رمان کلاله از نگار

  نام رمان :رمان کلاله

 به قلم :نگار

حجم رمان : ۲.۰۹  مگابایت پی دی اف , ۱.۰۸  مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۶  مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۳۴  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان: داستان زندگی دختری به نام کلاله، داستان زندگی دو دختر ،دو خواهر ، مثلث عشقی و اتفاقاتی که ممکنه برای هر انسانی رخ بده…   فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان کلاله از نگار با فرمت pdf

 :دانلود رمان کلاله از نگار با فرمت apk

 :دانلود رمان کلاله از نگار با فرمت java

 :دانلود رمان کلاله از نگار با فرمت jad

 :دانلود رمان کلاله از نگار با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

روی تختش نشسته و پایی که روی پای دیگرش انداخته را تاب می داد…تختش را کنار دیوار گذاشته که هر وقت می نشست ، تکیه اش را به دیوار می زد . باز هم با استرس و ناراحتی پاهایش را تاب داد . صدای کاملیا به گوشش خورد : ـ کلاله ….کلاله کجایی ؟ … جوابی نشنید اما باز با سرخوشی صدایش کرد : آهای کلاله ….آهای لاله ی عاشق کجایی ؟ در اتاقش باز شد و بین در کاملیا را دید با یک لبخند گشاد . نیمچه لبخندی زد برای خالی نبودن عریضه و دوباره سرش را پایین گرفت و یک پایش را تاب داد. انگشت قلمی و باریکش را دور طرح بلوزش می کشید و خودش را سرگرم کرده بود که کاملیا خودش را داخل اتاق انداخت و روی تخت نشست و گفت : ـ کجایی دختر ؟ وقتی جوابی نشنید دستش را جلوی چشمان او چندبار تکان داد و گفت : هوووووی …هاااااای عمو با تو ام. کلاله آهی کشید و گفت : کاملیا حوصله ندارم تنهام بگذار… کاملیا دستش را روی قلبش گرفت و دست دیگرش را طرف او گرفت و شروع کرد مسخره بازی در آوردن : ـ آه نه ….ای عشق من …هرگز …هرگز تنهایت نمی گذارم ….محال است . کلاله خنده اش گرفته بود . وقتی می خندید روی گونه هایش چال می رفت . دست کاملیا را پس زد و گفت : ـ نکن کامی … کاملیا یک پایش را که از تخت آویزان مانده بود را بالا آورد و کف هر دو پایش را به هم چسباند….عادت داشت به این حالت می نشست و گفت : عزیزم چال گونه تو بخورم ، نگران نباش … گونه های کلاله از نفس هایش پر و خالی شد بعد دوباره شروع کرد انگشتش را روی طرح بلوزش کشیدن. کاملیا گفت : خودم باهات همه جا می یام ، کلاس نقاشی ، کلاس موسیقی ، کلاس ، شنا ، اسب سواری ، خر سواری ، الاغ سواری ، ….. و خودش خنده اش گرفت و گفت : غم نخور ، میام باهات … ـ کی دل و دماغ کلاس رفتن داره ؟ و دوباره آه کشید . کاملیا نگاهش کرد برای خواهرش نگران بود اما نمی تونست لبخند نزند . آن دو دو نقطه ی مقابل هم بودند ، چه از نظر قیافه چه از نظر رفتار . هر چند که کلاله هم دختر خوش اخلاقی بود اما فعلاً ناراحت بود . نتایج کنکور آمده و او هیچ جا قبول نشده بود با خودش زمزمه کرد “هیچ جا ، هیچ جا!!!” ـ این قدر خودت رو عذاب نده کلاله جان . ـ آه کاملیا نمی تونم …یک سال باید بمونم ، حالا کی دیگه حوصله ی درس خ و ندن داره ؟ ـ نه اینکه این سال خیلی خ و نده بودی …. ـ به هر حال تو طول ترم که درس خ و نده بودم …هرچه فاصله بیافته بدتر می شه …. ـ نگران نباش ، یا امسال درس می خ و نی و سال دیگه تو کنکور قبولی یا اینکه درس نمی خ و نی و دانشگاه آزاد قبولی …. و ریز ریز خندید . کلاله برای خودش بلند گفت : حداقل اگر راه دور می زدم قبول بودم …. فکر های بیخودی به مغز کوچیکت می رسه ها … ـ چرا ؟؟؟ ـ آخه تو راه دور دوام می آوردی ؟ هلاک می شدی که …. با حرص رو به خواهرش گفت : خب بهتر از اینه که یک سال برم …. و با خودش تکرار کرد : حیف شد …یک سال رو از دست می دم . ـ برو بابا دلت خوشه ها …همش یک ساله دیگه …..تو الان ۱۸ سالته تا ۱۰۰ سالگی وقت داری . کلاله به خواهرش که شکمش را گرفته و می خندید گفت : پاشو برو بیرون ببینم . ـ چرا پاچه می گیری ؟ ـ برو بیرون کامی حال و حوصله ندارم … ـ ولی من تا تورو روی فرم نیارم نمی رم بیرون …. کلاله رویش را برگرداند و گفت : فکر کن …هر روز ، هر روز خ و نه بمونی و در و دیوار رو نگاه کنی … ـ آره والله در و دیوار هم از بس تو رو دیدن حالشون بهم خورد …. رمان کلاله منبع:www.forum.98ia.com