رمان آن شب لعنتی از هدیه .الف

رمان آن شب لعنتی از هدیه .الف

رمان آن شب لعنتی از هدیه .الف

نام رمان : رمان آن شب لعنتی

به قلم : هدیه .الف

امتیاز : ۲ از ۵

تعداد صفحات : ۴۶۶

حجم رمان : ۳.۰۲ مگابایت پی دی اف , ۱.۱۴ مگابایت نسخه ی اندروید

خلاصه ای از داستان رمان:
همه چیز از یه شب شروع می‌شه. آن شبِ لعنتی! اتفاقاتی که اون شب لعنتی تو اون خونه دانشجویی برای چهار تا دختر و همخونه‌ای داستان ما می‌افته… توی شبی که همه برای احضار روح بابای مونا دور هم شدن تا بتونن ازش سوال بپرسن: ”مامان مونا کجاست؟”
مامانی که تو بچگی مونا رو تنها گذاشت و رفت…


از همین نویسنده : رمان پنجمین نفر
دانلود رمان آن شب لعنتی از هدیه .الف با فرمت pdf
دانلود رمان آن شب لعنتی از هدیه .الف با فرمت apk
دانلود رمان آن شب لعنتی از هدیه .الف با فرمت java

صفحه ی اول رمان:

با ظرافت شمع‌هایی که روی میز گذاشته بود رو روشن کرد. نگاهی کلی به وسایل روی میز چوبی انداخت و به نظرش اومد که فقط روشن کردن عود مونده.
دوباره فندکش رو روشن کرد و به عود نزدیک کرد. صدای لرزون نیلوفر توی گوشش پیچید: حالا واسه احضار روح این کارا لازمه؟
مونا که ذره‌ای ترس توی چشم‌های مشکی‌ش نبود با اطمینان سرشو تکون داد و گفت: آره لازمه… تو کتابی که داشتم خوندم روشن بودن آتیش و بوی عود به احظار روح کمک می‌کنه.
بعد سرشو کج کرد و نگاهشو روی تک تک دخترا چرخوند و با دیدن چهره‌های نگرانشون پوزخندی زد و گفت: بچه‌ها اگه می‌ترسین بیخیال؛ مهم نیست.

مدیا زود چراغ رو خاموش کرد و گفت: نه مونا ما چهارماه گیاه خور بودنت رو تحمل نکردیم که الان جا بزنیم.
مونا لبخند زد و گفت: بهتون قول می‌دم اگه تمرکز کنین اتفاق بدی نمی‌افته و من روح بابامو احضار می‌کنم و زود ازش می‌پرسم مامانم کجاست و ازش خداحافظی می‌کنم. قول می‌دم.
لیدا خیلی قاطع گفت: لازم نیست انقدر زود باهاش خداحافظی کنی.
شراره جیغ خفیفی کشید و گفت: چی می‌گی لیدا؟

لیدا با شیطنت خندید و گفت: اعع… خب حالا اینقدر زحمت می‌کشیم یه چند تا سوال دیگه هم بپرسه.
مونا لبخندی معنادار زد و گفت: اگه دیدم نمی‌ترسین شاید چند تا سوال دیگه هم بپرسم.
شراره با چشم‌های پر شیطنتش گفت: جدی؟‌پس حتما ازش بپرس که من کی ازدواج می‌کنم.
مدیا با پوزخندی گفت: بهتره بپرسه با کدومشون…

دخترا خندیدن و شراره خودشو لوس کرد و گفت: خوشگلی دردسر داره دیگه…
مونا که اون لحظه جز احضار روح هیچ چیز دیگه نمی‌خواست سرفه‌ای کرد و گفت: بچه‌ها بهتره زودتر انجامش بدیم!
لیدا صاف نشست و گفت: من آماده ام.
رمان آن شب لعنتی از هدیه .الف