رمان پرتگاه عشق از homa_moscow و shahtut

 

 

نام رمان :رمان پرتگاه عشق

 به قلم :homa_moscow و shahtut

حجم رمان : ۲.۸۹  مگابایت پی دی اف , ۱.۰۸  مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۷  مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۲۴ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان از اونجایی شروع میشه که مردی طی یک تصادف کارش به بیمارستان می کشه و در اونجا از پزشکی به نام دکتر شریف می خواد که مواظب دخترش باشه..
و بعد از فوت مرد پسر مجبور میشه دختر رو ببره خ و نه خودش و از اونجا داستان لجبازی این ۲ نفر شروع میشه.


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 : دانلود رمان پرتگاه عشق از homa_moscow و shahtut با فرمت pdf

 : دانلود رمان پرتگاه عشق از homa_moscow و shahtut با فرمت apk

 : دانلود رمان پرتگاه عشق از homa_moscow و shahtut با فرمت java

 : دانلود رمان پرتگاه عشق از homa_moscow و shahtut با فرمت jad

:  دانلود رمان پرتگاه عشق از homa_moscow و shahtut با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

در حالی که با انگشتانش روی فرمان ضربه میزد نگاهش را به چراغ قرمز دوخت.

صدای بوق ماشین ها با صدای پخش ماشین در هم پیچیده و ازارش می داد.نگاهی به ساعتش انداخت. و پخش را خاموش کرد.

چراغ سبز شد به سرعت روی گاز فشرد.ماشین از جا کنده شد. با سرعت پیش می رفت.

وارد اتوبان شد.نگاهش به اینه بود.

پژویی به سرعت پیش می امد و از میان ماشین ها لایی می کشید. ماشین به کنارش رسید.صدای اهنگ ناهنجاری با صدای بلند به گوش می رسید.پوزخندی بر لب اورد.

پژو باز هم به حرکت در امد و به گوشه اتوبان رفت. نگاهش را به ماشین دوخت.

مرد میانسالی وارد اتوبان شد.نگاهش به پژو افتاد که به سرعت به طرف مرد میانسال میرفت.

صدای ناهنجار برخورد پژو با مرد به در میان صدای پخش بلند پژو نا پدید شد.

پژو بدون مکثی به حرکت خود ادامه داد.

نگاهش بر روی شماره پلاک پژو ثابت ماند.سرعتش را کم و ماشین را گوشه خیابان متوقف کرد. پژو به سرعت ناپدید شد.

چند ماشین دیگر هم توقف کردند.به سرعت از ماشین خارج شد و به طرف مرد رفت.

خ و ن همه جا را فرا گرفته بود.به سرعت بالا سر مرد نشست.مرد به سختی دستش را به طرف او دراز کرد. با فریاد به کسانی که اطرفشان ایستاده بودند گفت:یکی زنگ بزنه امبولانس.

نگاهی به پاهای مرد انداخت.مرد ناله کرد.نگاهی به اوضاع مرد انداخت. به احتمال زیاد یکی از پاهایش شکسته بود.

اما ضربه ای که به سرش خورده بود عمیق تر بود.

مرد چیزی گفت: سرش را به صورت مرد نزدیک کرد.مرد فشار خفیفی به دستش اورد و گفت: دخترم.دخترم.دخت…. چشمان مرد بسته و صدایش قطع شد.

به سرعت سرش را روی قلبش گذاشت.زمزمه ها به گوش میرسید:مرد…بیچاره…می خواست وسط اتوبان یکدفعه نپره.

قلبش میزد.ناخوداگاه لبخندی زد.

سر بلند کرد و با فریاد گفت:امبولانس نیومد؟

 

***********

به سرعت پیاده شد و به دنبال پرستاران که تخت چرخ دار را حرکت میدادند دوید.وارد بیمارستان شدند. از جلوی پذیرش گذشتند.پرستار ها و دکتر ها به انها نزدیک شدند. پرستاری به طرفش امد و گفت: با شما تصادف کرده؟

با عصبانیت نگاهش را به او دوخت و گفت:الان وقت این حرفا نیست.

خودش را به تخت رساند.پرستاری به او نزدیک شد و برگه هایی به طرفش گرفت و گفت: امضا کنین.

بی توجه خودکارش را در اورد و برگه ها را امضا کرد. انها را به دست پرستار داد و دوباره کنار تخت رفت.پیرمرد به هوش امده بود،زمزمه کرد:مواظب دخترم باش.مواظبش باش.

این مرد از او چه می خواست.مثل همیشه برای ارامش روحی بیمار گفت: چشم پدرجان. چشم.

 

وباره به ساعت نگاه کرد یک شب بود…طاقتش طاق شد…پدرش هیچوقت اینقد دیر به خانه باز نگشته بود…سعی میکرد به افکار مزاحمی که از ذهنش عبور میکرد توجه نکند اما مگر میشد؟ به عکس خودش و پدرش خیره شد …چقدر اورا دوست داشت او عاشق پدرش بود…مردی خ و نسرد و مهربان که از هیچ چیزی برای دخترش دریغ نمیکرد ….اشک در چشمانش جمع شد بغضش را فرو داد در همین حین گوشی اش زنگ خورد …با سرعتی باور نکردنی به سمت موبایلش رفت نفس عمیقی کشید و گوشی را با صدایی که از هیجان میلرزید جواب داد..

-بله؟

-بله سلام خانوم پاک نژاد؟

سرش گیج رفت به خود تلقین کرد چیزی نیست با صدای بغض داری جواب داد

-بله خودم هستم

-خواهش میکنم نگران نباشید ولی شما باید هرچه زودتر خودتونو به بیمارستان … برسونید

کلمه بیمارستان صد بار در ذهنش انعکاس پیدا کرد با صدای خفه ای گفت

-بیمارستان؟؟ آخه …آخه چرا؟؟

رمان پرتگاه عشق
منبع:www.forum.98ia.com