رمان عروسک جون از فاطمه ایمانی

رمان عروسک جون از فاطمه ایمانی

رمان عروسک جون از فاطمه ایمانی

نام رمان : رمان عروسک جون

به قلم : فاطمه ایمانی

حجم رمان : ۸.۷۹ مگابایت پی دی اف , ۱.۳۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۳۶ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۴۷ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:
می دونی عروسک جون وقتی دنیات به کوچیکی شهری شه که توش نگاهها همه آشنا اما قلبا نا آشنان،وقتی رویاهات به طرز خنده آوری تو یه حجم سفید پیچیده ومیون یه جمع سیاهپوش که چشم دیدنت رو ندارن به خاک سپرده می شه،وقتی آخرش می فهمی همون رویاها فقط یه مشت کابوس بودن…اونجاست که حس میکنی دیگه چیزی برای ازدست دادن نداری وبه آخر خط رسیدی اما… من میخوام رو پاهام بمونم.فقط به خاطر تو عروسک جون….


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان عروسک جون از فاطمه ایمانی با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان عروسک جون از فاطمه ایمانی با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان عروسک جون از فاطمه ایمانی با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان عروسک جون از فاطمه ایمانی با فرمت jad

دانلود رمان عروسک جون از فاطمه ایمانی با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان عروسک جون از فاطمه ایمانی با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

بادمجون های کبابی رو تو سینی بزرگ کنار دستم چیدم وبا گوشه ی دامنِ سارافون نارنجی رنگم که گل های ریزسفید وزرد داشت عرق پشت لب وپیشونیم رو پاک کردم.شرجی هوا این روزا غیرقابل تحمل شده بود وباعث می شد نفس برای کشیدن کم بیارم.

با صدای کشیده شدن دمپایی های مامان رو موزائیک کف حیاط برگشتم وبه اون که با چشمایی نیمه باز و چهره ای پکروخواب آلود به سمتم می اومد،لبخند زدم.

– “چرا بیدار شدی مامان؟”

عادت داشت بعد از ظهر ها یکی دوساعتی بخوابه.

ـ ” مگه تو میذاری آدم یه خواب راحت داشته باشه.نگفتم بذار خودم کبابشون می کنم؟”

بادمجونی رو،روی شعله جا به جاکردم.کمرم از یه جا نشستن تیر کشید وصورتم یه لحظه از درد جمع شد.

ـ “به افشین قول دادم تا شب نشده درستش کنم.”

افشین داداشم بود که یه سفره خونه ی سنتی تو مسیر رشت به بندرانزلی داشت و معمولا پنج شنبه ،جمعه ها سرش شلوغ بود.دنبال کسی می گشت بتونه یه سری از این کارهای خورده ریز آشپزخونه شو براش روبه راه کنه.وخب یکی از همین خورده ریز ها ده کیلو بادمجان بود که قول داد در ازای درست کردنش مبلغی رو بهم بده و من این روزا بیشتر از همیشه به اون پول احتیاج دارم.

آخه عروسک جون واسه جور شدن هزینه ی دکتر وبه دنیا اومدنت این پول لازمه ومن نمیخوام برای داشتنش جلوی هرکس وناکسی دست درازکنم.

مامان نگاهی به سینی انداخت واخماش تو هم جمع شد.

ـ “حالا کو تا شب.اصلا به فکر خودت نیستی. اگه میذاشتی یه ساعت دیگه که این آفتاب هم از تک وتا بیفته چی می شد؟”

ـ “نمی خواستم زیر قولم بزنم.خودت که می بینی مامان جان به پولش احتیاج دارم.”

رو زانوهاش کنارم نشست و تو چشمام زل زد.

رمان عروسک جون از فاطمه ایمانی