم. بلاخره بعد از کشمکش زیاد تونستم پلک هامو حرکت بدم، اتاق تاریک بود فقط نور کمی اتاق رو روشن نگه داشته بود. تصاویر جلوی چشمم تار بودند با سستی تو جام حرکت کردم و سعی کردم نیم خیز شم با اخ ملایمی که گفتم دست گرم و قوی پشتم قرار گرفت و بهم کمک کرد. به چهره اش خیره شدم تصویر تار کم کم واضح شد و تونستم سایه دیوید رو تشخیص بدم. با ضعف گفتم:

– چقدر خواب بودم که تورو نگهبان من گذاشتن؟

پوزخندی زد و گفت:

– خوشحالم دوباره به دنیا برگشتی.

– متاسفم که بهوش اومدم. بی خبری بهترین حالته!
رمان در انتهاترین نقطه شب از الناز دادخواه