رمان درنده تاریک شب از الناز دادخواه

رمان درنده تاریک شب از الناز دادخواه برای دانلود با فرمت pdf,epub,java,apk

رمان درنده تاریک شب از الناز دادخواه

رمان درنده تاریک شب از الناز دادخواه
رمان درنده تاریک شب از الناز دادخواه

نام رمان : رمان درنده تاریک شب

به قلم : الناز دادخواه

حجم رمان : ۶.۹۳ مگابایت پی دی اف , ۰.۹۱ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۷ مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۶۸ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:

همیشه دنبال چیزای مرموز و عجیب بود. هیچوقت ترس مانع کشف کردنش نمیشد. دنبال هر رد و موضوع جالبی میرفت تا به نتیجه برسه همین موضوع ها سرنوشتش رو عوض کرد کنجکاوی بیش از حدش منجر به یه درد پایان ناپذیر شد دردی سخت و نفس گیر که از اون یه ادم دیگه ساخت یه غریبه یه درنده.

به درخواست نویسنده و جهت چاپ لینک های دانلود برداشته شد.


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

صفحه ی اول رمان:

کتاب رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم بلاخره تموم شد قطر کتاب بعدی رو که دیدم عرق نشست رو پیشونیم واای دیگه بسه این یکی رو دیگه نمیتونم بخونم. مغزم قفل کرده بود محال بود بتونم چیز جدیدی یاد بگیرم. به جلد طلایی کتابی که تازه تموم کرده بودم نگاهی انداختم بعید بود چیز زیادی ازش یادم مونده باشه با کلافگی سرم رو کوبیدم رو کتاب
-هی کتی اینجا چیکار میکنی؟
سرم و بلند کردم و نگاهی به دختری که روبه روم ایستاده بود انداختم به کتاب های پخش و پلای روی میز اشاره ای کردم و گفتم:
-نمیبینی؟
کتاب طلایی رو برداشت و اسم روی جلد رو بلند خوند
-گیاهان معجزه گر. جالب بنظر نمیاد
نگاهی به بقیه کتاب ها انداخت و گفت:
-اصلا نمیفهمم چطوری میتونی اینا رو بخونی اصلا جالب نیستن کسل کننده ان.
-تو اینجا چیکار میکنی فکر نمیکردم کتاب خون باشی انجی!
کتابی با جلد فانتزی رو سمتم گرفت و گفت:
-اومدم اینو بگیرم دوستام میگن خیلی عاشقانه و قشنگه.
حروف مشکی کتاب اسم غرور و تعصب رو نشون میداد. در موردش شنیده بودم، میگفتن یکی از شاهکارهای دوره خودشه. شونه هامو بی تفاوت بالا انداختم و گفتم:
-نخوندمش وقت تلف کنه. ترجیح میدم چیزی رو بخونم که بیشتر علاقه دارم
پوزخند تمسخر امیزی زد و گفت:
-اره بشین کتاب های جادویی و افسانه ای و باستانی بخون تا اخرشم مثل همونا فسیل شی!
پشتشو به من کرد و با اون کفشای پاشنه بلند با قر رفت سمت میز مسئول ، همه نگاه ها رو با تلق تلوق کفش هاش به سمت خودش برگردوند و طبق عادت همیشگیش به همه پسرای جذاب نیم نگاه عشوه امیزی انداخت. رو میز مسئول کتابخونه جوری خم شد که از پشت نمای خوبی رو با سخاوت تموم به دیگران نشون بده انجلینا یکی از دخترای یه خانواده خیلی ثروتمند بود که تو همسایگی ما زندگی میکردن و از همون بچگی با من رابطه بدی داشت و هیچ فرصتی رو واسه نیش و کنایه زدن و تمسخر من از دست نمیداد ولی برعکس او خواهرش جسیکا بهترین دوست من بود یه دختر خون گرم و مودب که هرکسی با یه بار صحبت شیفتش میشد همیشه از تضاد بین این دو خواهر متعجب میشدم صدای کر کر خنده انجلینا کتابخونه رو پر کرد با تاسف سری تکون دادم. کتاب های خوانده نشده باقی مانده رو برداشتم و توی کیفم گذاشتم نگاهم رو کتاب طلایی موند. کسی چه میدونه شاید یه روزی بدرد خورد برداشتمش و اونم به بقیه اضافه کردم باید یه بار دیگه میخوندمش کیفم حسابی سنگین شده بود سوار ماشینم شدم و سمت خونه حرکت کردم.
تو آینه جلو نگاهی به خودم انداختم چشای آبی تیره ام برق میزد. کتی جولیا رویتس ۲۱ساله دانشجوی باستانشناسی ((archaeology بودم. از بچگی عاشق اکتشافات و هرچیزی عجیب و مرموزی بودم و اصولا بخاطر همین اخلاقم بلا های زیادی سرم میومد بارها از بابا و مامان کتک خورده بودم یا بارها بخاطر افتادن از جاهای بلند تا گیر کردن توی گودال ها و سوراخ سنبه ها آسیب دیده بودم. دردسر و هیجان جزئی از زندگی من بود.
برخلاف اصرارهای مکرر مامان و بابا مبنی بر اینکه مثل بقیه اعضای خانواده پزشک بشم من برطبق علاقه زیاد و پایان ناپذیرم رشته باستان شناسی رو انتخاب کردم. از هر فرصتی واسه خوندن کتاب های افسانه ای و قدیمی و باستانی استفاده میکردم تا یاد بگیرم. هرچند کارهای شیطنت آمیزم رو فراموش نکرده بودم.
بابا هیچوقت اجازه نمیداد بعد از ۹ شب برم بیرون اما خب همیشه قانونی واسه شکستن وجود داره و این لذت عمل رو بیشتر میکنه و یه جور هیجان بهش میده.شبا موقعی که بقیه خوابن از پنجره اتاقم که توی طبقه دوم خونه هست میام پایین و به گشت و گذارم میرسم خیلی جاها واسه تحقیق برام وجود داره مناطق ممنوعه مثل بعضی جنگل ها یا جاهایی خارج از شهر که میگن اشباح مرده ها وجود داره متاسفانه هیچ وقت این چیزا رو ندیدم.
برخلاف بقیه که خودشونو توی این عصر تکنولوژی گم کردن من اعتقادم به ماورا و افسانه ها زیاده همیشه حس میکنم موجودات افسانه ای وجود دارن اما ما نمیبینیم.
از نگاه کردن تو آینه دست برداشتم و وارد خونه شدم. کیف سنگینمو رو کاناپه انداختم و پریدم تو اشپزخونه مامان مشغول درست کردن سیب زمینی و میگو بود جووون منم عاشق میگو بودم از ظرف کنار دستش یه میگو برداشتم محکم کوبید پشت دستم
– اوووچ مامی چرا میزنی؟
– صد بار گفتم وقتی دستتو نشستی پاتو توی آشپزخونه من نزار!
– مامان!
رمان درنده تاریک شب از الناز دادخواه