رمان چشمهای وحشی از پردیس رئیسی

 

نام رمان :رمان چشمهای وحشی

 به قلم :پردیس رئیسی

 حجم رمان : ۲.۲۹ مگابایت پی دی اف , ۰.۹۹ مگابایت نسخه ی اندروید , ۸۶۴ کیلوبایت نسخه ی جاوا , ۲۰۶ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستانم درباره ی دختری به نام رهاست که از بچگی عاشق پسری به نام آترین میشه .
ولی توی سن سیزده سالگی آترین ، خانواده ی اون تصمیم به مهاجرت می گیرند … بعد از ده سال آترین و
خانواده اش باز می گردند اما آترین …..


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان چشمهای وحشی از پردیس رئیسی با فرمت pdf

 :دانلود رمان چشمهای وحشی از پردیس رئیسی با فرمت apk

 :دانلود رمان چشمهای وحشی از پردیس رئیسی با فرمت java

 :دانلود رمان چشمهای وحشی از پردیس رئیسی با فرمت jad

 :دانلود رمان چشمهای وحشی از پردیس رئیسی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

– سلام مامان!چه طوری؟
– -سلام دخترم!برگشتی؟
– همینطور که یقه ی مانتوم را در دست گرفته بودم و خودم را باد میزدم ، گفتم:
– -اوه…..اوه! چه قدر هوا دم کرده،مردم از گرما!
– مادر با مهربانی نگاهی به چشمانم کرد و گفت :
– عزیزم!برو لباستو عوض کن و ابی هم به سرو صورتت بزن،من میرم میز رو اماده میکنم.
نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم و با بی حوصلگی پله ها روطی کردم،تا به طبقه بالا رسیدم.بعد از تعویض لباس و شستن دست و صورتم به طبقه پایین رفتم.
بوی قرمه سبزی مادر فضای اشپزخانه را پر کرده بود. شکمم از گرسنگی به قار و قور افتاد.مادر بشقاب برنج و خورش را جلوی من گذاشت. با عجله بسم الله گفتم و قاشق رابه طرف دهان بردم.انصافا قرمه سبزی مادر ، هم رنگ و هم طعم خوبی داشت.زیر چشمی نگاهی به او کردم و گفتم:
-شما نهار خوردید؟
-اره عزیزم! نیما و نسیم عجله داشتن ، من زودتر نهار کشیدم و هر سه خوردیم. طفلک نیما بچه ام خورده نخورده تموم کرد~ می گفت استادشون خیلی سختگیره، اگه یه دقیقه دیر برسه سرکلاس راش نمی ده، نسیم هم قرار بود با دوستش بره کلاس زبان.
لیوان دوغ رو سر کشیدم،زیر لب خدا را سپاس گفتم و از پشت میز بلند شدم.
-مامان…..دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود.
-نوش جانت مادر….
وقتی خواستم ظرف را بشورم مادر نگذاشت.
-تو بهتره استراحت کنی،خسته ای فردا هم امتحان داری.
-ممنون مامان!خدارو شکر این دیگه اخریشه.
-برو دخترم برو استراحت کن، یه ساعت دیگه بیدارت میکنم تا به درسات برسی.
به اتاقم رفتم و خودم را روی تخت رها کردم. کش و قوسی به بدنم دادم.بعد بالش زیر سرم را مرتب کردم چشم هایم را بستم.از خستگی زیاد، خودم هم نفهمیدم کی خوابم برد.با صدای گرم مادر دیده گشودم:
بلند شو دخترم! پاشو به درسات برس.
با دست هایم چشمانم را ماساژ دادم و تکانی خوردم و بلند شدم.مادر از اتاق بیرون رفت من هم پشت میز نشستم و کتاب را جلوم گذاشتم.(حتی چشاش رو هم نشست!!!!) وقتی به خودم اومدمکه هوا کاملا تاریک بود و صدای دلربای اذان وجودم را نوازش می کرد.
صلواتی زیر لب زمزمه کردم و با تانی از جایم برخاستم و به طبقه پایین رفتم.مادر مرا دید و گفت:
-تموم شد؟
-بله!
-خسته شدی مامان!بیا اینجا بشین.
به در خواست مادر روی کاناپه لم دادم.زیر چشمی به اطرافم نظر انداختم.نیما در حال ور رفتن با سامسونتش یود.با نیما قهر بودم.یاد سه روز پیش افتادم که سر خودنویسش با هم جر و بحث کردیم. اخر ان روز که امتحان ریاضی داشتم ، هر چه گشتم خودکاری در کیفم ندیدم.مجبور شدم از داخل کیف نیما خودنویسش را که خیلی زیبا بود بردارم،بعد از پایان امتحان از ذوق اینکه سوال های امتحانی چه قدر اسانند خودنویسش را جا گذاشتم!!!!وقتی هم که یاداوردم ، هرچه گشتم پیدایش نکردم.زمانی که جریان را به نیما گفتم ، چنان قشقرقی به راه انداخت که مگو و مپرس.ان را یکی از صمیمی ترین دوستانش قبل از مرگ به او هدیه داده بود.

رمان چشمهای وحشی
منبع:http://www.forum.98ia.com/