رمان در بطن شب از الناز دادخواه

رمان در بطن شب از الناز دادخواه

رمان در بطن شب از الناز دادخواه

نام رمان : رمان در بطن شب (جلد دوم رمان درنده تاریک شب)

به قلم : الناز دادخواه

حجم رمان : ۸.۸۸ مگابایت پی دی اف , ۰.۸۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۵ مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۷۳ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:

شروع دوباره زندگی انسان گونه کتی که برخلاف تصورش که فکر میکرد همه چی به روال عادی برمیگرده و زندگیش درست میشه تصوراتش غلط از اب درومد و فهمید دوباره انسان بودن به اون اسونی که فکر میکنه نیست و مشکلات جدیدی رو به رو میشه و خطرات خیلی جدی و بدتر از قبل سر راهش قرار میگیره که قبل از کشتن فردریک حتی یه درصد هم بهشون فکر نکرده بود حالا اون دنیای مرموز و خطرناکی که در پشت چهره ارام شب مخفی شده رو به خوبی میشناسه و این باعث میشه شب براش به ترسی عمیق تر از گذشته تبدیل بشه …

به درخواست نویسنده و جهت چاپ لینک های دانلود برداشته شد.


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

صفحه ی اول رمان:

همه جا تاریک بود سیاهی دورمو فراگرفته بود نمیدونستم باید کجا برم به هر طرف که بر میگشتم درخت های سر به فلک کشیده جلوی روم نمایان میشد. مه آبی کم رنگی درخت هارو فرا گرفته بود. به شدت سردم بوداز شدت سرما می لرزیدم دست هامو روی بازو هام کشیدم تا با ایجاد اصطحکاک کمی خودم رو گرم کنم نفسم به شکل بخار از دهانم خارج میشد. سکوت غیرعادی جنگل به وحشتم انداخته بود. باید از اینجا برم. تنها فکری که تو سرم موج میزد همین بود آهسته آهسته قدم بر میداشتم حس میکردم از بین درخت ها چندین جفت چشم بهم خیره شدن ترس همه وجودمو پر کرده بود. دور خودم میچرخیدم سایه تاریکی رو بین شاخ و برگ درخت ها حس میکردم

با صدای لرزونی گفتم:​

– کی اونجاس؟ خودتو نشون بده

جوابی نیومد. صدای خر خر آرومی از پشتم باعث شد موهام سیخ شه تنم خشک شد صدای حرکت آروم پایی رو از پشتم میشنیدم خیلی آروم برگشتم نگاهم با چشم های به قرمزی خون گره خورد حیوانی با دست های میمون و پاهای سگ و بدنی پوشیده از موهای مشکی دهانی به شکل خطی بریده و دندون های تیز سوزنی که صدای نفس های همراه با خر خر ضعیف ازش به گوش میرسید از پشت درخت ها بیرون اومد.

چند قدم رفتم عقب​

– نه نه تو باید از بین رفته باشی فردریک مرده پس لورنس ها هم باید از بین میرفتن.

قدم به قدم بهم نزدیک تر میشد انگار داشت با چشم های سرخ و وحشیش بهم میگفت که راه فراری ندارم. باید باهاش میجنگیدم چاره ای نداشتم. غریدم و منتظر بیرون اومدن دندون های نیشم شدم اما با وحشت متوجه شدم من بعد از مرگ فردریک به انسان تبدیل شدم و خبری از نیش های تیز و قدرت مافوق طبیعی نیست یه انسان کاملا بی دفاع که با کوچکترین چیزی زخمی میشه و آسیب میبینه نفسم تو سینه حبس شد من هیچ شانسی در مقابل این لورنس خشمگین نداشتم احتمال زنده موندنم زیر ۱ درصد بود . دست های خالی من چطور میتونست از پس دندون های سوزنی و سمی یه لورنس بر بیاد؟؟

فرار! فرار تنها راه بود. به سرعت شروع کردم به دویدن اما سرعتم هم انسانی بود صدای دویدن و برخورد پاهای لورنس با زمین به گوشم میرسید که پشتم میدوید.از بین درخت ها عبور میکردم مه آبی شدید تر میشد حس میکردم یکی یه گوشه ای پنهان شده و داره حرکات عاجزانه منو برای فرار و نجات تماشا میکنه و منو زیر نظر داره یکی که از ضعف من لذت میبره!

پام به سنگی گیر کرد و افتادم با وحشت به به پشتم خیره شدم شیرجه لورنس رو به سمت خودم دیدم و لحظه ای بعد فرو رفتن چنگ های تیزی که به قلبم فرو میرفت.​

رمان در بطن شب از الناز دادخواه