رمان پسر غیرتی از رقیه علیدادی و زینب کعبی

رمان پسر غیرتی از رقیه علیدادی و زینب کعبی

رمان پسر غیرتی از رقیه علیدادی و زینب کعبی

نام رمان : پسر غیرتی

به قلم : رقیه علیدادی و زینب کعبی

حجم رمان : ۵.۰۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۲ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۸ مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۱۶ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

دختر پر از حسرت پر از تنهایی بغض چند ساله . دختری که درونش کشته شد هرچی که اسم از امید دارد
پسری پر از غرور پر از قدرت . از جنس سنگ .
«خانوادهی قدرت مند . یک ازدواج خانوادگی . ی عقد اسمانی .
بله عقدی که با بغض با گریه کمبود وجود ….. ».


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub
*نسخه پرنیان در دو قسمت ساخته شده*

دانلود رمان پسر غیرتی از رقیه علیدادی و زینب کعبی با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان پسر غیرتی از رقیه علیدادی و زینب کعبی با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان پسر غیرتی از رقیه علیدادی و زینب کعبی با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان پسر غیرتی از رقیه علیدادی و زینب کعبی با فرمت jad

دانلود رمان پسر غیرتی از رقیه علیدادی و زینب کعبی با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان پسر غیرتی از رقیه علیدادی و زینب کعبی با فرمت java (پرنیان) قسمت دوم

دانلود رمان پسر غیرتی از رقیه علیدادی و زینب کعبی با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

اه این سری طرف های قراردادمون چقدر زبون نفهم بودن میخواستن مبلغ قرارداد و بیارن پایین و بالاخره با رضایی همکارم راضیشون کردیم خیلی خسته بودم و سریع رانندگی میکردم بالاخره رسیدم خونه در و با ریموت باز کردم و وارد خونه شدم خیلی خسته بودم و سرم درد میکرد از ماشین پیاده شدم و راه پارکینگ تا خونه رو با قدم های محکم مثل همیشه طی کردم و وارد خونه شدم تا پام و گذاشتم داخل سالن آزیتا جلوم سبز شد اصلا حوصله اش و نداشتم حوصله ی هیچکس و نداشتم اخمی که همیشه بین ابرهام خط انداخته و بیشتر کردم

آزیتا: سلام داداش خسته نباشی.

-سلام.

خواست چیزی بگه که گفتم

-الان نه خسته ام.

دوباره دهنش و باز کرد تا چیزی بگه که با اخم گفتم

-الان نه.

و با دست پسش زدم و به سمت اتاقم رفتم در اتاق و باز کردم و وارد شدم خودم و با همون لباسا روی تخت انداختم و چند ثانیه به سقف خیره موندم نگاهم و از سقف گرفتم و نگاهی به اتاقی کردم که الان بیست و شش ساله که دارم توش زندگی میکنم اتاق بیست و چهار متری که دیوارهاش پر شده از عکس های خودم با ژست های مختلف سمت راست اتاق تخت دو نفره ی قهوه ای روشن با رو تختی عسلی کنار میز توالت ست تخت که روش پر شده ازعطر ادکلن از بهترین مارک ها رو به پنجره قدی اتاق که تمام شیشه بود با پرده های عسلی پوشیده شده بود کنار پنجره میز کارم بود نقشه های نیمه کارم روی میز نقشه کشی رو پر کرده بود و کنار میز سیستم صوتی تصویریم و رو به روی اون دست مبل راحتی قهوه ای با کوسن های عسلی وسط اتاق یه فرش اسپرت قهوه ای عسلی روی زمین پهن بود دست از آنالیز اتاق برداشتم بلند شدم و رفتم توی حمامی که توی اتاقم بود آب سرد و باز کردم و رفتم زیر دوش و اینقدر زیر آب موندم تا یکم اروم بشم امروز خیلی روز سختی بود و اعصابم خیلی تحریک شده بود یهو یادم به حرف های دیشب بابا افتاد که بازم دلش هوای خونه ی داداش جونش و کرده این هم از امروز که این طرف قرارداد جدید اعصاب برای من نذاشت مردک با لرزی که تو تنم افتاد به خودم اومدم آب و ولرم کردم و یه دوش توپ گرفتم بعد از اینکه خوب خودمو شستم و ربدوشامپر و تنم کردم همون طور که نم موهام و با یه حوله ی کوچیک میگرفتم خودم انداختم رو تخت اصلا خوشم نمیاد که بعد از حمام کردن سریع لباس و تنم کنم داشتم تو ذهنم دنبال یه بهونه میگشتم که از زیر مهمونی امشب خونه ی عمو سالار شونه خالی کنم نفهمیدم کی خوابم برد.
با احساس دستی توی موهام چشمام و باز کردم که نگاهم به چشمان پر محبت مامانم افتاد ناخداگاه یه لبخند کم رنگ روی لبام نقش بست

-سلام مامان.

مامان: سلام پسرم خوب خوابیدی.

-آره خیلی چسبید.

نشستم و بعد از یکم مکث ادامه دادم

-اینقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.

مامان لبخندی زد و گفت

مامان: خیلی خب حالا پاشو لباست و بپوش بیا پایین با هم عصرونه بخوریم ناهار هم که نخوردی بچه بعدش هم باید آماده بشیم بریم خونه ی عموت اینا.

با شنیدن اسم عمو پوفی کردم و تا خواستم حرفی بزنم مامان پیش دستی کرد و گفت

مامان: شروع نکن ایلیا همه مون امشب دعوتیم اونجا تو هم میای من حوصله ی داد و بیداد پدرت و ندارم پس زود آماده شو بیا پایین.

و بدون اینکه به من نگاه کنه از اتاق خارج شد اه آخه من به کی بگم که دوست ندارم برم اونجا با اعصابی داغون از روی تخت بلند شدم و در کمد و باز کردم از داخلش شلوار ورزشی مشکی با رکابی مشکی رو انتخاب کردم و پوشیدم رفتم جلوی آینه و موهام و شونه کردم و از اتاق بیرون اومدم از پله ها اومدم پایین توی سالن که دیدم کسی نیست صدا از آشپزخونه میومد رفتم توی آشپزخونه همه دور هم نشسته بودن مامان اولین نفری بود که متوجه ام شد

مامان: اومدی پسرم بیا بیا بشین یه چیزی بخور ضعف نکنی.

رفتم سمت میز و در حالی که صندلی رو عقب میکشیدم به بابا سلام کردم

-سلام بابا.

بابا: سلام.

آرام و آزیتا هم با هم گفتن -سلام داداش.

-سلام.

دستم و دراز کردم و برای خودم لقمه گرفتم که با حرف بابا دستم ثابت موند

بابا: برای امشب آماده باش ایلیا باید با ما بیای خونه عموت اینا.

خواستم حرفی بزنم که نگاهم به مامان افتاد یه چیزی تو چشمای مهربونش دیدم که باعث شد ساکت بشم و حرفی نزنم فقط گفتم

-باشه.

غذام که بهم زهر شد برای همین از جام بلند شدم تا برم توی اتاقم صدای بابا رو شنیدم که گفت

-زود آماده بشین مخصوصا شما دخترا نیم ساعت دیگه راه میوفتیم.

آزیتا: چشم بابا.

رمان پسر غیرتی از رقیه علیدادی و زینب کعبی