رمان پشت دیوار تنهایی از bati!i

 

نام رمان :رمان پشت دیوار تنهایی

به قلم :bati!i

 حجم رمان : ۴.۹۱  مگابایت پی دی اف , ۱.۴۱  مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۲۹  مگابایت نسخه ی جاوا , ۶۱۱  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

شادی مجد ، دختر شاد و سرزنده ای بوده که دست تقدیر اون رو به یه آدم پرخاشگر و عصبی تبدیل کرده و باعث شده که یه دیوار بتنی بین خودش و همه ی آدم های اطرافش بکشه … اون از همه چی بریده و تنها چیزی که باعث می شه از دیوانگی نجات پیدا کنه کاره که حسابی خودش رو توش غرق می کنه …


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان پشت دیوار تنهایی از bati!i با فرمت pdf

 :دانلود رمان پشت دیوار تنهایی از bati!i با فرمت apk

 :دانلود رمان پشت دیوار تنهایی از bati!i با فرمت java

 :دانلود رمان پشت دیوار تنهایی از bati!i با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

زندگی شهد گلی ست
زنبور زمان می خوردش
آنچه می ماند
تنها عسل خاطره هاست

با صدای در ، بالاخره سرم رو از کامپیوتر بیرون کشیدم .
– بله
نیما در رو باز کرد و گفت : اجازه هست بیام تو
لبخندی زدم :
– مگه می شه به شما اجازه نداد … بفرمائید… بالاخره رئیسی نمی شه بهت نه گفت
در حالی که ۲ تا قهوه تو دستش بود اومد کنارم نشست و گفت :
– آخه به من میاد رئیس بازی دربیارم … تازه هرکیم اینجا از من حساب ببره ، همشون بعلاوه من از تو حساب می بریم
-صدای خندم بلند شد و در حالی که چینی از سر دلخوری به پیشونی و صورتم دادم گفتم : یعنی اینقدر ترسناکم…
باصدای که خنده توش موج می زد گفت : که مگه شک داری… و با لبخند نگام کرد…
با دلخوری ساختگی ، فنجون قهوه رو برداشتم و گفتم : دست شما درد نکنه …
– نیما : حالا همچنین اخماشو تو هم کرده که انگار دفعه اولته که داری واقعیت ها رو می شنوی … آخه یکی نیست بهت بگه دختر بلد نیستی الکی اخم نکن… حالا یکی نشناستت فکر می کنه چقدر این مسائل برات مهممه …
دوباره نیشم تا بناگوشم باز شد و گفتم :
– حالا خواستم خودمو لوس کنماااااااا و مثلا دلخور شم … اگه گذاشتی این چیزا رو تمرین کنم یاد بگیرم …
-صدای قهقه ش بلند شد و در همون حال که می خندید گفت :
– فرض کن !!! یه لحظه برات مهم باشه… آخه اگه شنیدن این چیزا برات مهم بود و روت تاثیر میزاشت که دیگه شادی نبودی … آخه من موندم مامان و بابات چه فکری کردن که اسم تورو گذاشتن شادی… هرچند همچین حال این جنس ذکور رو میگیری که خودت حسابی شاد می شی…
– آهان !!! که این طور … باید حتما برم دکتر گوش… در همون حین که داشتم انگشتمو تو گوشام می کردم و سرمو به این ور و اونور تکون می دادم گفتم : آخه نمی دونم چرا الان به جای صدای گریه دارم صدای خنده می شنوم….
نیما با این کار من فقط می خندید و داشت نگام می کرد … منم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم و یکم از قهوم خوردم …
– راستی آقای ناراحت بابت قهوه ممنون … فقط اینقدر حرف زدی که دیگه یخ کردش … حالا توام دیگه لازم نیست که آبغوره بگیری ، اشکای یخیتو پاک کن و قهوتو بخور …
با لبخندی که روی لبش بود و قهوشو برداشت و شروع به خوردن کرد … در حالی که قهومو می خوردم به قیافه خوشحالش نگاه کردم و گفتم :
– حالا حداقل یکم ناراحت شو .. بعد اینقدر به من سرکوفت این اخلاق خوبمو بزن …
– آخه من که دیگه می شناسمتو اون یه نیم چه اخلاق خوب و مهربونتو دیدم ، طرز رفتارت برام عادیه ! بابا دختر این چه کاری بود امروز با آقای ناصری کردی … بیچاره همچین از زور عصبانیت قرمز شده بود که نگو … یه ذره روی خودت کنترل داشته باش .. هنوز یاد نگرفتی هرکی هرچی بهت گفت نباید بپری بهش و پاچشو پاره پاره کنی …
از شنیدن اسم ناصری صورتم منقبض شد … یاد امروز و اون مرتیکه که افتادم دوباره حالم گرفته شد …
– تقصیر خودشه … مرتیکه هیز …
– تو تقصیر اون شکی نیست … مخصوصا که من درمورد اخلاق قشنگت بهش اولتیماتوم داده بودم … قبلا به من گفته بود که چه همکار خوب و با شخصیتی داری وووو … از اونجایی که می دونستم چجور آدمی هست و تو رو هم می شناختم تا تونستم از اخلاق قشنگت بهش گفتم که مبادا جلو روی خودت از این حرفا بزنه … ولی مثل اینکه عشق کورش کرده بود و حرفای منو جدی نگرفت …
– کوفت .. خنده داره مگه … حالا خوبه پاچه گیری من تو کل ایران مشهوره و به شادی پاچه معروفم … مرتیکه خجالت نمی کشه با وقاحت تو چشمای من زل زده … (در حالی که ادای ناصری رو در می اوردم ) شادی خانم چشمای فوق العاده جذابی دارید ، اصلا سگ داره … آدم نمی تونه چشم ازش برداره … ماشالا توام که انگار که قراره فیلم اکشن ببینی ، همچین لم دادی رو صندلی و با هیجان منو نگاه می کردی…. مثلا مردی ، یه ذره روی کارمندات تعصب و غیرت داشته باشی بد نیست … مرتیکه سن خر پیرست از سنش خجالت نمی کشید …
– توام که اصلا از خجالتش درنیومدی .. تا خودت هستی که دیگه لازم نیست من به خودم زحمت بدم … همچین قلاده اون سگ توی چشمتو باز کردی که فکر کنم یارو تا عمر داره جرات نداشته باشه به کسی بگه که چشماتون سگ داره …
بعد چشاشو ریز کرد و توی چشمامو با دقت نگاه کرد و با خنده گفت :

رمان پشت دیوار تنهایی
منبع:www.forum.98ia.com