رمان آخرین داستان عشق از پگاه رستمی فرد

رمان آخرین داستان عشق از پگاه رستمی فرد

رمان آخرین داستان عشق از پگاه رستمی فرد

نام رمان : رمان آخرین داستان عشق

به قلم : پگاه رستمی فرد

حجم رمان : ۱۰.۲ مگابایت پی دی اف , ۱.۳۹ مگابایت نسخه ی اندروید , ۴۷۷ کیلو بایت نسخه ی epub

تعداد صفحات : ۸۷۳

خلاصه ای از داستان رمان:

داستان درباره پسریه که بعد از ۹ سال تحصیل در خارج به کشور بر میگرده و
با دختری آشنا میشه که شباهت بسیار زیادی به مادرش داره.
شباهتی که اتفاقی نیست و همین باعث ورود به انتقام برنامه ریزی میشه

که زندگیش رو تحت تاثیر قرار میده و …


فرمت رمان:pdf,apk,epub

دانلود رمان آخرین داستان عشق از پگاه رستمی فرد با فرمت pdf
دانلود رمان آخرین داستان عشق از پگاه رستمی فرد با فرمت apk
دانلود رمان آخرین داستان عشق از پگاه رستمی فرد با فرمت epub
دانلود رمان آخرین داستان عشق از پگاه رستمی فرد با فرمت java

صفحه ی اول رمان:

به آتش می کشم دنیایت را ای خدا…
روزی که غریبه ای همرنگ خاطراتم باشد…
تمام دنیایم باشد…
ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺳﺮﺍﻏﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻋﺸﻖ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ آدرسی مبهم میدهم…
وارد اتاقش شد و در را بست…
آرام و بی جان کنار تخت روی زمین نشست و سرش را لبه ی تختش گذاشت..
. نگاهی به نوزاد گریان روی تخت انداخت و
بعد با چشم های خیسش از شیشه ی بزرگ در تراس به  آسمان ابری و دلگیر عصر جمعه خیره شد.
لب های ترک خورده اش آهسته چیزی می گفتند که خودش هم نمی فهمید.
کم کم گوش هایش به روی صدای گریه ی نوزاد بسته شدند..
پلک هایش سنگین و نور از دیدش کاهش یافت و در نهایت آخرین نگاهش به دنیا بسته شد..
برای یک لحظه تمام خاطراتش از سرش گذشتند و آخرین نفسش آهی جانسوز و عمیق بود..
نفسش قطع شده بود ولی نوازش دستی مهربان را بر سرش احساس کرد.
خودش را به وضوح میدید…

همان پسر بچه ی ۴ ساله ای بود که سرش را روی پاهای مادرش می گذاشت و
از حس حرکت دست این مادر در موهایش آرامش می گرفت.
اما چرا موهای این پسر بچه خاکستری و رنگ صورتش سفید است؟؟؟
از فکر رهایی از دنیای پوچ و بی مفهومش قطره اشکی روی گونه اش چکید و لبخندی گوشه ی لبش نشست…
ﺗﺎ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﺎﺯﻱ ﺗﻘﺪﻳﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﺁﺧﺮﻱ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ…
ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﻲ ﻛﺸﻢ ﺩﻧﻴﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺍﻱ ﺧﺪﺍ، ﺭﻭﺯﻱ ﻛﻪ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺍﻱ ﻫﻤﺮﻧﮓ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ﺑﺎﺷﺪ …
نوزاد گرسنه و تنها… انگار تنهایی اش را پذیرفته و سکوت اختیار کرده بود…
ﻧﻔﺴﻲ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ.
غروب جمعه ی ﻓﺼﻞ ﭘﺎﻳﻴﺰ ﻭ ﺻﺪﺍﻱ ﺿﻌﻴﻒ ﭘﻴﺎﻧﻮیی که به سختی شنیده میشد.
وزش ﺑﺎﺩ ﻣﻼﻳﻢ ﺍﺯ ﺩﺭﺯ ﻧﻴﻤﻪ ﺑﺎﺯ در شیشه ای تراس ﻭ ﺭﻗﺺ ﭘﺮﺩﻩ ﻱ ﺳﻔﻴﺪ ﺭﻧﮓ آن.
ﺑﻮﻱ ﺧﺎﻙ ﺧﻴﺲ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ خیس ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ.
ﺧﻮﺍﺑﻲ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺫﻫﻦ… ﺧﻮﺍﺑﻲ ﺷﺒﻴﻪ به ﻣﺮﮒ… ﻳﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﻣﺮﮔﻲ ﺷﺒﻴﻪ به ﺧﻮﺍﺏ …
ﻧﻔﺲ ﻫﺎﻱ ﻳﻜﻲ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺁﻩ ﻭ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺳﻜﻮﺕ..
ﻛﻢ ﻛﻢ ﺻﺪﺍﻱ آه ﻫﺎﻱ ﺳﻮﺯﻧﺎﻛﺶ ﺍﺯ ﺻﺤﻨﻪ ﻱ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻱ ﺩﻧﻴﺎ ﺣﺬﻑ ﺷﺪ..
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻱ ﻋﺎﺷﻖ ﻳﺎ ﺧﺴﺘﻪ؟؟؟ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢ… ﻓﺮﻕ ﺍﻳﻨﺪﻭ ﺭﺍ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ.
ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﭼﻴﺴﺖ؟؟؟ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﺎ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ.
ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻛﻪ ﺭﻭﻳﺎﻱ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ چالش ﺑﻜﺸﺪ… ﻧﻪ… ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ…
ﺻﺪﺍﻱ ﻻﻭ ﺍﺳﺘﻮﺭﻱ… ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺸﻖ… ﺭﻭﻳﺎﻱ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﻱ.
ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﺍﻳن گوﻧﻪ ﺷﻜﻞ ﮔﺮﻓت..
تابلوی ﻧﻘﺎﺷﻲ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﻃﺮﺣﻲ ﺍﺯ ﻳﻚ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩ..
ﺧﻴﺎﺑﺎﻧﻲ ﺧﻴﺲ ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﭘﺎﻳﻴﺰ… ﭼﻬﺮﻩ ﻱ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ..
ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﺭﺍﻧﻲ ﻫﺎﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﺸﻜﻲ با کلاه های بزرگ  ﺑﻪ ﺗﻦ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﻫﻴﭻ ﻛﺪﺍﻣﺸﺎﻥ ﭘﻴﺪﺍ ﻧﺒﻮﺩ..
ﺷﺎﻳﺪ ﺷﺒﺢ ﺑﻮﺩﻧﺪ… ﺷﺎﻳﺪ ﻣﺮﺩﻩ ﻱ ﻣﺘﺤرک.
ﻗﻄﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ آن ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻣﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻳﺴﺘﮕﺎﻩ ﻫﺎﻳﻲ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ.
ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻫﺎﻱ ﺳﻠﻄﻨﺘﻲ اطراف خیابان ﻭ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎﻱ خیس ﻧﺎﺭﻧﺠﻲ رنگ زمینه ی این تابلو بودند.
اما ﭼﺸﻢ ﮔﻴﺮ ﺗﺮﻳﻨﺶ ﻓﺮﺍﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﻮﺩ… ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻳﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺸﺎﻥ؟؟؟
این ﺳﻮﺍﻟﻲ ﻣﺒﻬﻢ بود که هنوز هم جوابی برایش نیافته ام…

رمان آخرین داستان عشق از پگاه رستمی فرد