رمان بادیگارد از shaloliz

رمان بادیگارد از shaloliz

رمان بادیگارد از shaloliz

نام رمان : رمان بادیگارد

به قلم : shaloliz

حجم رمان : ۳.۸۸ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۲۴۸ کیلو بایت نسخه ی epub

تعداد صفحات : ۲۶۳

امتیاز :

خلاصه ای از داستان رمان:
داستان درباره دختریه که بخاطر شغل پدرش همیشه بادیگارد همراهشه.
ولی دختر از سر لجبازی با پدرش بادیگاردها رو میپیچونه یا فراریشون میده.


فرمت رمان:pdf,apk,epub

دانلود رمان بادیگارد از shaloliz با فرمت pdf
دانلود رمان بادیگارد از shaloliz با فرمت apk
دانلود رمان بادیگارد از shaloliz با فرمت epub
دانلود رمان بادیگارد از shaloliz با فرمت java

صفحه ی اول رمان:

آروم کلید رو توی قفل چرخوندم و درو یواش باز کردم. همهجا تاریک بود،
احتمالا همه خوابیده بودن. کفشامو در آوردم و پاورچین پاورچین رفتم سمت پله.
همین که پامو روی اولین پله گذاشتم چراغ هال روشن شد.
آروم سرمو چرخوندم و عقبو نگاه کردم، درست حدس زده بودم، بابام بود.
بابا: تا حالا کجا بودی؟
من: کجا بودم؟ جایی که همیشه میرم.
بابا: یه نگاه به ساعتت انداختی؟
من: نه.
بعد یه نگاه به ساعتم انداختم و گفتم: سالمه که.
بابا چپ چپ نگاهم کرد.
من: خوب حالا که چی؟
بابا: کجا رفته بودی؟ بادیگارد رو باز چرا پیچوندی؟
من: دلم می خواد، دوست ندارم یکی مثل کنه بهم بچسبه.
بابا: مگه من هزار بار نگفتم که بیرون برای تو خطرناکه؟ چرا حرف گوش نمیکنی؟
من: منم هزار بار گفتم که میتونم از خودم حمایت کنم،
احتیاجی به سگاتون نیست که پشت سر من راه بندازید.
بابا: درست حرف بزن. با پدرت اینجور صحبت میکنی؟
من: من پدری ندارم.
یه سیلی محکم زد به گوشم که گوشم زنگ زد.
میلاد که انگار از صدای ما از خواب پریده بود زود اومد کنارم و به صورتم نگاه کرد.

بابا: دخترهٔ گستاخ.

چه روت باز شده که جلو من قد علم میکنی و میگی من پدری ندارم؟

تو غلط میکنی که پدر نداری.
من: آره آره آره، من پدری ندارم. تو پدر من نیستی، تو یه قاتلی. قاتل مامانمی.

اینها رو با داد گفتم و با دو از پله ها بالا رفتم.

در اتاق و محکم بستم و روی صندلی جلوی میز آرایشم نشستم.

جای دست بابا روی صورتم قرمز شده بود،

اما من دیگه پوستم کلفت شده بود و درد رو حس نمیکردم.

از توی کشوی میز قرص آرامبخش در آوردم و خوردم.

صبح با صدای زنگ از خواب بیدار شدم.

زود رفتم دوش گرفتم. وقتی که جلوی آینه نشستم، دیدم که صورتم یکم کبود شده.

لوازم آرایشمو برداشتم و شروع کردم به آرایش کردن.

تا میتونستم آرایش کردم. به خودم تو آینه نگاه کردم، آوا جون آماده برای جنگ امروز.

از اتاق بیرون رفتم، دیدم یه مردی دم در ایستاده.

هه هه لابد بادیگارد جدیدمه، صبر کن تو هم حالتو میگیرم.

سلام کرد، جوابشو ندادم و مستقیم رفتم پایین.

رفتم توی آشپزخونه و به صغری خانم و میلاد سلام کردم.

تا لقمه اول رو گذاشتم دهنم، سر و کله بابا همراه اون مرد پیدا شد.
بابا: ایشون آقای صادقی بادیگارد جدیدته.
پوزخند صداداری زدم. میلاد با اشاره بهم فهموند که چیزی نگم.
بابا: این چه قیافه ایه که برای خودت درست کردی؟
جواب من باز سکوت بود..

رمان بادیگارد از shaloliz