رمان گمشده ای در رویا از ستایش ف.

 

 

نام رمان :رمان گمشده ای در رویا

 به قلم :ستایش ف.

 حجم رمان : ۲.۳۲  مگابایت پی دی اف , ۱.۰۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۶  مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۹۹ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

:نفس دانشجوی رشته پزشکیه که عاشق یکی ازهمکلاسی هاش به اسم فرهادمیشه…ولی فرهاداصلامحل نفس نمیذاره…درحالی که نفس روزبه روc عاشق ترمیشه!یه روز درکمال تعجب فرهاد ازنفس خواستگاری میکنه و …


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان گمشده ای در رویا از ستایش ف. با فرمت pdf

 :دانلود رمان گمشده ای در رویا از ستایش ف. با فرمت apk

 :دانلود رمان گمشده ای در رویا از ستایش ف. با فرمت java

 :دانلود رمان گمشده ای در رویا از ستایش ف. با فرمت jad

 :دانلود رمان گمشده ای در رویا از ستایش ف. با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

روی یه تخت توی فضای باز باچندتا از دوستام نشسته بودم وهوای پاک میخوردم!
نمیخواستم به امتحانای طاقت فرسامون فکرکنم…بااینکه شنبه کلاس داشتیم ولی همه بچه ها کلاس بدون استثنا اومده بودیم کوه!
از بس راه رفته بودم پاهام بی حس شده بود.کمرمم که ازوسط داشت نصف میشد!
ازبیکاری برگشتم به چندماه قبل.وقتی که واسه ی دانشگاه اومدم تهران.
جون کنده بودم تاپزشکی قبول بشم وشدم.
توی خ و نه ی تهران مون تک وتنها زندگی میکردم!
خ و نه زیبایی بود!دوتا اتاق خواب داشت وآشپزخانه هم روبروی درورودی بود.وسط پذیرایی هم یک دست مبل کرم وقهوه ای که بارنگ دیوارهاکه کرم بودهم خ و نی داشت.
همون اوایل بافریال آشناشدم.اهل مشهدبود.چشمهاش عسلی وموهاش هم وزوزی قهوه ای!یه برادربه اسم فرشیدداشت که۲سال ازش بزرگتربودوحدودا۲۱سال داشت وتوی مشهدمهندسی نفت می خ و ند.
اما مارال چشمهاوابروهای مشکی وقدبلندی داشت وتک فرزندبود.خانواده پولداری داشت ودرتهران زندگی می کرد.یک۲۰۶سفیدهم داشت که باهاش همه جا می رفتیم و خیلی حال میکردیم!!!!
مارال درحالی که باخوشحالی به طرف من وفریال میدویید باهیجان ولی آروم گفت:
بچه هاساسان به من شماره داد!!
– وای ازدست تومارال!
– یه جوری میگی انگارکه ازچندنفرشماره گرفتم!
بادلخوری روبروم نشست وادامه داد:
– من چیکارکنم که فرهادبهت شماره نمیده؟؟؟؟!!!!
یکم ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم.
– خیلی خب شوخی کردم بی جنبه!
فریال بالحن غم انگیزی گفت:
– خوش بحالت.من که چندماهی احسانوندیدم!(احسان پسرخاله فریال بودوالبته عشقش!احسان درتهران معماری می خ و ند ولی فریال خیلی کم می دیدش!)
مارال- توهم که صبح تاشب غصه اونوبخور اونم شب تا صبح بایکی دیگه حال کنه!!
فریال- خاک برسرت.مثلاساسان فقط باتودوسته؟معلوم نیست چند تا دیگه زیرسر داره!
برای اینکه خفه شون کنم گفتم:
– یه چیزی رومی دونین؟
مارال- چی رو؟
– فرهادازهردوشون سرتره!!!!
مارال- خفه نشی تو!!!سفت بچسبش ندزدنش!
– چه حلال زاده هم هست اومد!!
فرهادموهای مشکی کوتاه صاف باچشمای مشکی داشت.وقتی هم می خندید چالهای روی گونه اش دیده میشد!هیکلی ورزشکاری باشکمی گنده داشت!!!!
ایش!!!!!محمد م که همراشه!عین کنه بهش چسبیده!
فرهاددانشجوی رشته داروسازی بود ومن خیلی کم توی بعضی ازکلاسهایاکوهنوردی مثل الان می دیدمش والبته دوست فابریک محمدهمکلاسم بود.
محمدچشمهای قهوه ای وموهای مشکی داشت فقط چشمهاش یکم هیزبودوهمه جا می چرخید!روزی بایه نفردوست می شد!یه لبخندبی ریخت هم همیشه روی لبش ماسیده بود!
همین طورداشتم بهشون نگاه می کردم که فریال نیشگونم گرفت .
– آی!چیه؟!
– بابا آلان خودتولومیدی ها!بااین نگاه کردنت!اه…..آبرومون رفت!
مارال- ازبس آقارودیربه دیرمی بینن وقتی می آدبایدسیرنگاشون کنن!!!!
بعدهم دوتایی زدن زیرخنده!فرهادومحمد روی تخت بقلی نشستن.

رمان گمشده ای در رویا
منبع:www.forum.98ia.com