رمان کسی می آید از مریم ریاحی

 

رمان کسی می آید از مریم ریاحی

 

نام رمان :رمان کسی می آید

به قلم :مریم ریاحی

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان دخترجوانی است به نام خورشید. خورشید در یک خانواده گرم و صمیمی زندگی میکردتو یک محله خوب و معتقد. خورشید عاشق دوست برادرش حسام بود. حسام جوانی بسیار آقا، نجیب، مومن بود که همه بهش اعتقاد داشتند و پشت سرش قسم میخوردند. خورشید از برخوردهای حسام متوجه شده بود که بهش علاقه مند استولی هیچ وقت مستقیم بهش اظهار علاقه نکرده بود…..

صفحه ی اول رمان:

چه تابستان باصفایی بود شهریور آن سال…! چه نوازش دلچسبی باد به صورت خورشید می داد… یک چشم نگاهی به نور انداخت و دوباره صورتش را توی بالش گم کرد… چه لذتی می داد صبح های زود بیدار شدن از دست هجوم نور آفتاب… صدای مامان مهری از طبقه پایین می آمد…« خورشید… خورشید جان» گویا بی فایده بود ادامه مقاومت… باید بلند می شد… سرش را از بالای پشه بند بیرون آورد… چشم هایش را جمع کرد و آسمان را نگاه کرد… کلاغ ها همراه با گنجشکها یک کنسرت درست و حسابی اعصاب خرد کن به راه انداخته بودند… خورشید یواشکی سربلند کرد و نگاهی به پشت بام همسایه ی بقلی انداخت… پشه بند اونها هم هنوز برپا بود… با خود گفت :« فکر کنم سحر هنوز خوابه… شاید محسن هم خوابیده باشه بجنبم تا محسن پیدایش نشده… اون وقت دیگه نمی تونم از اینجا خلاص بشم…» فوری بالشش را زد زیر بقلش و از پشه بند بیرون آمد… دوباره آسمان را نگاهی کرد بی مزاحمت هیچ سقفی آسمان نزدیکتر بود. و زیباتر… نگاهی سر سری به دور و برش انداخت و با سرعت خودش را به در پشت بام رساند… موهای بلندش فر خورده بود و لوله لوله دورش پخش و پلا بودند… به محض باز شدن در، بوی عطر چای بینی اش را پر کرد… پله ها را به نرمی پایین آمد و سری به آشپزخانه زد… مامان مهری : چه عجب…!! ظهر شد دختر!! مگه نمی دونی چقدر کار داریم خب بجنب دیگه…
خورشید:«سلام… صبح بخیر.»

مامان مهری:«علیک سلام… »

خورشید: «چه خبره مامان؟!… مگه ساعت چنده؟!! »

مامان مهری:«ظهره…»

خورشید نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت:« آره… ساعت ۸ صبح!! ظهره!!»

مامان مهری: «خب حالا… چرا بالش رو بقل کردی؟!»

خورشید خمیازه ای کشید و کش و قوسی به خود داد و بالش را نزدیک در اتاق پرت کرد…

رمان کسی می آید
منبع:http://www.forum.98ia.com/