رمان عاشقانه از cosin27

رمان عاشقانه از cosin27

رمان عاشقانه از cosin27

نام رمان : رمان عاشقانه از cosin27

به قلم : cosin27

حجم رمان : ۲.۰۹ مگابایت پی دی اف , ۱.۳۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۳ مگابایت نسخه ی جاوا , ۱۱۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره دختری هستش که پدرش معتاده و به خاطر اعتیاد اونو به یک مرد جوون میفروشه و اون مرد دختره رو به عنوان همسرش عقد میکنه,تا اینکه ……

فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان عاشقانه از cosin27 با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان عاشقانه از cosin27 با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان عاشقانه از cosin27 با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان عاشقانه از cosin27 با فرمت jad

دانلود رمان عاشقانه از cosin27 با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان عاشقانه از cosin27 با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

پویان رو به پنجره ایستاده بود یک دستش را در جیب شلوارش فرو برده بود و بیرون را نگاه می کرد.کت و شلوار و پیراهن سفید به تن داشت.موهای لخت خرماییش را حالت داده بود و همین چهره ی جذابش را جذابتر میکرد.در فکر بود که تقه ای به در خورد.پویان با لحن آرامی گفت:

_ بیا تو.

در باز شد ودختر که لباس عروس به تن داشت وارد شد و سر به زیر کنار در ایستاد.پویان برگشت و با دقت به سر تا پایش نگاه کرد بعد یک صندلی نشانش داد و گفت:

_ بشین.

دختر مطیعانه جلو رفت وروی صندلی نشست و باز سرش را پایین انداخت.پویان شروع کرد طول و عرض اتاق را قدم زدن و در همان حال گفت:

_ حتما حمیده همه چیزو برات توضیح داده و گفته.

لحظه ای سکوت کرد.نگاهی به دختر انداخت که سر به زیر نشسته بود و چیزی نمی گفت.پویان ادامه داد:

_ پس دیگه نیازی نیست من چیزی بگم.فقط یکی دوتا موضوع هست که باید در موردشون صحبت کنم.

دختر باز هم جوابینداد.قلبش از ترس و هیجان می تپید و از شدت هیجان حس می کرد حالت تهوع دارد.باز هم صدای پویان به گوشش رسید:

_ از حالا به بعد درسته که تو زن من هستی ولی از من توقع هیچ توجه ومحبتی نداشته باش.به خاطر کارم صبح خیلی زود می رم بیرون و شب دیر وقت میام خونه.حتما حمیده برات گفته که من رییس یه کارخونه م.یه چیز خیلی مهمتر اینکه از حالا به بعد باید خانواده تو فراموش کنی یعنی اینکه اصلا اجازه ی دیدنشونو نداری.هر چی هم لازم داشتی هم به حمیده بگو در اختیارت میذاره.

تقه ای به در خورد.پویان به در نگاه کرد و پرسید:

_ چیه؟

رمان عاشقانه از cosin27