رمان آیریس از کامیار یزدان پناه

رمان آیریس

رمان آیریس

نام رمان : رمان آیریس

به قلم : کامیار یزدان پناه

امتیاز : ۵ از ۵

تعداد صفحات : ۳۳۵

حجم رمان : ۲.۹۴مگابایت پی دی اف , ۱.۵۹ مگابایت نسخه ی اندروید

خلاصه ای از داستان رمان:

اینجاست سرزمین دِیلَمون بزرگ ، سرزمین دیلمون پاکیزه ، خاکی که رمه اش به چنگال های گرگ دریده نمیشود و کلاغ ،
دسترنج پیرزن را نمیرباید و باران ، خود را از خاک تشنه دریغ نمیکند و خورشید از تابیدن باز نمی ایستـد و شب ، رازهایش را آشکار نمیکند ؛

اینجاست سرزمین دیلمون ، جایی که خون مادران را بر زمین نمیریزند و کودکان را به بند کشیده به قربانگاه نمی برند و قربانگاه ، طعم قربانی را فراموش کرده است.

روایتی ناگفته از هزاره ی دوم پیش از میلاد مسیح و قیام ساحره ای شرور به نام آیریس که بین النهرین و فلات ایران را به سوی انگاره های تاریک و مناسک شیطانی سوق میدهد.


رمان های ترسناک
دانلود رمان آیریس از کامیار یزدان پناه با فرمت pdf
دانلود رمان آیریس از کامیار یزدان پناه با فرمت apk
دانلود رمان آیریس از کامیار یزدان پناه با فرمت java

صفحه ی اول رمان:

از میان پلک های نیمه بازش سعی می‌کرد خود را پیدا کند، کجاست؟ چگونه به اینجا آمده؟

در آن لحظه تنها چیزی که می‌توانست از محیط اطرافش تشخیص دهد جغد سپیدی بود که در پرتو ماهِ کامل جلوه ی عجیبی داشت.

توصیه میشه :  داستان کوتاه تلفن یک روح از محمد مهدی عظیمی

در اعماق شب آنهم در جنگل؟ شاید زنده ماندنش معجزه بود که چگونه تا کنون از درندگان در امان مانده! مزه ی خون را در دهانش احساس می‌کرد ؛

کم کم به خود آمد و از جایش به سختی تکان خورد،‌ سعی کرد خود را به تنه ی درختی برساند اما هوای مه آلود جنگل مانع دیدش می‌شد.

کمی سینه‌خیز حرکت کرد تا به یک تنه ی قطع شده رسید و با زحمت، خود را به آن تکیه داد.
نگاهی به سر و وضعش انداخت، “لعنتی، نمی‌توانم پاهایم را تکان دهم!”

دنبال زخم‌های پاهایش می‌گشت که دید شاخه ای نازک در ران راستش فرو رفته،‌ وقتی متوجه شد چند برابر احساس درد می‌کرد،‌
قلبش بیشتر می‌تپید چون هر لحظه ممکن بود حیوانات بوی خون را استشمام کنند و به این سمت بیایند.

سعی کرد شاخه را حرکت دهد، تکه ای از لباسش را که چیز زیادی از آن باقی نمانده بود جدا کرد و درون دهان گذاشت تا صدای فریادش را بگیرد.
مکثی کرد و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود شاخه را در یک لحظه بیرون کشید.

چیز زیادی نمی دید اما متوجه بود که خون به شدت فوارن می‌کند، تکه ای دیگر از لباسش را جدا کرد و با سرعت،‌ زخم را محکم بست.
آیریس بعد از این کار کمی امیدوار شد ؛ نگاهی به اطراف انداخت،

رمان آیریس از کامیار یزدان پناه