رمان چشمک از star

 

 

نام رمان :رمان چشمک

 به قلم :star

 حجم رمان : ۰.۹۷  مگابایت پی دی اف , ۰.۹۲  مگابایت نسخه ی اندروید , ۷۹۲ کیلو بایت نسخه ی جاوا , ۱۸۰  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

موضوع داستان کاملا متفاوته ، نه کسی با کسی همخ و نه میشه نه توی راه پله های دانشگاه وسایلشون میریزه عاشق میشن ، نه تصادف میکنن با هم و … کلا  میخواد از کلیشه ها دور باشه حالا باید دید چقدر موفق هست…!


  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان چشمک از star با فرمت pdf

 :دانلود رمان چشمک از star با فرمت apk

 :دانلود رمان چشمک از star با فرمت java

 :دانلود رمان چشمک از star با فرمت jad

 :دانلود رمان چشمک از star با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آن که جان بسپارند ، چاره نیست

 

هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود

” در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست “

 

ما را زمنع عقل مترسان و می بیار !

کآن شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

 

از چشم خود بپرس که ما را که میکشد

جانا ! گ*نا*حِ طالع و جُرمِ ستاره نیست

 

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جِلوهٔ آن ماه پاره نیست

 

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

 

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

دیوان حافظ را بستم . زیر لب زمزمه کردم :

-خواجه شوخیت گرفته ؟ نگو که قراره همه چیز از نو شروع بشه …

تازه سر میز شام نشسته بودیم که مامان با خوشحالی به بابا گفت :

-مسعود ، دیشب مریم زنگ زد گفت تومیک برگشته .

بابا با شادی گفت :

-راست میگی ؟ از اولش می دونستم این پسر نمی تونه بره و دیگه برنگرده … از همون روزای اول مشخص بود پابند شده

زیر چشمی نگاهی به من انداخت . لقمه در گلویم ماند … داشت برمیگشت ؟ چرا ؟ به چه حقی ؟ اصلا چرا رفت که حالا بخواهد برگردد ؟ باورم نمی شود که برگشته باشد ، اشک در چشمانم حلقه زد ، لعنت به او که آمدن و رفتنش زندگیم را نابود کرد … کاش هیچ وقت پایش به خاک ایران نمی رسید … کاش هیچ وقت پدر بزرگ نمی مرد تا عمه هوس برگشت به سرش بزند …

باز به کنج اتاقم پناه بردم و خواجه شد شریک لحظاتم …

 

-تعریف جاهای دیدنی ایران رو از مامان زیاد شنیدم .

ماهان با خنده گفت :

-الان اینو گفتی که یکی بگه من جاهای دیدنی رو نشونت میدم ؟

تومیک خندید .

-تومیک جان من که شرمنده ی گل روتم ، برای فوت آقاجون یک هفته مغازه بسته بود حالا دیگه باید هر روز برم سرکار ولی شبا میتونم باهات بیام تهران گردی .

شهره لب برچید :

-من خیلی دوست دارما ، ولی خوب نمیشه ! هم دانشگاه میرم هم سرکار شبا هم باید روی پروژه ام کار کنم .

سپهر نگاهی به صورت منتظر تومیک انداخت :

-من که تکلیفم مشخصه … شبا در خدمتتم مثل ماهان ، روزا سرکارم داداش …

علی دستش را دور شانه ی رویا همسرش انداخت و گفت :

-بنده که به دلایل شرعی معافم ! روزا سرکارم شبا در کانون گرم خانواده … هفته ای یک بار باهات میام بیرون بیشتر نمیرسم … بالاخره زن شوهر میخواد ، بچه پدر میخواد ، خ و نه نظافت میخواد ، آدم استراحت میخواد …

ماهان به شوخی گفت :

-ببخشید تاریک بود بچه تون هم ریز ندیدیمش ! آخه مردک تو بچه داری مگه ؟ کارای خ و نه رو یعنی تو انجام میدی ؟

رمان چشمک
منبع:www.forum.98ia.com