مجموعه چهار داستان از راضیه یادگار

  مجموعه چهار داستان از راضیه یادگار

نام رماننام رمان :مجموعه چهار داستان

نویسنده به قلم :راضیه یادگار

حجم رمانحجم رمان :۷۷۷ کیلو بایت پی دی اف , ۰.۹۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۶۵۷ کیلو بایت نسخه ی جاوا , ۲۱۲ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه رمانخلاصه ی از داستان :

با ترشروئی خاصی که همیشه همراهش بود از کنار زنش گذشت ، در جواب سلام گرم و صمیمی همسرش که اکنون برخاسته بود تا کت او را بگیرد و به داخل اتاق ببرد و آویزان نماید ، با سردی نگاهی به او انداخت و…..

* در این مجموعه چهار داستان کوتاه قرار گرفته .همچنین از خانم راضیه یادگار به خاطر ارسال این داستان ها  تشکر میکنیم


فرمت رمان :فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

download : style="color: #0000ff;" href="http://dl.romansara.org/majmooeh 4Dastan(romansara).pdf">دانلود مجموعه چهار داستان از راضیه یادگار با فرمت pdf

download : دانلود مجموعه چهار داستان از راضیه یادگار با فرمت apk

download : دانلود مجموعه چهار داستان از راضیه یادگار با فرمت apk (نسخه ی جدید)

download : دانلود مجموعه چهار داستان از راضیه یادگار با فرمت java

download : دانلود مجموعه چهار داستان از راضیه یادگار با فرمت jad

download : دانلود مجموعه چهار داستان از راضیه یادگار با فرمت java (پرنیان)

download : دانلود مجموعه چهار داستان از راضیه یادگار با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

زن در پله ها نشسته بود و مشغول شانه زدن موهای بلند دختر کوچکش بود ، در همین هنگام مرد کلید خانه را از جیب شلوار رنگ  و رو رفته اش درآورد  ، در خانه را باز کرد و به داخل پا نهاد . با ترشروئی خاصی که همیشه همراهش بود از کنار زنش گذشت ، در جواب سلام گرم و صمیمی همسرش که اکنون برخاسته بود تا کت او را بگیرد و به داخل اتاق ببرد و آویزان نماید ، با سردی نگاهی به او انداخت و سلامی کوتاه کرد . دختر کوچکش که اکنون ۵ سال بیشتر نداشت از ترس زهرچشم های پدرش سلامی از روی ناچاری گفت و به پشت مادرش پناه برد .
زن گفت : باز چی شده که اخمات تو همه ؟!
مرد به کنار حوض رفت و بر لبه آن نشست دست و صورتش را با آب حوض شست و با عصبانیت گفت : شازده پسرت رو گرفتن الان توی …
زن با شنیدن این حرف دو دستش را بر سرش کوبید و گفت : خدا مرگم بده ، حسن رو گرفتن ؟! الان کجاست ؟ پسرم رو کجا بردن ؟
– اه
زن در همانجا پاهایش سست شد و بر زمین نشست و با گریه گفت : خدا منو مرگ بده ، بچه ام ، بچه ام رو کجا بردن ؟!
– بس کن زن
– حسنم رو کجا بردن ، چرا گرفتنش؟
– میزاری حرف بزنم یا نه؟!
– خوب بگو ، نصف جونم کردی
– شازده ات رو بردن کلانتری ، میگن از تیر برق رفته بوده بالا تا کابل  بدزده ، وقتی داشته کابل رو قطع میکرده دیدنش.
زن در حالی که گریه هایش تبدیل به شیون شده بود گفت : جز جگر بزنی حسن ، این چه کاریه تو کردی ؟
دختر کوچولو در حالی که هنوز لباس مادرش را گرفته بود گفت : من یه چیزی بگم ؟
– میگم که اینقدر شازده پسرت رو لوس نکن واسه همین روزهاست دیگه
– تقصیر تو هست مرد ، اگر بهش پول میدادی که بچه ام نمیرفت دزدی کنه .

مجموعه چهار داستان