رمان به جنونم کشاندند از مهسا رمضانی و دل آرا دشت بهشت

رمان به جنونم کشاندند

رمان به جنونم کشاندند

نام رمان : رمان به جنونم کشاندند

به قلم : مهسا رمضانی و دل آرا دشت بهشت

امتیاز : ۳ از ۵

تعداد صفحات : ۱۳۹

حجم رمان : ۱.۳۷ مگابایت پی دی اف , ۰.۹۹ مگابایت نسخه ی اندروید

خلاصه ای از داستان رمان:
رهام سال‌ها پیش گرفتار تهمتی شد که زن برادرش مسبب آن بود و دلیلی شد برای رفتن او از خانه‌ی پدرش،
در طی رمان از گذشته باخبر می‌شویم. حالا رهام برگشته، آن هم به همراه نامزدش ماریا تا هم رفع اتهام کند و هم قلب پدرش را به دست بیاورد.

دانلود رمان به جنونم کشاندند از مهسا رمضانی و دل آرا دشت بهشت با فرمت pdf
دانلود رمان به جنونم کشاندند از مهسا رمضانی و دل آرا دشت بهشت با فرمت apk
دانلود رمان به جنونم کشاندند از مهسا رمضانی و دل آرا دشت بهشت با فرمت java

صفحه ی اول رمان:

صدای خنده‌های مستانه‌اش تمام سالن را پر کرده بود… از همان خنده‌ها که وادارت می‌کرد تو هم بخندی! تکرار پشت سر هم حرف “ق” آن هم از عمق گلو! شاید مضحک ولی به شدت ت*ح*ر*ی*ک کننده! ت*ح*ر*ی*ک کننده به خندیدن متقابل! تنها نقطه‌ای از او که شاید هنوز در من تأثیر می‌گذاشت.
هنوز حضورمان را حس نکرده بودند… خودم را لعنت کردم که چرا زنگ نزدم و کلید انداختم! اگر زودتر خبردار می‌شدند حداقل جلویم نقش بازی می‌کردند که خوشحال‌اند! شاید هم خوشحال نبودند اما در هر حال… عکس العمل بهتری داشتند!
ـ سلام.
با شنیدن صدای ماریا از کنار گوشم، ابروهایم در هم گره خورد… مگر از او نخواسته بودم حرفی نزند؟!

نه تا وقتی که اجازه ندادم. این دختر واقعاً می‌خواست گوشش را بپیچانم! همه‌ی سرها به سمتمان چرخید… لعنتی! کاش حداقل خودم را آماده کرده بودم و این‌طور شوک زده به بقیه نگاه نمی‌کردم! تنها کاری که انجام دادم فشردن دست ماریا و در آوردن صدای ضعیف آخش بود.
ـ وای ببین کی اینجاست!

بالاخره به خندیدنش پایان داد! پیراهن یاسی رنگی که بلندی‌اش تا زانوهایش بود، دیگر جذاب نشانش نمی‌داد! با دیدن چهره‌اش ناخودآگاه دهانم نیمه باز ماند! قبل از اینکه از شوک صورت شکسته شده‌اش بیرون بیایم خودش را به من رساند و با ذوق کاملاً مصنوعی به رویم لبخند زد:
ـ خدایا باورم نمی‌شه… رهام! فکر می‌کردیم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینی‌امت!
و با ذوق به عقب برگشت:
ـ پدر جون رهام اینجاست!

رمان به جنونم کشاندند