رمان کوه پنهان از مهلا

 

 

 

نام رمان :رمان کوه پنهان

به قلم :مهلا

حجم رمان : ۶.۰۲  مگابایت پی دی اف , ۱.۴۲  مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۲۸  مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۴۹  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

در مورد دختری است که نطفه ای در بطن خود دارد که هرگز پدرش را ندیده است.


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان کوه پنهان از مهلا با فرمت pdf

 :دانلود رمان کوه پنهان از مهلا با فرمت apk

 :دانلود رمان کوه پنهان از مهلا با فرمت java

 :دانلود رمان کوه پنهان از مهلا با فرمت jad

 :دانلود رمان کوه پنهان از مهلا با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

فصل۱
او باید انتخاب میکرد .. .
خودش را نمیتوانست گول بزند ..او میخواست مادر شود ..او میخواست مادر بودن را تجربه کند..البته او مادر بود، مادر همتایش ..
بله او واقعا مادر همتایش بود .. مگر مادر بودن چیست ؟! مگر نه اینکه او هم برای همتایش بیداری کشیده بود ..مگر نه اینکه همتا همه ی دغدغه اش بود ..او مادر همتا بود. پس چرا دلش میخواست باز هم مادر شود ..دلش میخواست موجودی را در بطن خود بپروراند.. چرا دلش میخواست موجودی از وجود او تغذیه کند؟
چرا دلش پر میکشید برای درد داشتن ؟درد کشیدن ؟ درد زایمان.
واقعا قشنگ است ؟! تمام وجودت درد بکشد که از تو موجودی متولد شود ؟
تمام بدنش از این حس لرزید ..اما ایا این لرزش بد بود؟ ایا او را ناراحت میکرد؟
اگر بد بود ، چرا میخندد ؟ چرا ناراحت نیست ؟ چرا تمام سلول هایش فریاد میزنند من مادر شدن را میخواهم ؟ چرا باز هم دلش برای موجودی که قرار بود بعدها از شیره ی جانش بنوشد پرکشید ؟ چرا باز هم میخواست تجربه کند؟
چون او یک زن بود؟! و از عشق سرشار .
چون او ذاتا” مادر بود؟
چون او برای مادر بودن ومادر شدن به وجود امده بود؟
یا … یا… چون او فقط احساس دین میکرد!؟
باز هم همان سوال ذهنش را پر کرد ..
ایا به خاطر احساس دینش میخواست قبول کند؟ او مدیون بود، نبود؟ او که همه تلاشش را کرده بود که مدیون نباشد، چرا باز احساس دین میکرد؟ چرا حاضر بود به خاطر این احساس دین جانش را هم بدهد ؟ چرا از این پیشنهاد ناراحت نبود،بود ؟ چون احساس دین میکرد؟!
چون مادر بودن را دوست داشت؟ چون یک زن بود؟ چون ذاتا” مادر بود؟یا شاید چون او متولد تیر بود و از عشق مادری لبریز!!!!!
ضربه ای به در اتاقش خورد ..
همتا بود؟
_ عمه بیام توی اتاقت؟
سارا از شنیدن صدای همتایش لبخند زد.همتا تنها چیزی بود که او را به زندگی وادر کرده بوده.
اسم این حس را هم نمیدانست عشق عمه ای به برادر زاده اش بود؟ یا عشق مادری به فرزندش؟
هرچه بود او را به زندگی امیدوار کرده بود .. شاید به خاطر همین بود که میخواست باز تجربه کند؟شاید هم احساس دین؟!!
سارا_بیا تو عشق عمه!
همتا در را باز کرد و به سوی عمه اش پر کشید. حتما او هم اغوش عمه را اغوش مادر فرض کرد که اینگونه برای رسیدن به او پرواز کرد.
سارا همتایش را به اغوش کشید.. با تمام عشق مادرانه اش شاید هم تمام عشق مادرانه اش نبود.یعنی عشقی بیش از ان هم وجود داشت ؟
همتا_ عمه میشه شب اینجا بخوابم ؟
سارا بیشتر فشردش .همتایش هنوز کوچک بود،فقط ۵ سال داشت ،مگر میتوانست اورا برنجاند.
صورتش را غرق ب**و*سه کرد
سارا_بخواب گل عمه. اما همین امشبا فقط !!
همتا صورتش را بیشتر به سینه ی عمه اش ،مادرش فشرد. او را بویید بوی مادر میداد..
……………………………..

 

به همتای عزیزم نگاه کردم .. وای که چقدر نازه . الهی عمه فدای چشمای قشنگت بشه.
تصمیمم و گرفته بودم .. طلوع صبح تصمیمم و گرفتم. مادرم همیشه میگفت” قبل از طلوع افتاب که بیدار باشی حتما اون انرژیو که از اسمون میاد دریافت میکنی .” راست میگفت من امروز اون انرژی و دریافت کردم .
ولی باید با سوری خانم صحبت میکردم .. باید مطمئن میشدم .. باید بهم اطمینان میداد..
از اتاقم خارج شدم .. کمی دور باغ دویدم .. این باغ واقعا برای تقویت ریه عالی بود ..اکسیژن خالص ..همیشه سبز بود ..چون مش رجب و داشت . عاشق باغ بود، فکر کنم ! باغم عاشق اون بود .
_سلام مش رجب. بازم اومدی سراغ عشقت؟!
مش رجب_ سلام دخترم .چیکار کنم منم و این درختا باید بهشون برسم

رمان کوه پنهان
منبع:www.forum.98ia.com