رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی

رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی

رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی

نام رمان : رمان آخرین برف زمستان

به قلم : فاطمه ایمانی

حجم رمان : ۶.۳۹ مگابایت پی دی اف , ۱.۴۸ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۵۳ مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۰۳ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:

پایان یک زندگی مشترک شروع این داستانه و آیلین زنی که جسورانه بدون اینکه

حتی ذره ای حمایت خونواده واطرافیانش روداشته باشه دست به این کار می زنه

واز محمد مردی که همیشه براش مث یه کاغذ سفید، نانوشته وغیر قابل درک بوده جدا می شه.

تا به دنبال دست پیدا کردن به خواسته ها وآرزو های بزرگ زندگیش بره.

اون با پیش زمینه ی ذهنی بدی که از ازدواجش داشته نقطه ی پایان وطلاق رو خیلی

آسون تو جریان زندگیش می پذیره.درست به آسونی چیزی که الآن ما تو جامعه مون می بینیم.اما


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی با فرمت jad

دانلود رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

شال دور گردنمو تا روی چونه ام بالا کشیدم ودستکش های چرمم رو به دست کردم.
پله های دفتر خونه رو تند تند پایین اومدم و
درعین حال سعی کردم برای بند کیف سنگینی که همراهم بود،یه جای ثابت رو شونه ی راستم پیدا کنم.
صدای سلانه سلانه ی قدم هایی که بر می داشت، از پشت سرم می اومد.
هوای راه پله خفه وفضا نیمه تاریک بود.یه نگاه به ساعتم انداختم.
هشت وچهل وپنج دقیقه ی صبح رو نشون می داد

واین نیمه تاریک بودن به چراغ سوخته ی راه پله و هوای ابری وخاکستری بیرون بی ربط نبود.
ـ یه لحظه وایسا باهات کار دارم…آیلین…آیلین با تو ام.
صداش عجیب اعصابمو خط خطی می کرد.
داشتم تقریبا به طرف در خروجی پرواز میکردم که حس رها شدن وآزادی رو با همه ی وجودم احساس کنم
و اونوقت اون داشت با آیلین گفتن هاش گند می زد به هرچی حس رها شدنه.
رو پاگرد اول ایستادم ودرحالی که سعی داشتم به اعصابم مسلط باشم ولااقل این دم آخری تندی نکنم،
نفسمو با حرص فوت کردم.به طرفش چرخیدم و یه نگاه ناچار ومعذب بهش انداختم.
ـ فرمایش؟
با آرامش تمام از پله ها پایین اومد وجلوم وایساد.مثل همیشه خونسرد واز خود مطمئن بود.
دلم می خواست با کیف سنگینم چنان تو صورت مزخرف وبی خیالش بکوبم که

دیگه واسه خونواده اش قابل شناسایی نباشه.
واقعا درک نمی کردم این بشر به چیِ خودش اینقدر افتخار می کنه.
ـ این اون چیزی بود که می خواستی؟
نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم وبا نفرت زمزمه کردم.
ـ یعنی تو نمی خواستی؟
دستی کلافه پشت گردنش کشید وبه حالت تاسف سر تکان داد.
– جواب خونواده هارو…
صدام بی اختیار بالا رفت.
ـ گور بابای همه شون.
ـ دیشب بلاخره به رهی همه چیز رو گفتم.

رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی