رمان کنت مونت کریستو از الکساندر دوما

رمان کنت مونت کریستو از الکساندر دوما

رمان کنت مونت کریستو از الکساندر دوما

نام رمان :رمان کنت مونت کریستو

به قلم :الکساندر دوما

حجم رمان : ۵.۶ مگابایت پی دی اف , ۲ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۵ مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۰۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره ی مردی به اسم دانتس هستش که در روز ازدواجش به اتهام طرفداری از ناپلئون در بندر مارسی به مدت ۱۴سال زندانی میشه.تو این مسئله ی زندانی شدنش سه نفر دخیل هستن که دانتس میخواد ازشون انتقام بگیره.چندسال پس از زندانی شدنش متوجه یک زندانی دیگه میشه که مشغول حفاری واسه فرار کردن از زندانه.سرانجام او هم مشغول به کار می شود.اما درست زمانی که میخوان نقشه فرار رو عملی کنن آبه فاریا(زندانی دیگر) میمرد تا اینکه…
به درخواست مترجم /ناشر کتاب حذف شد

صفحه ی اول رمان:

در یک روز افتابی سال ۱۸۱۵، کشتی فرائون که از بندر ازمبر برگشته و از بندر های تریست و ناپل عبور کرده بوددفاهسته به بندر مارسی فرانسه نزدیک شد. اندکی بعد، کشتی از کنار قلعه سن ژان که در مدخل بندر قرار داشت ، گذشت و به سوی اسکله رفت.
اولین کسی که پا به کشتی گذاشت ، صاحب ان اقای مورل بود، رفت و گفت:« اه! اقای ادمون دانتس! چه شده؟«
دانتس گفت:« اقای مورل! بدبختی بزرگی افتاده .ناخدای نازنین ما اقای لکلر هنگام سفر درگذشت ما جسدش را به دریا انداختیم و من فرماندهی کشتی را برعهده گرفتم.» بعد، از اقای مورل عذر خواست و رفت تا دستور بدهد لنگر بیندازند.
اقای مورل به طرف مباشرش دانگلار رفت. او، مردی زشت رو بود و حدود بیست و پنج سال داشت. او که به دانتس حسادت می کرد شروع به شکایت ا ز او کرد و گفت: که دانتس یک روز و نیم از وقت انها را با توقف در جزیره الب تلف کرده است.
اقای مورل ، دانتس را صدا زد وپرسید:« چرا در جزیره الب توقف کردید؟»
دانتس گفت:« ناخدا لکلر قبل از مرگ بسته ای به من داده بود تا به یکی از تیمسارهای ناپلئون در ان جزیره برسانم. در ضمن ، تصادفی خود ناپلئون را هم دیدم.»
اقای مورل رو دانگلار کردو گفت:« خب، متوجه شدی چرا توقف کرده؟ می خواسته اخرین خواسته ناخدای مرحوم را انجام بدهد. وانگهی او کالاهای کشتی مرا صحیح و سالم به بندر رسانده. دانتس! در سفر بعدی هم خودت ناخدای کشتی باش».»
دانتس به خانه باز می گردد
در روستایی نزدیک بندر مارسی ؛ دختری جوان و زیبا به نام مرسدس زندگی می کرد که پدر و مادرش را چند سال پیش از دست داده بود. هنگامی که کشتی فرائون در بندر پهلو گرفت، مرسدس در خانه بود و با پسرعمویش فرنان موندگو صحبت می کرد.
فرنان، جوانی بیست ساله بود و بارها از مرسدس درخواست ازدواج کرده بود، اما مرسدس نامزد دانتس بود و هر بار جواب رد به پسر عمویش داده بود. مرد جوان که اینک سرباز بود، پس از اینکه دوباره از مرسدس جواب رد شنید ، عصبانی شد و و بیش از پیش کینه ی ادمون دانتس را به دل گرفت.
درست در همین موقع، دانتس با دریانوردان کشتی اش خداحافظی کرد و پا به ساحل گذاشت . ابتدا به دیدن پدرش رفت. پدر پیرش ضعیف و نزار شده بود و در خانه اش غذایی نداشت.
دانتس با ناراحتی گفت:«پدر چه شده؟ من موقع رفتن دویست فرانک پول برایتان گذاشتم.»
پدرش گفت:« بله، اما تو به همسایه مان کادروس صد و چهل فرانک بدهکار بوده ای. او گفت اگر بدهکاریت را ندهم پیش اقای مورل می رود.»
ادمون گفت:« پس شما در این سه ماه فقط با شصت فرانک زندگی کرده اید؟»

رمان کنت مونت کریستو از الکساندر دوما