رمان چراغونی از بهار

رمان چراغونی از بهار

رمان چراغونی از بهار

نام رمان : رمان چراغونی

به قلم : بهار

حجم رمان : ۳.۵۶ مگابایت پی دی اف , ۱.۴۹ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۱۴ مگابایت نسخه ی جاوا , ۱۸۹ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:

همیشه تمام عشق ها نباید آخرش رسیدن به معشوق باشه برای رسیدن به پایان خوب نباید همه چیز عالی پیش بره …قصه زندگی دختر داستان همه این فراز و نشیب ها رو داره.حالا نورا دختر داستان ما که تازه از خارج اومده و هیچی از فرهنگ ایران نمی دونه با یه پسر مذهبی آشنا میشه که از قضا ورزشکارم هست


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان چراغونی از بهار با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان چراغونی از بهار با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان چراغونی از بهار با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان چراغونی از بهار با فرمت jad

دانلود رمان چراغونی از بهار با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان چراغونی از بهار با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

دسته چمدونی رو که با خودش می کشید رو تو دستاش فشار داد و به کوچه ای که بارها بارها مادرش براش از تک تک اجزاش تعریف کرده بود نگاه کرد .
کل کوچه چراغونی شده بود و نورهای زرد و قرمز و سبز به زیبایی اون کوچه رو تو اون ساعت از شب روشن کرده بودن
پارچه های بزرگی هم تو کوچه نصب شده بود که نورا نمی تونست اونو بخونه یعنی خوندن فارسی رو هنوز یاد نگرفته بود تازه داشت الفبا رو از سعید یاد میگرفت .
با صدای لاستیک و گاز تاکسی که پیادش کرده بود چشم از روشنایی کوچه چراغونی شده گرفت و به تاکسی که دور می شد نگاه کرد.
با پیچیدن تاکسی تو خیابون اصلی دوباره به کوچه چشم دوخت .
آهسته به طرف انتهای کوچه راه افتاد به دستشو برای دیدن ساعت بالا آورد ولی جای سوختگی قبل از صفحه ی ساعتش خودشو نشون داد .

دوباره به صفحه ای که ساعت سه و نیم شب رو نشون می داد .
درسته ساعت یک رسیده بود ولی تا از فرودگاه بیرون بیاد و سوارتاکسی بشه با این که خیابون خلوت بود ولی ۲ ساعتی طول کشیده بود .
سکوت کوچه تو اون وقت شب با صدای چرخ های چمدون رو آسفالت کوچه شکسته می شد .
با خودش فقط یک چمدون و یک کوله کوچیک آورده بود .
همین… دیگه چیزی نداشت که با خودش بیاره…
اصلا وقت نکرده بود وسایلی جمع کنه؛ همینا رو هم تو یک ساعتی که وقت داشت جمع کرده بود.
آخه چی میتونست بیاره …
فکر کرد دیگه چیزی مونده بود که بیاره؟! بس نبود انقدر تحقیر و کتک و آزار جنسی؟!! …
چقدر خدا رو شکر کرده بود که مدارکش رو تونسته بود با خودش برداره؛ با پولی که داشت و مقداری که سعید بهش قرض داده بود تا بلیط بخره و به ایران بیاد .
تمام طول راه تو هواپیما فکر کرده بود چرا پدرش دوسش نداشت؟!
به خودشم جواب داده بود : فقط به خاطر شباهتش به مادر…
صدای چمدون با ایستادن کنار در مشکی رنگِ انتهای کوچه خاموش شد .
رمان چراغونی از بهار